X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

روزگار....

  

    یه دونه انار دو دونه انار سیصد دونه مروارید  

             میشکوفه گل میپاشه گل دختر قوچانی ...

                    میشکوفه گل میپاشه گل دختر قوچانی ...

شاید این دورترین خاطره مرد، از یه عمر نسبتاً طولانی باشه... خاطره ای که برمیگرده به همین ترانه...

یه رادیو لامپی خوشگِل، توی یه پنجره کوچیکِ رو به حیاط، که صداش تا توی کوچه هم میپیچه! و مادری مهربون که صدای خِش خِش جاروش با صدای خَش دار رادیو قاطی شده و با وسواسِ خاصی حیاط سیمانی خونه رو جارو میزنه و یه بچه ی سه ساله گوشه ی حیاط،  که بی همبازی، داره بازی میکنه...

خونواده ی شلوغ ولی آرومی داره. خدارو شکر محتاج نون شب نیستن. یعنی اینکه دستشون به دهنشون میرسه. شاید به نسبت خیلی از مردم اون روزگار وضعشون خیلی هم خوبه. توی خونه شون دعوائی نیست...

-دعوا...!!!؟

دعوا چیه!؟ همه ش محبته... همه ش آرامشه!  نه سری و نه صدائی... باباش، توی فقر سواد! با سواده. جزء معدود تحصیلکرده های محله و حتی شهر کوچیکشونه! میشه گفت یه خونواده ی با فرهنگ اند. همه ی بچه ها درس خونده و با سواد... خبری از شاگرد میکانیکی و بنا و بقالی نیست... پدر اصرار داشت همه درس بخونن.

کم کَمَک این بچه هر چه بزرگ و بزرگتر میشد، منزوی و منزوی تر میشد...! مادرش از اینکه بچه ش خجالتیه بهش افتخار میکرد! میگفت:

- بچه نباید پررو باشه. بچه نباید توی مهمونی هر چیزی رو دوست داشت بخواد. اگه چیزی بهش تعارف کردن نباید خیلی برداره. حتی گاهی اوقات که پند و اندرزها فراموش میشد با یه ویشگون یواشکی و دور از چشم، به بچه یادآوری میشد که خودتو کنترل کن! جلوی شکمت رو بگیر...!

بچه ی خوب اونیه که همیشه به بزرگتراش احترام بذاره... و نماد این احترام ( حداقل از نظر مادر ) بوسیدن دست بزرگترا بود!!!

- بچه باید دست بزرگترا رو ببوسه...

و این بچه شاید بر خلاف میلش دست هر بزرگتری رو که زیر چشمی! بهش اشاره میشد میبوسید چون یاد گرفته بود روی حرف بزرگترا  هم ، حرف نزنه...

ولی این بچه از اونهمه آدم بزرگی که به خونه شون رفت و آمد داشتن، فقط عاشق یکیشون بود... بزرگتری که وقتی میومد خونه شون اجازه نمیداد کسی دستشو ببوسه!

خیلی خنده رو و بانمک بود. همیشه با خنده میگفت:

- " زن دائی! آخه مگه من آخوندم که دستمو ببوسن! "

و بچه عاشق دست پس کشیدناش بود! عاشق اون خنده های از ته دل! و عاشق اون لحظه که مثه یه مرد باهاش دست میداد و بهش میگفت : چطوری مرررررد!

عشقی که شیرینیش تا مدتها توی ذهن بچه میموند...

یکی از بازیهای این مررررد کوچولو!  شمارش تعداد اندک ماشینهائی بود که از جلوی خونه شون رد میشد...:

-یکی، دوتا، سه تا...

 بیشتر بلد نبود...! ولی میدونست بیشتر از سه تا خیلی میشه!

باور داشت که انتهای خیابون خونه شون آخر دنیاست...! و بعد فکر میکرد:

وااااااااااااااااای... آخر دنیا چقدر بزرگه که با اینهمه ماشین پر نمیشه...!؟

ولی هیچوقت جرات نکرد کمی از خونه شون دور بشه و آخر دنیا رو از نزدیک ببینه...

همیشه بوی خوش " حنا " اونو سرمت میکرد... و هنوزم...

هنوزم که این مرد کوچولو، کودک بزرگی! شده بازم بوی حنا اونو سرمست میکنه و پرتش میکنه به دنیای شیرین و شاد و رمزآلود کودکی...

