X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

توشه...

مثل همیشه، گردنم روی شونه­ ی چپم کج شده بود و خط باریکی از آب دهنم از گوشه ی لبم، تا روی پیراهنم آویزون، گیج خواب بودم که بوی بدی زیر دماغم خورد. همزمان صدای گنگ و مبهم جمعیتی منو از خواب بیدار کرد.

چشمامو مالیدم. با پشت دست، کنار دهنمو پاک کردم و نگاهی به اطراف انداختم، تازه متوجه شدم کجا هستم و جمعیت برای چی اعتراض میکنند!

تکان های ملایم اتوبوس توی جاده، حکم گهواره رو برام داره. از بچه گی عادت نداشتم توی ماشین بیدار بمونم. دنده یک به دو نمیرسید خوابم میبرد. و حالا این بو...!

با چشمهایی که هنوز به نور عادت نداشتند، زیر چشمی دنبالش میگشتم. شاید دنبال یه بچه. دلم نمیخواست کسی با نگاهم اذیت بشه! ردیف صندلی­های جلویی اتوبوس، تا جایی که میدیدم، بچه نداشتند، یا من ندیدم، و صندلی های عقبی را خجالت کشیدم دید بزنم، ولی به نظر میومد بقیه هم دنبالش میگشتند! از حرفها و لحن صداشون میشد فهمید:

-آی بر عامل و بانیش لعنت...!

اینو یکی از مسافرای پشت سرم گفت. یکی از ردیفهای جلویی اتوبوس، که مرد میانسالی با ابروهای پرپشت و قیافه ای اخمو بود برگشت و دستش رو بعلامت اعتراض توی هوا تکان داد و گفت بیش باد...

کولر اتوبوس روشن بود ولی مسافرها برای فرار از بوی داخل ماشین، پنجره ها رو کمی باز کرده بودند. ظاهراً تحمل گرمای نه چندان دلچسب بیرون براشون آسونتر بود.

توی این هیر و ویر، هر بار یکی از مسافرها شوخیش گل میکرد و برا خندوندن بقیه یه متلک میپروند!

-آقا، هرکی هستی، جان مادرت، خجالت نکش، بگو آقای راننده همینجا نگه داره، قول میدیم نگات نکنیم!  

همه ی مسافرها خصوصاً شاگرد راننده، با اون هیکل قناس و لب و لوچه ی شتریش زدند زیر خنده...

شاگرد راننده که توی این گرما زورش میومد یه لیوان آب دست مردم بده، حالا شده بود معرکه گیر میدون! هرکی هرچی میگفت، با دستش میزد روی زانوش و دندونای اسبیش رو نشون میداد و کِر و کِر میخندید...

خنده های بی مزه ی شاگرد راننده، باعث شد دختر یکی از مسافرها، شاید هم سن و سال خودم، که ردیفهای جلویی کنار مادرش نشسته بود از روی صندلیش نیم خیز بشه و برگرده تا اون "آقا هرکی هستی" رو ببینه.

چند لحظه، فقط چند لحظه، نگاه اون دختر به نگاهم گره خورد و لبخندش مثه چاقو قلبمو شکافت!

-تورو خدا اگه دلت به حال خودت نمیسوزه رحمت به ما بیاد، ووالله قباحت داره، عیبه با این سن و سال نمیتونی خودتو نگه داری!

اینو عاقله مردی گفت که جای پدرم بود.

اتوبوس تلق و تولوق، گردنه ها رو پشت سر میگذاشت و هر لحظه به شهرهای گرم جنوب نزدیک و نزدیکتر میشد. دیگه خبری از هوای خنک شهرهای بالا نبود! دو طرف جاده، بجای انبوه درختان سرسبز، تا چشم کار میکرد بجز تپه و دره و خاک چیزی پیدا نبود! هُرم گرما، که از پنجره های نیمه باز اتوبوس وارد میشد تمام لذت تابستان بی گرما رو از دماغم بیرون کشید.

یکی از مسافرها که آخر اتوبوس نشسته بود و از تُن صداش احساس کردم باید سبیلهای کلفتی داشته باشه، با ادبیات داش مشتی ها­ اعتراض کرد:

-آق راننده، اگه خجالت مِجالت حالیش نی، اولین پاسگاه تحویلش بده! به مولا مریض شدیم...

و من، در حالی که درگیر نگاه اون دختر شده بودم، شیطون رفت توی جلدم...:

-نکنه اون موقع که گیج خواب بودی...!

نوچ... خدارو شکر از این عادتها نداشتم، اگه بود، تا حالا هزار بار مادرم بهم گفته بود...!

