X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سفر عشق 2



مامور مرزی ، خیلی مودبانه از آقافرزاد سوالاتی پرسید و جوابهائی شنید که ظاهرن قانع نشد . لذا فرزاد رو به اتاقکی راهنمائی کرد که مشکلش اونجا بررسی و انشاالله حل بشه ...


من و خانومم بهمراه فرزاد راهی اون اتاقک شدیم . خانومم مثل اکثر خانمها که در شرایط سخت بیشترمتوسل میشن سریع دست کرد توی کیفش و اسلحه ش رو در آورد ...

( تسبیحی که بعد از نماز باهاش ذکر میگه ! ) به منم سفارش کرد بجای بیکاری ذکر بگم ...


خوشبختانه اون اتاقک ، مراجعه کننده ای نداشت ، فقط یه جوون بود که مثل مارزده ها دستاشو به چارچوب درگرفته بود و روی پاهاش بند نبود و همه ش میگفت : "یا اباالفضل دخیلت ! یا اباعبدالله خودت کمکم کن ! تا اینجا اومدم ، ناامیدم نکن ! " و مرتب به مامور مرزی التماس میکرد . مامور هم با روی خوش بهش میگفت : عزیزمن ، اصلن نمیشه ! باور کن اگه میتونستم کمکت میکردم ...


راستش این آه و ناله ها و کوتاه نیومدنهای اون مامور، ترسی توی دلم ریخت که مشکل فرزاد جان ، اینجا حلنمیشه و ظاهرن التماسهای من و خانومم نمیتونه خیلی کارساز باشه ...


اون بنده خدا با التماس به مامور گفت : یعنی هیچ راهی نداره من بتونم برم ؟ و مامور هم بهش گفت چرا نداره ؛برو خرمشهر و یه ویزا بگیر و برگرد. یه روزه هم کارت درست میشه ... و اون جوون هم سرشو انداخت پایین و رفت .


نوبت به فرزاد رسید. سوال و جوابها شروع شد و ذکر گفتن خانومم تندتر و خاضعانه تر...


نگاهی به چهره خانومم انداختم ، هیچوقت اینهمه مضطرب ندیده بودمش ! دلم براش کباب شد ! پیش خودم گفتم :

یعنی ممکنه اینهمه التماس بی جواب بمونه ؟


بقیه در ادامه مطلب ... 

           

در کمال ناباوری پاسپورت فرزاد رو گرفت و مهر خروج از مرز رو توی اون زد و با لبخندی بهمون گفت :


 التماس دعا !


میخواستم برم و محکم بوسش کنم ولی جلوی احساساتمو گرفتم و فقط کلی ازش تشکر کردم ...


خدا میدونه از فاصله ی اون اتاقک تا محل ورود به مرزکشور عراق احساس میکردم روی ابرها حرکت میکنم ...


 سبک و آروم ... یه حال خوش و غریب ...


 خصوصن وقتی چشمم به نوشته ای خورد که بهمون خدا قوت میگفت ! کلی حال خوشم رو خوشتر کرد . خدا میدونه احساس کردم تمام دوستان وبلاگیم کنارم هستن و بهم خدا قوت میگن ...




وقتی وارد کشور عراق شدیم جمعیت انبوهی رو دیدیم که همه منتظر، تا هرگروهی به مسیری عازم بشن . از همه ی اقوام ، حتی از کشورهای همسایه ... 



و ما باید تا ساعت سه صبح منتظر گروهی میشدیم که قرار بود از ماهشهر به ما ملحق بشن ... یا بهتره بگم ما به اونا ملحق بشیم ...


خستگی که اومد ، دیگه کلاس ملاس سرش نمیشه ! هرجا بود دراز میکشی ...



شاید توی اون سرمای نسبتن شدید! بیست دقیقه ای نخوابیده بودیم که پیرمردی اومد بالای سرمون و با لهجه ی غریبی پشت سرهم فریاد میزد: نساء ! نساء ! نساء ...


وقتی از خواب عمیق با ضربات نامفهوم و گنگ صدای اون پیرمردچشم باز کردم وتازه متوجه شدم که کجای کره ی زمین هستم ، دیدم حدود چهل ، پنجاه نفر زن و دختر بالای سرمون ایستاده اند و میخوان جای ما بخوابن .


پیرمرد با عصبانیت و تند و تند هی تکرار میکرد : نساء نساء ... و دستور میداد که از اونجا بلند بشیم .


من و فرزاد از جامون بلند شدیم و رفتیم کمی دورتر روی صندلی نشستیم و از سرما به خودمون میلرزیدیم در حالی که نساء نساء ها هم اونجارو نپسندیدن و رفتن جای دیگه ... فقط این وسط سر ما بی کلاه موند !


حدود ساعت سه صبح به همراه گروه مورد نظر عازم نجف شدیم ... بین راه به هر روستا و آبادی که میرسیدیم ، اهالی اون روستا ، در حد وسع و توان خودشون بساط پذیرائی از زوّار رو فراهم کرده بودن . بساطی که به اون موکب " میگفتن .



در شهر نجف صحنه ای از ارادت مردم به زُوّار رو دیدم که اشک شوق بر گونه هام جاری شد ! اونم از طرف یه خونواده ی ترک ...کلیپ اونو به شما دوستانم تقدیم میکنم ...





در تمام مسیر از شلمچه تا نجف ، تا کاظمین و بعد تا کربلا موضوع غریبی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود !!!


 موضوع عجیبی که در شهرهای عراق ( حداقل اونائی رو که تونستم ببینم ) قابل تامل و بسیاراذیت کننده بود...  


انشاالله ادامه دارد ...                                     

[ پنج‌شنبه 19 آذر 1394 ] [ 15:52 ] [ بهمن ]

[ 19 نظر ]