هر موقع صبح از خواب بیدار میشد و میدید دستاش با پارچه ی سبز رنگی بسته شدن، میدونست دستاشو حنایی کردن! اونارو بو میکرد، بوی خوش حنا میدادن! ناخودآگاه لبخند میزد... میدونست بازم خبریه! با لبخندش، مادرش هم که بالای سرش نشسته بود لبخند میزد... بچه میدونست که بعد از مدتها چشم انتظاری بازم عید اومده! یه چیز قشنگ که همه ی چیزارو شاد و زیبا میکنه...! بازم دید و بازدید و بازم عیدی گرفتن و بازم شادی های بی دلیل کودکانه... و این روزا برای مرد کوچولو خیلی قشنگ بود...

لباس نو، کفش نو و پول نو که همه، از شب قبل، موقع خواب بالای سرش ردیف شده بودن...

مرد کوچولو کم کم از بچگی هاش فاصله میگرفت... کم کم از آینده ش نگران میشد...! کم کم فکر میکرد نمیتونه هیچ کاری رو درست انجام بده! وقتی هم به خیال خودش کاری رو درست انجام میداد بازم بودن کسائی که بهتر تر از اون این کاررو انجام میدادن...! همیشه چکش احمد( پسر همسایه شون ) توی سرش بود! همیشه با رضا پسر همسایه روبروئی مقایسه میشد...

اصلاً هیجده اون به اندازه دوازده اونا ارزش نداشت...!

همیشه نگران بود نکنه از پس زندگی برنیاد...! میترسید نکنه زندگی اونو به زانو در بیاره و احمد جلوش رو بزنه...! رضا اونو جا بذاره و بره...!

تمام عمرِ این بچه، در حسرت گذران یه زندگی بی دردسر گذشت... یه زندگی که کم نیاره! یه زندگی که بی چکش کاری ! هیجده مساوی دوازده بشه...!!!

احساس میکرد دست به هر کاری میزنه خرابش میکنه...

-بازم خراب کاری کردی...!؟ ای آزا بِشکِن...!

معنی " آزا بِشکِن " رو نمیدونست ولی میفهمید خیلی چیز خوبی نیست و هر بار که کاری رو خراب میکنه کنایه مادرش اینه: آزا بشکن...

دست به هر کاری میزد دست و دلش میلرزید که نکنه بازم " آزابشکن " بشه... دیگه خودشم از این جایگاه خسته شده بود! حالش از اینهمه گندکاری بهم میخورد! یه روز از شدت استیصال و درموندگی یه دونه سیب درختی از توی یخچال دزدید!

بله دقیقاً " دزدید " ! یواشکی، طوری که کسی متوجه نشه رفت درِ یخچالو باز کرد!( نسخه اینو گفته بود! ) بعد رفت توی مستراح و اونو تا ذره ی آخر خورد( نسخه اینو گفته بود!) چرا...!؟

شاید این بیماری" آزا بشکنی" دست از سر کچلش برداره...! نسخه ای که مادر به کمک اهل فن محل! براش پیچید و البته افاقه نکرد...!

وقتی کمی بزرگتر شد و فهمید انتهای خیابون خونه شون انتهای دنیا نیست... وقتی با دنیای بزرگترا بیشتر آشنا شد... وقتی بعد از ظهرهای زمستون، خسته و کوفته، پای پیاده، مسیر مدرسه تا خونه رو برمیگشت، از دیدن پیرمردهای لم داده کنار دیوار کوچه پس کوچه های محله شون لذت میبرد...:

- اوووووووووَه! یعنی میشه منم چشامو ببندم و وا کنم و ببینم نشسته ام پیش اینا و به زندگی میخندم... میشه مسیر زندگیم رو با یه چشم بهم زدن پشت سر بذارم...!؟ میشه منم هر چه زودتر پیر بشم...!؟

و این " میشه " های تکراری، حسرت مدام این بچه بود... حسرت اینکه کی بشه بزرگ بشه و به آخر خط برسه...!!!

با دیدن یه سرباز ترس به دلش میفتاد...

- اگه بخوان منو به سربازی ببرن، من نمیرم! فرار میکنم... آخه من که نمیتونم بجنگم!؟

و پیرمردِ مغازه دارِ خوش اخلاقِ محله شون غش غش میخندید و با دندونای یک در میونش میگفت:

-نترس ! خودم توی همین صندوق جا یخی قایمت میکنم تا سربازا برن...