-آهان، نکنه آب و هوای غربت بهت نساخته، مریض شدی و...؟

از این فکر ترسیدم و عصبانی شدم. آخه بچه ­ی بی عقل! این چه مسافرت زوری بود که بد موقع باید میرفتی؟ خب، این تابستونم مثه همه­ ی تابستونای دیگه میرفتی کاربنایی و دوزار ده شاهی خرج و مخارج مدرسه­ ات رو در میآوردی! آخه تورو چه به مسافرت!

گیرم که مادر، بخاطر غربت خواهرم که حالا بعد از ازدواج برا خودش پایتخت نشین شده، اصرار بکنه که تابستون یه سر بهش بزن، تو چرا قبول کردی؟

اما فکرشو که میکنم، میبینم مادره دیگه، خودش که بنده خدا جونی نداره، وقتی دلخوشیش اینه که نایب الزیاره­ اش بشم برا دیدن تنها دخترش و بعد، روزها زانو به زانوم بشینه و راست و دروغهامو گوش بده و هی قربون صدقه­ ی خواهرم بشه و دعام بکنه، چرا قبول نکنم! حالا این وسط، منم مثل اینهمه آقازاده، یه تابستون کار نکنم! قبله ی خدا کج میشه؟ بی پولی هم که شکر خدا همیشه هست! بعداً یه جوری جبرانش میکنم!

مادرم وقتی سرمو به علامت رضایت پایین آوردم با چه ذوق و شوقی بار و بندیلمو بست و سوغاتیها رو چپوند توی ساک و راهیم کرد. از ترسی که زود نظرم عوض نشه!

یک ماه آزگار خونه­ ی خواهرم، دور از تمام جون کندن­ های تابستون و کاربنایی هاش، خصوصاً امر­و­نهی های اوس رضا، که سگ اخلاقیش کمتر از شمر نبود، خوردم و خوابیدم.

هر سال تابستون به سفارش بابام برای عمله گی میرفتم پیش اوس رضا. اوس رضا رفیق بابامه. شایدم بقول خودش، بخاطر گل روی بابام منو قبول میکرد! ایشون وقتی مصالح میرسید و کار خوب پیش میرفت، کیفش کوک میشد و همزمان با ردیف کردن آجرها کنار هم، استنبلی سیمان رو از دستم میگرفت و میریخت روی آجرها و با هر حرکت ماله روی سیمان یه نصیحت میکرد:

-بچه جون، اگه گاهی باهات تند میشم، اخلاقم برزخی میشه به دل نگیر، اینا برا خودت خوبه، برا زندگیت خوبه، تو هم عین پسر خودمی. شده روزی برات پاره آجر پرت کنم!؟ اون موقع که من، هم سن و سال الان تو بودم، پیش اوسایی کار میکردم، نور به قبرش بباره، اوس محمود، روزی نبود برام آجر پرت نکنه! آجر؛ ها، نه پاره آجر!

و با دستش یه آجر رو از بین آجرها برمیداشت، نشونم میداد و میذاشت سر جاش! و بعد ادامه میداد:

-خداییش همون آجرا منو اوسا کرد!

و بعد لبهاش رو غنچه میکرد و آهنگ ترانه ی آمنه رو با سوت میخوند.

و من چقدر خدارو شکر میکردم اوسای من، تیراندازیش خوب نیست. آخه چند بار با پاره آجر امتحان کرد، دید تیرش به خطا میره منصرف شد...

یاد اوس رضا باعث شد یهویی دلم براش تنگ بشه... برا نصیحت هاش، بداخلاقی هاش، برا یه تابستون عرق ریختن توی گرما و برای آمنه آمنه... و ناخودآگاه لبهام غنچه شد برای آمنه، که صدای خنده ی بغل دستیم منو از فکر و خیال خارج کرد. سرمو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم. داشت به راننده میخندید! آقای راننده با یه دستش فرمونو گرفته بود و با دست دیگه اش لُنگ ماشینو چپونده بود جلوی دماغش و حالا فحش نده کی بده!

بغل دستیم، همینطور که میخندید معذرت خواهی کرد و رفت روی ظرف آب یخ، کنار دست راننده نشست. بعضی از مسافرها، تشویقش کردند! خصوصاً شاگرد راننده.

رفتار این آقا، بهمراه سوت و کف بعضیها، ضربه ی سنگینی برام بود، خیلی سنگین. بغض، راه گلوم رو بسته بود و از خجالت نمیدونستم چکار بکنم!

کاش الان مادرم اینجا بود. کاش لااقل هنوز پیش خواهرم بودم...