و هردو میزدن زیر خنده... طوری که صدای خنده شون محله رو پر میکرد...

و حالا بیش از نیم قرن از اون روزگارا گذشته، از اون حسرت ها، از اون ترسها... و هنوزم اون حسرت ها دست از سر این مرد کوچولو بر نداشتن...

هنوزم نگرانه مبادا هیجده اش نتونه با دوازده دیگرون برابری کنه...

نکنه کم بیاره...

نکنه در پیچ و خم های زندگی بیفته و نتونه یاعلی بگه و بلند شه...

و حالا این مرد کوچولو به امید یک امید، لنگ لنگان پنجاه و هشتمین بهار زندگیش رو شروع میکنه شاید بتونه خودشو از قید و بند اونهمه حسرت، اونهمه ترس و اونهمه نگرانی نجات بده...

یعنی میتونه...!!!؟

*********************************** 

پ.ن: بدرخواست دوست بسیار بسیارعزیزی و به مناسبت بیستم تیرماه، روز تولدم این دلنوشته رو نوشتم شاید که مورد رضایت شما عزیزان و مهربانان قرار بگیره...

پ.ن: از دوست عزیز و فوق العاده مهربانی که تصویر بالای متن رو برام میکس و ارسال کرده بینهایت سپاسگزارم...

 

[ دوشنبه 19 تیر 1396 ] [ 21:50 ] [ بهمن ]

[ 38 نظر ]

اربعین عشق (5)

مدتی این مثنوی تاخیر شد...

شرمنده از همه ی دوستان عزیزتر از جان...

و اما ادامه سفرنامه...

شب بود و سرما و تب شدید فرزاد جان و بلاتکلیفی ...!

به تصور اینکه امسال هم مثل سال گذشته است! غروب که شد نماز خوندیم و به راهمون ادامه دادیم... گفتیم تا میتونیم میریم و هر جا که خسته شدیم اطراق میکنیم! هر جا که خسته شدیم...

غافل از اینکه فرزاد خسته است و داره تب میکنه. یعنی تب کرده ولی بروز نمیده!!

-خب بچه ها! تا عمود چند بریم؟

این سوالی بود که خانمم پرسید. با همون انرژی اول صبح... انگار این زن خستگی نداره! ما هم بخاطر اینکه کم نیاریم به شوخی گفتیم تا عمود 1000 ... از صبح تا اون لحظه حدود 400 عمود رو اومده بودیم. 400 ضربدر 50 متر به عبارتی میشه بیست کیلومتر... غافل از اینکه فرزاد دیگه نا نداره و بهمون چیزی نمیگه...

همیشه همینجوری بوده! فرزاد رو میگم. کوچیک هم که بود بعضی از شبها پادرد میگرفت... اتفاقی بیدار میشدم، میدیدم نشسته و داره درد میکشه... درد میکشه بدون ناله کردن! ناله نمیکرد که ما بیدار نشیم.! یه بچه ی سه ساله و اینهمه شعور و تحمل!؟

-فرزاد جان چته؟ چرا بیداری؟

-هیچی بابا، پاهام درد میکنه، تو بخواب، خودشون خوب میشن!

و میگیرفتمش توی بغلمو و بغض میکردم. حوله گرم میکردم و میذاشتم روی پاهاش و توی دلم میگفتم خدایا چی میشد همین الان دردهاشو به من منتقل میکردی...

مقداری دیگه رفتیم. خستگی خودشو نشون داد. تصمیم گرفتیم شب رو همونجا بمونیم. هر جا که شد. دیگه کسی التماسمون نمیکرد برای "مُبیت"... برای جای خواب! دیگه کسی نمیپرسید: " خُویَه هَل مَکان للّنوم ؟" برادر جای خواب دارین!؟ آخه مسیر امسالمون نجف تا کربلا بود که پر بود زائر ایرانی و مسیر سال قبلمون بغداد تا کربلا بود که مسیر ایرانی ها نبود. برای همین هم همه ی جاها پر بودن. حتی توی حیاط حسینه ها و مساجد.

از شدت سرما دور یه منقل از خاکستر گرم جمع شدیم... مونده بودیم که کجا بریم! به هر چادر و پناهگاهی مراجعه میکردیم پر بود! نای ادامه ی مسیر رو هم نداشتیم...