چقدر خواهرم وقتی کاراشو میکردم قربون صدقه ام میرفت. وقتی براش خرحمالی میکردم. وقتی کل خونه اش رو براش تمیز میکردم. انگار شب عیده و داریم خونه تکونی میکنیم! شوهر خواهرم وقتی خسته و کوفته از سر کار میومد لبخندی میزد و میگفت:

-آفرین. آفرین. هیچ فکر نمیکردم کاری از دستت بر بیاد!

شوهرخواهرم توی شرکتی کار میکرد با شندرغاز حقوق! خودشو از تک و تا نمینداخت ولی از زندگیش معلوم بود که هشتش و نه ش قاطی پاتی شدن! هر وقت بهش میگفتم عامو شغلت توی شرکت چیه، با لبخند تلخی میگفت: بچه جون! من اونجا مدیر عاملم، و خواهرم سرشو مینداخت پایین...

حالا هم که بقول شوهرخواهرم، که این روزای آخر، چه از ته دل هم میگفت، "به سلامتی داشتم برمیگشتم"، خواهرم بند و بساطی تهیه کرده بود. عینهو خودِ مادرم، همه رو چپوند توی ساک و سفارش پشت سفارش که مواظب ساک باشی، که نکنه کسی اونو بقاپه، که نکنه اونو جا بذاری، که نکنه...

و من بخاطر اونهمه "نکنه"، که میدونستم برای مواظبت از سوغاتی هاست! ساک رو جلوی پاهام زیر صندلی گذاشتم. شاگرد راننده به زور میخواست ساکو بذاره داخل صندوق، نذاشتم... شاید از اونجا دیگه چشم دیدنمو نداشت!

-آقای راننده بزن کنار بندازیمش بیرون!

صدای اعتراض یکی از مسافرها بود. نمیدونم کی رو باید مینداختن بیرون ولی من از ترس خودم، تا میتونستم پاهامو جمع کردم تا این یکی دو ساعته بخیر بگذره، غافل از اینکه با پاهام دارم به ساک بیچاره فشار میارم.

-گور پدر ساک و هرچی داخل ساکه. آبروم که از چارتا خنزرپنزر داخل ساک کمتر نیست!

خانمی در جواب اون اعتراض، با مهربونی گفت:

-آخه توی این برهوت!؟ خدارو خوش میاد!؟ شاید بنده خدا مریضه.

یه حسی بهم میگفت، خودتی! اینا در مورد تو دارن حرف میزنند!

 بغض لعنتی گلومو فشرده بود و دوست داشتم همونجا به همه شون بد و بیراه بگم و یه سیلی محکم توی گوش شاگرد راننده بزنم و از اتوبوس پیاده بشم، ولی نه پول کافی داشتم و نه دل و جرات اینکارو... فقط تنها چیزی که دل خوشم میکرد این بود که مسیر من با مسیر بقیه ی مسافرها تا انتها یکی نیست. دوسه شهر مونده به انتهای مسیر پیاده میشم.

به خودم میگفتم موقعی که از ماشین پیاده شدی و بعد این بو، هنوز اذیتشون میکرد، خودشون از خودشون خجالت میکشند... و این فکر، حسابی کیفورم میکرد.

با هر سختی، یکی دو ساعته رو تحمل کردم، یا بهتره بگم تحمل کردیم تا اتوبوس به شهرمون رسید. اینجا دیگه شهر خودم بود، خونه ی خودم! با غرور، ساکمو برداشتم و با قیافه حق به جانب و استیل آدمهای طلبکار، راهروی بین صندلی ­ها رو گز کردم. حالِ ورزشکاری رو داشتم که با کلی مدال به کشورش برگشته و توی فرودگاه کسی به استقبالش نیومده! هم خوشحال بودم، هم پکر!

حالا این راهروی اتوبوس، که حکم راهروی افتخار رو برام داشت، راهرویی که دوسه قدم بیشتر نبود، چقدر به نظر طولانی میومد. شاگرد راننده که میدونست چشم دیدنش رو ندارم، انگار حق پدرش رو خورده باشم، نرسیده به پله آخر اتوبوس با کف دستش که دو برابر یه آدم معمولی بود، چنان از پس سر، ضربه ای بهم زد که نزدیک بود عینهو تخم مرغ شکسته، روی زمین پهن بشم. بعد نامردی رو در حقم کامل کرد و با صدای نتراشیده نخراشیده اش حرف زشتی زد که باعث خنده­ ی مسافرها شد:

-دِ  برو گ. و. ز. و...

و من در اون لحظه، تنها در برابر نگاه اون دختر، مثل شمع آب شدم!

هنوز صدای خنده ی مسافرها از پنجره های نیمه باز اتوبوس به گوش میرسید که من با تتمه غروری که برام مونده بود! سلانه سلانه به طرف خونه راه افتادم.