یه زن و شوهر ایرانی نشستن کنارمون. از اوضاع آشفته مون فهمیدن که جائی برای خواب نداریم. گفتن اگه تا صبح هم راه برین ممکنه جائی پیدا نکنید. بهتره همینجا بمونید. معمولاً عده ای هستن که بعد از ظهر میخوابن تا ساعت 11 یا 12 شب و بعد دوباره پیاده روی میکنن. فقط اینطوری ممکنه جا گیرتون بیاد...

چاره ای نداشتیم. همونجا موندیم و نظر اون آقا هم درست از آب در اومد. حدود ساعت یازده شب سه نفر از داخل حسینه روبرو اومدن بیرون... خودمو به مسئول حسینه رسوندم و تقاضای جای خواب کردم. با روی باز قبول کرد. خوشبختانه پشت حسینه هم جا برای خانمها داشت.

-تَفَّضل، تَفَضّل خویَه! هَلَه بِکُم یا زُواّرالحسین(ع)

حالا که میخوایم بریم داخل تا از شر سرما نجات پیدا کنیم میبینم فرزاد نیست...! مسئول حسینه دعوتمون میکرد که بریم داخل و من نمیدونستم با چه زبونی بهش بگم که پسرم نیست! طرف عصبانی شد و گفت اگه نمیرین داخل جا رو به بقیه بدم... و من فقط تونستم بهش بگم:

-ابنی مفقود...!

و رفتم دنبال فرزاد، کجا؟ نمیدونم. فقط رفتم تا پیداش کنم. ده عمود، بیست عمود...، نمیدونم، ولی میدونم هرچی میرفتم کمتر اثری از فرزاد جان میدیدم...

ناامید برگشتم. ایندفعه خانومم رفت. اونم رفت و اونم اثری از فرزاد پیدا نکرد... به فرزاد پیامک دادم اونم بی نتیجه بود... مسئول حسینه وقتی حالت درموندگی مارو دید گفت جای خوابتون محفوظه نگران نباشید. برید دنبال پسرتون...

یه بار دیگه رفتم و فرزاد رو پیدا نکردم... نگران برگشتم. نگران از اینکه بلائی سرش نیومده باشه... برای پیدا کردن فرزاد حتی به گوشه های تاریک بیابون های اطراف هم سرک میکشیدم اما نبود که نبود...

کاملاً مستاصل شده بودیم که سایه ی فرزاد رو از دور دیدم. کاملاً خسته و بی رمق! بهش گفتم کجا بودی؟ گفت وقتی راه افتادم فکر کردم شما هم پشت سرم راه افتادین تا عمود 435 رفتم و نشستم منتظرتون، وقتی دیدم خبری ازتون نیست برگشتم...

جالب اینجا بود که من و خانومم هر دو تا عمود 434 رفته بودیم...

خدارو شکر به خیر گذشت... شاید حدود ساعت یک خوابیدیم اونم چه خوابی! برای اینکه جائی برای من باز بشه که بخوابم مسئول حسینه یه نفر رو بیدار کرد و بهش گفت روی دست بخوابه که جای کمتری اشغال بکنه و جائی برای خوابیدن من بشه... یعنی دقیقاً عین دونه های خرما که کنار هم توی جعبه چیده میشن...

خوابیدیم و نخوابیدیم که صدای قرآن از بلندگوی داخل حسینه بیدارم کرد... خدایا چقدر زود صبح شد؟ مگه ساعت چنده؟

فکر کنم ساعت چهار و نیم اذان صبح بود و اینا از ساعت سه صبح قرآن پخش کردن! یعنی میخواستن کل قرآن رو همون شب پخش کنن!

هر جور بود نماز رو خوندیم و یه صبحونه مختصر و دوباره راه افتادیم غافل از اینکه بیماری و تب فرزاد تازه داره خودشو نشون میده و نمیدونستیم که کارمون به بیمارستان کشیده میشه...

[ جمعه 13 اسفند 1395 ] [ 20:41 ] [ بهمن ]

[ 24 نظر ]

اربعین عشق 4

اربعین عشق (4)

خانمی از روی زمین چیزی برمیداشت... بر میداشت و دستش رو به آسمون بلند میکرد... از دور حزن و اندوه رو میشد در چهره ش دید... چکار میکنه!؟ خدایا روی زمین چی ریخته که داره جمعش میکنه!؟ نکنه خورده ریزه نون های نذری رو جمع میکنه؟ نکنه ناراحته که چرا زوار، پس مونده های نذری روی زمین میریزن و اینقدر اسراف میکنن!!؟ نذری هائی که هزینه اش در طول سال با خون دل و عرق جبین مردم بدبخت و بینوا تهیه شده! مردمی که بعضاً در بیغوله ها زندگی میکنند! صاحبان اصلی چاه های نفت...! و نخلستانهای پربار خرما... صاحبانی که از نفت، دود و جنگ و از خرما هسته ای عایدشون شده!