کوچه پس کوچه های آشنای محله مون رو پشت سر گذاشتم. انگار سالها از اینجا دور بودم. دلم پر غصه بود و حال و حوصله ی هیچی رو نداشتم. لجن تلنبار شده کنار جوی های روباز، صحنه ی زشت و بدبویی به محله مون داده بودند که سابقه نداشت... 

به خونه رسیدم. کلید انداختم و مستقیم رفتم توی اتاق. کسی خونه نبود. لباس در نیاورده، به امید یه چرت اساسی، روی قالی دراز کشیدم، اما هنوز بو ول کن نبود! پیش خودم گفتم:

-آدم چند ساعت توی تعفن باشه میخوای بلافاصله بوی تعفن از دماغش خارج بشه؟ معلومه که نه! حداقل اینو از درس علوم یادمه!

اما بازم شیطون رفت توی جلدم:

-بدبختِ بیچاره، خودتی! خودت بوی گند میدی...

امکان نداره... از این فکر، مخم سوت کشید، با کلی ترس و لرز لباسهامو وارسی کردم، حتی لباسهای زیرمو، هیچی نبود! خوشحال شدم. کف کفشهام...، چیزی نبود. اما هنوز باید بگردم!

-ساک!

از بابت ساک، چونکه خواهرم اونو مرتب کرده بود، خیالم راحت بود. توی ساک بجز سوغاتی و خرت و پرتای خودم چیزی نبود. درشو باز کردم!

-پییییف...

انگار در چاه توالتو باز کرده باشی

با یه دستم دماغمو گرفتم و با دست دیگه ­ام، با کلی احتیاط، یکی یکی  وسایل توی ساک رو ریختم بیرون...

یه پیراهن و یه روسری برا مادرم، یه شلوار برا پدرم، دوسه تیکه خرت و پرت واسه برادرام، خرت و پرتای خودم...

-آخ آخ این دیگه چیه!؟


خواهرم خوراک لوبیا برام درست کرده بود. توشه توی راهم! چون ظرف مناسبی نداشته، اونو داخل ظرف پلاستیکی گذاشته بود و ظاهراً یادش رفته بود بهم بگه:

-داداشی، از رستورانهای بین راه غذا نخوری ممکنه مسموم بشی!

 

 


[ پنج‌شنبه 6 اردیبهشت 1397 ] [ 23:05 ] [ بهمن ]

[ 7 نظر ]

عذر تقصیر...

سلام دوستان عزیز و همراهان قدیمی و صمیمی

شرمنده از اینهمه کم کاری...

راستش مدتهاست درگیر مشغله های اداری هستم و روزهای پرکاری رو میگذرونم و دیگه خیلی فرصت سرزدن به خونه ی عزیزان و پرسیدن حال و احوال شماهارو ندارم هر چند که همیشه به یاد همه تون هستم... فقط امیدوارم عمرم کفاف بده و بعد از نایل شدن به دوران بازنشستگی بتونم حسابی از شرمندگی دوستان عزیز در بیام

ضمناً اینم بگم مدتیه روزهای پنجشنبه سعادتی دست داده و گاهی سری به انجمن داستان نویسی میزنم . بد نیست. کمی دیدگاهم رو نسبت به نوشتن تغییر داده و باعث شده با این دیدگاه بعضی از نوشته های قبلیم رو بصورت داستان و قصه بازنویسی کنم و توی کانال اون انجمن منتشر کنم و بعد در مورد اون نوشته بحث و گفتگو میشه و نواقص نوشته گفته میشه.

برای اینکه هر وقت عزیزی زحمت میکشه و سری به این خونه میزنه دست خالی برنگرده سعی میکنم هر داستان رو حتی اگه قبلا توی وبلاگم منتشر کرده باشم دوباره منتشر کنم با سبک جدید و کیفیتی قصه گونه.

از دوستان عزیزی که دستی بر هنر داستان نویسی دارند خواهش میکنم منو با نوشتن نقدهاشون در مورد نوشته هام یاری کنند در این راهی که بس سخت و سنگلاخی است و از نظرات مفیدشان بی نصیبم نذارند.

مثل همیشه و بیشتر از پیش دوستتان دارم و براتون احترام قایلم


برای شروع اولین داستانی رو که بازنویسی کرده ام رو براتون منتشر میکنم و امیدوارم اونو با نگاه نقادانه بخونید و نواقص حتمی اونو برام بازگو نمایید.

از اینکه به زحمت میفتید پیشاپیش ممنون و شرمنده تونم.