و اون مادر دردمند...!



لطفاً روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب

[ سه‌شنبه 23 آذر 1395 ] [ 22:13 ] [ بهمن ]

[ 22 نظر ]

اربعین عشق 3

اربعین عشق (3)


چشامو مالیدم و به مسافرا نگاه کردم،  همه بیخیال بودن...! یواش به فرزاد گفتم: چی شده؟

-هیچی! ماشین پنچر شد!

-پنچر! اینهمه صدای شلیک گلوله!؟

-خواب دیدی خیر باشه! لاستیک ماشین ترکید، صدای تیکه های لاستیک رو فکر کردی رگبار گلوله بوده...

خب خدارو شکر که فقط یه پنچری ساده بود...


بر خلاف تصورمون، حدود ساعت سه بعد از ظهر به کوفه رسیدیم. البته توی راه برای نماز و نهار در یکی از موکب های بیشماری که برای خدمت به زوار در کنار جاده برپا شده بود توقف کردیم. موکب هائی که دسترنج مردم زحمتکش و عشایر بی بضاعت روستائی بودن و نماینده هاشون کنار جاده التماس میکردن که برای نهار به موکبشون بریم! هر عراقی که میتونست ماشینی رو برای صرف نهار به موکبش دعوت کنه کلی خوشحالی میکرد...

بعد از رسیدن به کوفه، اولین و تنها جائی که رفتیم مسجد کوفه بود.

ازدحام جمعیت اونقدر زیاد بود که نتونستیم داخل مسجد بشیم.


 
توی حیاط نشستیم و عزاداری های مردمو نگاه کردیم ...

 


بخاطر اینکه به شب نخوریم، بلافاصله از کوفه عازم نجف شدیم. و در مسیر عبورمان از بازار اطراف مسجد، پارچه هائی خریدیم سبز رنگ برای تبرک و سوغات برای فامیل و دوستان...

نجف هم بر خلاف سال قبل بشدت شلوغ بود. قبل از زیارت رفتیم برای تجدید وضو. اینهمه جمعیت و تعداد کم سرویس بهداشتی عذاب آور بود. جلوی هر سرویس دو صف تشکیل شده بود و بعضی از سرویسها هم که کلاً غیر قابل استفاده !!! و کسی نبود به دادِ زواّر برسه!!

توی صف بودیم که یه پسر کوچولو خودشو رسوند به اول صف... با نگاه مظلوم و با زبون بی زبونی میگفت: " مسلمونا مشکل دارم...! " یه آقائی با چشم و ابرو و غیض و اشاره های انگشت بهش فهموند باید بره ته صف! ته صف...!؟ یعنی بره پشت سر ده بیست نفر دیگه!

عصبانی شدم و گفتم: یعنی همه مون اومدیم زیارت این امام! ( و با دستم به حرم امام علی(ع) اشاره کردم... ) منی که حاضر نیستم به یه بچه کمک کنم چطور از ایران با اینهمه سختی و خطر اومدم زیارت آقا!؟ واقعاً این بچه یا یه پیرمرد باید برن ته صف که من به کارم برسم!؟ بعد که خودم پیر شدم انتظار هزارتا کمک از دیگران رو داشته باشم!؟

یه احسنت از ته صف و تائید حرفهام باعث شد که اون آقا با غرولوند! کوتاه بیاد و نوبتش رو به بچه بده!


وضو که گرفتم دیدم دو نفر از همراهامون رفتن زیارت امام علی و بعد از کلی انتظار فقط یکیشون برگشت... برادر کوچکتره و یه آقای دیگه رفته بودن...

-هاااان! پس حاجی کجاست؟

-هیچی! موقع ورود به حرم زیر دست و پای جمعیت عزادار افتاد و از دست من کاری ساخته نبود! سپردمش به آقا , و اومدم...!

-همین!؟ سپردیش به آقا !؟ واقعاً که...!