داستان " توشه..." تقدیم به شما عزیزان:

[ پنج‌شنبه 6 اردیبهشت 1397 ] [ 22:42 ] [ بهمن ]

[ 2 نظر ]

حاج آقا( قسمت دوم)

همه منتظر که حاج آقا تشریف بیارن. ساعت از موعد هر شب گذشت و حاج آقا نیومد...!

**********************************

ادامه ماجرا:

آقایی که از همه به منبر نزدیک تر بود بلند شد و خودش رو به میکروفون رسوند. با دستش همه را به آرامش دعوت کرد و با صدای رسا علت عدم برگزاری سخنرانی حاج آقا رو اعلام کرد:

-برادرای عزیز، توجه داشته باشید...، بعلت مخالفت حوزه علمیه، از امشب سخنرانی حاج آقا تعطیل شده... دیگه ایشون اجازه سخنرانی ندارند... والسلام!

-حوزه علمیه!؟ درست شنیدم! مخالفت حوزه علمیه با سخنرانی حاج آقا...!؟

اینو به بغل دستیم گفتم... اون از من گیج تر میزد!

همه با تعجب به هم نگاه کردیم... چی فکر میکردیم، چی شد!

انتظار ساواک و شهربانی و هجوم یه مشت لات و لوت، برای بر هم زدن سخنرانی حاج آقا رو داشتیم، اما " حوزه علمیه!"!؟  

از طرفی، اون آقا، با نقشه یا بی نقشه! آنچنان " والسلام " رو ادا کرد که موتور همه جوش آورد...! خون خونمون رو میخورد!

صدایی از وسط جمعیت با خشم، فریاد زد:

" بر محمد و آل محمد صلوات "

جمعیتی که شهر کوچک ما تا اون موقع به خودش ندیده بود یک صدا فریاد زدند:

" اللهم صل علی محمد و آل محمد "

عده ای در گوشه دیگه مسجد صلوات دوم را فرستادند... دومین صلوات متاثر از صلوات اول بلندتر و پرشورتر ادا شد... بعد از آن، موج جمعیت، صلوات گویان به سمت در خروجی مسجد هجوم بردیم. خروج صدها جوان پرشور و عصبانی، با صدای غرش صلواتی توام با خشم...!  

-حالا کجا بریم؟

سوالی که به دلیل فشار وحشتناک جمعیت به قفسه سینه ام، موقع خروج از در کوچک مسجد، فرصت فکر کردن به اون نبود!  

و شاید همین شرایط فشار، فرصت فکر کردن را از خیلی ها گرفته بود...!

جمعیت، صلوات گویان از مسجد دور و دورتر میشدیم بدون اینکه مقصد را بدانیم... حداقل من نمیدانستم به کجا چنین شتابان میرویم!

ما، چون پرکاهی در مسیر تندباد، بی خیال از عواقب این حرکت، تنها، سرخوش از حضور در این جمع، اولین تظاهرات اعتراضی شهرمان را رقم زدیم... غافل از اینکه این تظاهرات، لعن و نفرین مردم کوچه و بازار را برایمان به ارمغان خواهد آورد... که فردا، نقل هر مجلسی شده بود نفرین به یک مشت جوان بی دین و لامذهب! یعنی ما...

-ما !؟ مایی که سر و جانمان را برای اعتلای اسلام و قرآن میدهیم...!؟ مایی که بدون ترس از ساواک و زندان و شکنجه با دست خالی به میدان آمده ایم...!؟

در یک چشم بهم زدن و بدون هیچ مانعی، با عبور از خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر، مقابل منزل رئیس حوزه علمیه رسیدیم... همونی که میگفتن مانع ادامه سخنرانی حاج آقا شده! مجتهد جامع الشرایطی که تمام مردم، به حضور ایشان در شهرمان افتخار میکردند.

انسان فوق العاده مهربان و متینی که با هرگونه حرکت خشونت آمیز مخالف بود و علت تعطیلی سخنرانی حاج آقا هم ظاهراً عدم تمکینشان به نظرات آیت الله بوده...

ایشان همیشه میگفت:

-ما حاضر نیستیم حتی از دماغ کسی خونی بریزد...!

و حالا جمعیتی خشمگین و عصبانی، به ظاهر برای فهمیدن علت تعطیلی سخنرانی حاج آقا درب منزل ایشان جمع شده بودند...

چند تا صلوات بلند...

و بعد...

.

.

.

اولین نفری که به سمت منزل آیت الله سنگ پرتاب کرد کی بود!؟

هیچ کس نمیداند...!

فقط میدانم از هر گوشه، یک یا چند نفر به طرف منزل آیت الله سنگ پرتاب کردند...