این حرفش اعصابمو بهم ریخت! سه بار، در سه گروه متفاوت تمام محوطه ی بزرگ حرم و اطرافشو با اونهمه جمعیت گشتیم. دفتر مفقودین، هلال احمر، مسئولین ایرانی و عراقی! هیچکس خبری نداشت! بهمون آدرس بیمارستانی رو دادن که زخمی ها و افرادی رو که به درمان نیاز دارند به اونجا میبرن. " مستشفی الحکیم" توی خیابونی در شهر نجف! حالا کی بره اونجا...!؟

از ساعت حدود هفت تا یازده شب، چهار ساعت بیخبری، توی اون جمعیت وانفسا، برای یه پیرمرد واقعاً نگران کننده بود. برادر بزرگترش مرتب دستاشو بهم میزد و با بغض میگفت به خونواده اش چی بگم؟ به بچه هاش چی بگم!؟


خوشبختانه پیداش کردیم. معجزه وار! همونطور که مسئول امانات حرم گفت: بسپارش به آقا امیرالمومنین، برات پیداش میکنه...

سپردیمش به آقا و یک دقیقه بعد خودش زنگ زد و گفت بخش مفقودین منتظرتون هستم!


ساعت یازده شب بود و ما جای خوابیدن نداشتیم. از قبل پتو گرفته بودیم که توی صحن حرم بخوابیم. هر نفر یه پتو... اونم توی اون هوای بشدت سرد!( همین پتو هم گیر همه نیومد!) هشت تا پتو گیرمون اومد برای شش نفرمون. ( خانمها توی سالن سرپوشیده خوابیدن ) وقتی گمشده مون رو پیدا کردیم و اومدیم بخوابیم فقط شش تا پتو داشتیم! آقا فرزاد میگفت یه خونواده ایی که بچه ی کوچولوئی داشتن و پتو گیرشون نیومده بود، التماس کردن که بهشون پتو بدم منم دوتا پتو بهشون دادم...

حالا مونده بودیم با شش تا پتو... آقائی که همراهمون بود و پیرمرد رو توی اون جمعیت به امام سپرده بود، مارو هم به همون امام سپرد! یه پتو زیر و یه پتو رو!  تا صبح راحت خوابید! حالا مونده بودیم چهارتا پتو و پنج نفر...!( دو پتو زیرانداز و دو پتو روانداز!) فرزاد گفت شما بخوابین ، من خوابم نمیاد!

نمیدونم اون شب چه جوری صبح شد ولی موقع اذان صبح که از شدت سرما از خواب بیدار شدم، فرزاد رو دیدم که حوله ی حمام رو گذاشته زیر خودش و بدون روانداز خوابیده! ( اون شب سرما بیداد میکرد...! )

خانمم که صبح این موضوع رو فهمید خیلی ناراحت شد و به فرزاد اعتراض کرد که چرا پتوهارو بخشیده و من بهش گفتم فرزاد چیزی رو بخشیده که خودش شدیداً به اون نیاز داشته نه چیزی رو که اضافه داشته، اینو میگن کمک واقعی... و من به فرزاد افتخار میکنم. خانمم گفت حتی اگه تا آخر عمر کلیه درد بگیره! گفتم حتی اگه اینطور بشه که میگی!

*یاری آنست که زهر از قِبَلَش نوش کنی... *

و آیه 92 سوره آل عمران نیز اینو تائید میکنه:

لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ

هرگز به نیکوکارى نخواهید رسید تا از آنچه دوست دارید انفاق کنید و از هر چه انفاق کنید قطعا خدا بدان داناست.

پس کاربعضیا درسته که بدون در نظر گرفتن شرایط و وضعیت گروه،  راحت و بیخیال خوابیدن!؟


صبح، زمان جدائی گروه بود. دو برادر، از ما جدا شدن و با ماشین به سمت کربلا رفتن و ماهم پای پیاده...

حرکتمون از نجف حدود ساعت هشت صبح شروع شد. بعد از دو ساعت پیاده روی به اولین موکب ها رسیدیم. در همین ابتدای مسیر پیاده روی یه خانم عراقی، کاری کرد که حسابی متاثر و متعجب شدم... کاری که باعث شد از خودم و بودنم شرمنده بشم... 

خدایا این خانم و امثال ایشون، از من و امثال من چه دیده...!؟  

خدایا چقدر زواّر امام حسین(ع) در چشم بعضی از این مردم، عزیز و محترم هستند...!

[ سه‌شنبه 16 آذر 1395 ] [ 22:47 ] [ بهمن ]

[ 16 نظر ]

اربعین عشق 2

اربعین عشق (2)

دل توی دلم نبود. و حالا نه از ترس اینکه فرزاد رو برگردونن، بلکه از ترس اینکه مبادا اونو کت بسته دستگیر کنند و سفرمون رو زهر مار...

رفتیم اتاق بغل. یه جَوون مودب پاس فرزاد رو نگاه کرد. پرسید دانشجو هستی؟

فرزاد گفت درسم تموم شده ولی هنوز از دانشگاه تصفیه حساب نگرفتم!

افسره پرسید: سرباز نیستی؟

فرزاد گفت: نه

" تَق " !!! یه مهر زد توی پاسپورتش و گفت: التماس دعا...

باور کنید به همین راحتی! یعنی آب خوردن که میگن شاید قورت دادنش کمی سخت باشه ولی این...! نه ودیعه ای، نه مجوزی، نه پیچ و خم اداری...

دیگه نگران بقیه ی راه نبودیم. حالا با خیال راحتی حد فاصل دو مرز رو طی کردیم و خودمونو رسوندیم به پایانه ی عراق. مرز عراقی ها.


اونجا دیگه صف نبود! یعنی بود ولی یه خر تو خری بود بیا و ببین! این لفظ! رو یکی از برادرای زائر به بقیه میگفت! پشت سر هم داد میزد: چرا درست صف نمیگیرین؟ چرا خر تو خرش کردین...!

اونقدر شلوغش کردن که مامور عراقی خواست پنجره رو ببنده و کار رو تعطیل کنه!

به آقای جَوونی که کنارم ایستاده بود گفتم: دلمون خوشه میریم زیارت اباعبدالله!؟ نباید رعایت نوبت رو بکنیم!؟ یعنی حتماً باید حق الناس گردنمون باشه! و در حالی که مرتب سرشو تکون میداد و حرفهامو تائید میکرد، در یه فرصت مناسب خودشو انداخت جلو و پاسپورتهاشو مهر زد و نگاه به پشت سرش هم نکرد! و من متعجب که برا کی درد دل و شکایت میکردم و اونم چقدر گوش میداد به اراجیف بنده...!   

از مرز که گذشتیم حدود ساعت دو و نیم صبح شده بود. کلی با راننده ها کلنجار رفتیم تا ماشینی به قاعده و مناسب گیر آوردیم. آخه از قبل بهمون گوشزد کرده بودن مواظب گوشاتون باشید. راننده های عراقی در گوش بریدن مهارت دارند! و ما هم دستامونو روی گوشامون گرفته بودیم و چونه میزدیم! بالاخره ساعت سه صبح راهی نجف شدیم.

میگم راهی...! البته باید " راهی " باشه تا بشه گفت "راهی"... باور کنید راه های روستاهای ما صافتر و بهتر از راه های بین شهری عراقه. فاصله ی مرز چذابه تا نجف حدود 390 کیلومتره و دریغ از یه تابلوی راهنما که به ما بگه راه رو درست میرید! یا اینکه بگه چند کیلومتر دیگه به کجا میرسید! از اینها گذشته جاده ها آنچنان دست انداز و گودال داشتن که تا به مقصد رسیدیم کمر درد گرفتیم!

به شهرهای بین راه که میرسیدیم، خونه هائی میدیدیم ساخته شده از چند تا بلوک، بدون هیچگونه نمائی ولی یه دیش ماهواره از اون گنده ها که بانکها دارن روی بام خونه هاشون نصب شده! خونه میدیدی به قاعده ی یه کلبه مخروبه! که در ِورودیش ماشین آخرین سیستم که اسمشم بلد نبودیم پارک بود!

 همونطور که در نقشه میبینید پس از عبور از مرز چذابه، شیب و مشرح، وارد شهر العماره، سپس شهر فجر و منطقه عفک، دیوانیه، شافعیه، شامیه و پس از بازرسی ابوصخیر وارد شهر نجف می شویم. ما که ماشین رو برای نجف گرفته بودیم به پیشنهاد خانومم در یه تصمیم ضربتی، بجای نجف تصمیم گرفتیم اول به کوفه بریم! و بعد از زیارت مسجد کوفه راهی نجف بشویم، و همه موافقت کردن و بر این تصمیم آفرین گفتن.