- چرا!؟ مگر قرار ما این بود؟ مگر بخاطر یک روحانی باید یک روحانی دیگه هتک حرمت بشه؟ اصلاً کی به ما اجازه داده که حرمت یک مرجع تقلید را خدشه دار کنیم!؟ 

اما توی اون اوضاع بهم ریخته یا باید ضارب میبودی یا نظاره گر و یا از صحنه خارج میشدی! راه دیگه ای وجود نداشت که اگر اعتراض میکردی احتمالا سنگسار میشدی!

و اینچنین شد که فردای آن شب، از ترس لعن و نفرین مردم، از دوست و آشنا مخفی کردیم که دیشب ما هم بودیم...!!!

و اینچنین شد که تا ماه ها هر حرکت اعتراضی بر علیه رژیم طاغوت، از طرف عامه مردم محکوم به شکست بود! محکوم به بی دینی و لامذهبی...

و این سوال کنایه آمیز مردم که: " اینا همون اون شبیا نیستن!؟"

و اینکه این نقشه هوشمندانه کی بود...!؟

فقط خدا میداند...

والسلام

[ دوشنبه 23 بهمن 1396 ] [ 22:22 ] [ بهمن ]

[ 11 نظر ]

حاج آقا... ( قسمت اول )

حاج آقا بر بلندای منبر تکیه داده بود و با نگاه خاصی جمعیت را نظاره میکرد.

سکوت، سرتاسر مسجد را فرا گرفته بود و صدای نفس از کسی بر نمیومد... انگار همه در خلسه مرگ فرو رفته بودیم! شاید منتظر اتفاق بدی بودیم، منتظر یک حادثه...

حاج آقا آرام و شمرده ولی محکم حرف میزد و بعد از هر جمله، مکث میکرد و تاثیر کلامش را در چشمان منتظر مخاطبانش جستجو میکرد...

ایوان و صحن مسجد مملو از جمعیت بود... جمعیتی همه جوان، همه پرشور، همه انقلابی...

حاج آقا چنان تسلطی به سخنوری داشت که با گفتن هر جمله همه را حسابی به وجد میآورد... شاید هم چون تا آن موقع این حرفها به گوش ما نخورده بود اینطوری ذوق مرگ میشدیم...

من اون شب بخاطر اینکه در مرکز نگاه حاج آقا باشم سعی کردم زودتر از شب قبل خودمو به مسجد برسونم!

حاج آقا که حالا، با اون سکوت سنگین، و با اون مقدمه مناسب، همه را آماده شنیدن شاه بیت کلامش کرده بود با زحمت خودشو روی منبر جابجا کرد و با فیگور خاصی، دستمال بزرگ و چرک و چروکش را از جیبش در آورد، دماغشو پاک کرد و رو به جمعیت فریاد زد:

-آقا جان، من از این دستمال خوشم نمیاد. زوررررره!

طنین صدای حاج آقا در مسجد پیچید. حاج آقا در حالی که دستمال رو با نوک انگشتان دستش گرفته بود و اونو برای جمعیت تکان میداد و با دست دیگه اش عمامه اش رو روی سرش جابجا میکرد با لحن خاص خودش ادامه داد:

-خوشممممم نمیااااااااد! جرمه !؟

دوباره سکوت...

صدایی از کسی در نمیومد! مونده بودم نقش این دستمال چروک وسط سخنرانی حاج آقا چیه!

البته زرنگ ترهای مجلس و به اصطلاح اون روزها، انقلابی ترها، حکماً تا ته قضیه را خونده بودند...! اما ما صفرکیلومترها و یا همون سمپات ها، نیاز به توضیحات بیشتری داشتیم!

حاج آقا کمی خودشو روی منبر جابجا کرد، نگاهی به چهره های جوان و معصوم زیر منبرش انداخت و بعد از اینکه زمینه را مناسب دید بازم کمی عمامه اش را جابجا کرد و با تمام توانش فریاد زد:

-آقاااااااا، من از شاه مملکت هم خوشم نمیاد! زوررررره!؟ خوشممممممممم نمیاد! جرمه!؟

حاج آقا با همون نگاه نافذ، سرتاسر صحن و حیاط مسجد را از نظر گذراند! نگاهی به چپ، نگاهی به راست، و باز بر طبق عادت، عمامه اش را به عقب کشید و چشم در چشم من دوخت و فریاد زد:

-به کی باید عریضه بنویسم که بگم خوشم نمیاد...

مو به تنم سیخ شد... در اون لحظه فکر کردم طرف خطابش فقط منم! آخه تا حالا نه خودم جرات داشتم اسم شاه رو بی سلام و صلوات ببرم و نه کسی رو میشناختم که چنین جراتی داشته باشه، اما حاج آقا اون شب این ترس رو برام ریخت، برای همه مون ریخت! این تابو رو برای همه مون شکوند... برای اولین بار بود که اسم شاه رو روی منبر میشنیدم، اونم شاهی که میتونی دوسش نداشته باشی! شاهی که نباید دوسش داشته باشی! و یه نفر از طرف تو وکیل شده و با صدای رسا میگه که دوسش نداره!

آوازه سخنرانی های سیاسی حاج آقا بسرعت توی شهر پیچید. شب سوم توی مسجد جای سوزن انداختن نبود... نه تنها ایوان و صحن مسجد، که حتی بیرون از مسجد هم پر از جمعیت بود! ماهایی که از شب اول مستمع حرفهای حاج آقا بودیم امشب با دوستامون اومده بودیم. شاید میخواستیم پیش دوستامون پز حاج آقا را بدیم! شاید میخواستیم به دوستامون بگیم نترسید، دیگه تابوی شاه شکست...

همه منتظر که حاج آقا تشریف بیارن. ساعت از موعد هر شب گذشت و حاج آقا نیومد...! 

.

.

.

ادامه دارد...

[ شنبه 14 بهمن 1396 ] [ 23:14 ] [ بهمن ]

[ 7 نظر ]

فوت...

وقتی ماس ماسک رو دستم گرفتم بی اختیار توش فوت کردم:

<  - ففففف

]- چرا؟

نمیدونم! بی اختیار بود...

دیدین بعضی وقتا، آدم کاری میکنه خودشم علتش رو نمیدونه! اینم از اون کارا بود... یه کار بی دلیل...

ولی مگه دوستم ول کن بود!!!

تازه مگه فوتم چقدر طول کشید...! ففففف...

همینقدر، مختصر و مفید! ولی دوستم با نگاه عاقل اندر سفیه و با حالتی تحکمی پرسید:

<  - چراااا!؟

گفتم: چی چرا ؟

  -چرا فوت کردی؟

      به نظر شما یه جوون هیجده ساله، که پیش خودش اونقدر قدرت داشته " آریامهر " با اون همه عظمت رو از کشور بیرون کنه! و هنوز مست اون پیروزیه! زیر بار امر و نهی کسی میره؟ تازه اگه اون چراها از طرف دوستش باشه که بدتر.

  - ببین رحیم، ما انقلاب نکردیم که بازم یکی دستور بده و بقیه چِشم بسته بگن چَشم!!! رفیقمی، قبول. مسئولمی، قبول. ولی یه فوت که اینهمه محاکمه نداره، داررره!؟

بحثمون طولانی شد بدون اینکه قانع بشیم...

     اصولاً توی تمام عمرم به این نتیجه ی قطعی رسیدم که هیچ بحثی بخاطر روشن شدن حقیقت نیست...! طرفین، حتی موقعی که حرف خدا رو میزنن و از آبروی خدا مایه میذارن! فقط میخوان حرف خودشون رو به کرسی بنشونن، فکر میکنن اگه نظر طرف مقابل رو بپذیرن شکست خوردن...!!!

  - ببین بهمن جان؛ برادر من، قبول داری توی اسلام هر کاری باید هدفی داشته باشه !

  - مسلمه که قبول دارم...

  - خب دیگه بیشتر کشش نمیدم، میخوام ببینم الان این فوت تو، چه هدفی داشت!؟

  - رحیییییم؛؛ میگم تا حالا نشده خودت یه بلندگو دستت بگیری و توش فوت کنی؟ همینطور الکی الکی؟

    - یعنی تو الان الکی الکی توی بلندگو فوت کردی؟؟

عصبانیت در تُن صدای رحیم موج میزد. من بی تفاوت شونه هامو بالا انداختم و گفتم: فرض کن همینجوری فوت کردم! اشکالی داره؟

 

      تازه انقلاب پیروز شده بود و اداره امور دبیرستان، مثل خیلی از جاهای دیگه ی مملکت دست بچه ها افتاده بود... راستش دیگه مدیر و ناظم و دفتردار کاره ای نبودن! حتی بابای مدرسه که قبلنا اینهمه ازش حساب میبردیم از ما حساب میبرد و این یک غرور کاذب به ما داده بود. هرچی ما میگفتیم باید اجرا میشد. هر مخالفتی با ما و نظرات ما حکم مخالفت با انقلاب، امام و شهدا رو داشت و در مسیر طاغوت و امپریالیسم آمریکا بود و قطعاً محکوم به شکست... و از این بابت در پوست خودمون نمی گنجیدیم. ما نسلی بودیم که شاهد بزرگترین اتفاق تاریخ کشورمون بودیم. شاهد که نه، عامل این اتفاق بودیم. پس بی دلیل نبود که اینهمه غرور داشته باشیم...