ساعت پنج صبح برای ادای نماز و صرف صبحانه توقف کردیم. نمازخونه ای که عراقی های مهمون نواز، از روستاهای بین راهی برامون آماده کرده بودن. توی خونه هاشون. صبحونه ای که از دسترنج و درآمد سالیانه شون برای این ایام کنار گذاشته بودن! شونه شونه، تخم مرغ و سبد سبد نون تازه! و بعد چائی. ما میخوردیم و بعضیامون حتی تشکر هم نمیکردیم و عراقی ها حتی اخم به چهره شون نمیومد! هدفِ خدمت به زوّار اونقدر براشون بزرگ بود که دیگه مارو نمیدیدن!

اینم بگم که هر کی رعایت مسائل بهداشتی براش مهمه توی این سفر خیلی عذاب میکشه! آخه توی عراق تنها چیزی که رعایت نمیشه اصول اولیه ی بهداشته. اصلاً چیزی به نام بهداشت براشون تعریف نشده! بشکه ی آبی بود که بالای اون با خطی زشت نوشته بودن : " النظافه من الایمان" و زیر بشکه انبوهی از آشغال و مواد غذائی گندیده!

اونقدر موضوعی به نام بهداشت براشون موضوعیت نداره که اگه شما بخواهی بهداشت رو برای شخص خودت رعایت بکنی بهشون بر میخوره! و به یه چشم دیگه نگاهت میکنن!

یه دونه شکلات نذری پیچیده در زرورق از دست خانومم افتاد زمین. برش داشت و با فوت کردن خاکش رو گرفت و بعد با دستش سعی میکرد تمیزترش کنه. یه مرد عرب که در کار خانومم دقیق شده بود با حالت عصبانیت بهش گفته بود: بسه دیگه، چرا اینقدر تمیزش میکنی، همین خاک شفاست...

خب، گیریم خاک شفاست، استکانهای چای که در یه ظرف کوچیک آب! بارها و بارها شسته میشن اونم با دستای کثیفِ بچه های هشت نه ساله! اونم شفاست!؟ استفاده از یه استکان برای دادن قهوه به اینهمه زائر، اونم شفاست!؟ جالبه بعضیاشون اگه لیوان از خودت داشتی بهت قهوه نمیدن! حتماً باید توی همون استکان عمومی قهوه بخوری، استکانی که تا شب صدها نفر به اون دهن میزنند...! هم زدن مواد اولیه ی فلافل ( نخود چرخ شده!) با دستهائی بدون دستکش و پر از کُرک و پشم! که معلوم نیست شسته شده اند یا نه، اونم شفاست!؟ خرمائی که با ارده مخلوط شده و توی سینی ریخته شده و کاملاً با خاک برخاسته از حرکت میلیونی زوار مخلوط شده و هر دونه خرما رو که بخوری شکسته شدن شن ریزه ها رو زیر دندونات احساس میکنی اونم شفاست!؟ مگسهای بیشماری که روی خرماها نشسته اند و هر لحظه در حال فضله پراکنی روی خرماها هستن چی!؟ کلاً باید گفت:" النظافه تعطیل...!"

هرچند به کمک مسئولین ایرانی در حال ترویج فرهنگ رعایت بهداشت هستند ولی ظاهراً جا انداختن این فرهنگ ده ها سال زمان نیاز داره... برای نمونه امسال نقطه به نقطه سطل زباله گذاشته بودن و حتی ایرانی ها به مردم پلاستیک میدادن برای ریختن آشغال.

بعد از صرف صبحانه حدود ساعت شش صبح به سمت کوفه حرکت کردیم. حالا دیگه نماز خونده، صبحونه خورده و بدون نگرانی راهی هستیم... خب حالا چی میچسبه!؟ یه خواب بعد از صبحونه.

تقریباً همه به خواب رفتیم. چه مدت!؟ نمیدونم. فقط اینو میدونم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی از خواب بیدار شدم! صدای انفجاری که پشت بند اون صدای رگبار مسلسل میومد...! چشم که باز کردم دیدم ماشین سرعتش رو کم کرد و به منتهی الیه سمت راست جاده متوقف شد...!

[ دوشنبه 8 آذر 1395 ] [ 21:06 ] [ بهمن ]

[ 20 نظر ]

.: تعداد کل صفحات (74) :. 1 2 3 4 5 ... 15 >>