      بچه ها توی محوطه دبیرستان جمع شده بودن و ما برای صحبت با اونا نیاز به بلندگو داشتیم. من و رحیم رفتیم از توی دفتر مدرسه بلندگوی دستی رو بیاریم. البته برخلاف همیشه برای ورود به دفتر حتی یه آغا اجازه ی خشک و خالی هم نگفتیم و در اون لحظه چقدر از دیدن قیافه متعجب و متاسف مدیرمون متاثر شدم...

وقتی بلندگو رو از داخل کمد در آوردم ناخودآگاه توش فوت کردم که اینطوری رحیم، مثل اجل معلق یقه ام رو چسبید و ولم نکرد...

  - ببین برادر من؛ با این فوتت، اگه میخواستی ببینی بلندگو باتری داره که هیچ، خدا خیرت بده، ولی اگه الکی توش فوت کردی به همون مقدارکه از باتری بلندگو مصرف شده، به " بیت المال " ضرر زدی و اون دنیا باید پاسخگو باشی...!

به قرآن، رحیم همینو گفت!!! باورتون بشه اینو از رحیم شنیدم!!! و رحیم با گفتن این جملات، حرفش رو زد، نظرش رو گفت، حکمش رو صادر کرد و رفت و من بلندگو به دست، هاج و واج، سرِ جام میخکوب شدم... هیچی نمیتونستم بگم. راستش هیچگاه اسلام رو از این زاویه نگاه نکرده بودم. اسلامی که ترازو بدست بین مسلمونا میگرده و کوچکترین خطای اونا رو بر حسب مثقال میسنجه و سخت به حسابشون رسیدگی میکنه اونم چه رسیدگی کردنی...

استغفرالله! رحیم چی داره میگه؟ کُل ِ باتری بلندگو دو ریال هم نمی ارزه، تازه مگه یه فوت، اونم یه فوت کوچولو در حد ففففف، چقدر میتونه به بیت المال ضربه بزنه...!؟ گیرم که ضربه زد! آیا ضربه اینقدر قویه که بتونه پایه های " بیت المال مسلمین "!!! رو بلرزونه!؟

رحیم برگشت و منو پشت سر خودش ندید در حالی که مثل همیشه لبخند میزد و از تعجب من، اصلاً تعجب نکرده بود گفت:

  - بدو بیا بچه ها منتظرن... نگران نباش. خدا، همونقدر که سخت گیره، بخشنده هم هست...

و من گیج و منگ با قدمهای سنگین بطرف رحیم رفتم در حالی که نمیدونستم گناهم چی بوده و از چی باید توبه کنم که خدای سخت گیر منو ببخشه...

***************************************

ماهها گذشت و جنگ شد و رحیم بندرت از جبهه به شهر میومد... میگفت تنفس هوای شهر برام سخته، قلبم میگیره، جبهه چیز دیگه ایه... و حقیقتاً جبهه چیزی داشت که رحیم رو پایبند خودش کرده بود...

***************************************

سالها گذشت و جنگ تموم شد و من دیگه رحیم رو ندیدم... هیچکی دیگه رحیم رو ندید... رحیم برای همیشه رفت... تنفس هوای شهر براش خیلی سخت بود... اونم شهری که بنظر میومد بخاطر فضای جنگ و شهادت همه چیزش خدایی بود و هر گوشه اش یادی از شهدا، موج میزد...

***************************************

گاهی وقتها چشمامو میبندم و رحیم رو با اونهمه صفا و صداقت و صمیمیت کنار خودم تصور می کنم. میبینم رحیم هم اگه بود، الان برا خودش ریشی سفید کرده بود، خونه و زندگی داشت، سرش به کار و کاسبیش گرم بود! توی عالم خیال میرم کنارش و میزنم روی شونه اش و حالش رو میپرسم...:

- رحیم؛ اون فوت لعنتی یادته!؟ یادته میخواستی کله ام رو بکنی!؟

رحیم برمیگرده و نگاهم میکنه. همون نگاه عاقل اندر سفیه... هیچی نمیگه!

  گاهی اوقات فکر میکنم اگه رحیم الان اینجا بود هوای مسموم این روزگارمون رو چطوری تنفس میکرد...!!!؟

 

[ یکشنبه 3 دی 1396 ] [ 23:47 ] [ بهمن ]

[ 10 نظر ]

.: تعداد کل صفحات (79) :. 1 2 3 4 5 ... 16 >>