X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

الف دزفول ...!!!

تا حالا دیدین کسی بی سر راه بره ...

رشید و رعنا عینهو سرو ... سبزِ سبز !

متاسفانه من دیدم ...

دوستم بود ، همکلاسی و بچه محله مون !

چه جوون برازنده ای ! خوش سیما و خوش اخلاق ...

انگار همین دیروز بود اون روز لعنتی ...

از کنارم گذشت و سلام کرد و رفت ... خیلی عجله داشت .

سلامش رو جواب دادم و دور شدنش رو دیدم ... از توی پیاده رو و بین مردم ، برا خودش راه باز می کرد ...

شایدکسی اون بالا منتظرش بود ... شاید !

هنوز توی زاویه ی دیدم بود . می تونستم ببینمش .

اما در یک چشم بهم زدن ، دیدم داره میره اما بی سر ...

شوکه شدم ! باورش برام سخت بود ... آخه در کسری از ثانیه چیزی رو که چشمم میدید ذهنم قادر به درکش نبود ...

دوستم چند قدم برداشت و بعد از زمان خیلی کوتاهی که به اندازه ی یه عمر گذشت ، افتاد زمین !

نه فقط اون ، دهها نفر مثه اون پرپر شدن ... پر کشیدن و رفتن ! و شدن مسافر ابدیت ...!

به همین سادگی ...!

باورم نمی شد یه گلوله توپ بتونه اینقدر خرابی و کشتار به بار بیاره ... هیچکی باورش نمیشد ! ولی آورد ...

 وقتی توپ به مرکز شهر اصابت کرد ، اونم اواسط روز که مردم از اطراف شهر اومده بودن بازار برا خرید ، خیلی تلفات دادیم ...

روز وحشتناکی بود ... فرار و قرار عجین هم شده بود ! مردمی که در مرکز انفجار زنده مانده بودن از هول و وحشت فرار میکردن و کسانی که دور از حادثه بودن خودشونو برا کمک میرسوندن .  

هر کسی با هر وسیله ای جنازه می برد بیمارستان ...

ماشینی رو دیدم که پیچیده توی پتو ، فقط یه پنجه ی پا آورده بود ! صاحب اون پنجه کجا بود ؟ خدا میدونه !

دختر بچه ای رو دیدم ، عروسک ! انگار از کمر به پایینش رو توی چرخ گوشت گذاشته بودن ! حالت معصومانه ی چشمای بازش هنوزیادم نرفته !

اونقدر قدرت انفجار زیاد بود که فقط چند نفرتکه های گوشت و اعضاء قطع شده بدن آدمهارو از بالای سایه بان پیاده روها جمع میکردن ...

و این فقط نیم روز از یه روز از 2888 روز مصیبتهای مردم جنگ زده بود !

البته روزهای بدتر از اینم زیاد داشتیم ... بگذریم ...

تقریبن هر شب منتظر موشک های صدام بودیم ...

حدود174 موشک نُه و دوازده متری ... ( و به روایتی 200 موشک ! ) طوری که عراقی ها به دزفول میگفتن " بلدالصواریخ " ! شهر موشکها .

توی تلویزیون عراق برنامه انیمیشنی ساخته بودن که صدام به موشک میگفت برو اهواز ، موشک گریه میکرد و شونه هاشو بالا مینداخت و نمیرفت ! برو شوش، نمیرفت ! برو ایلام ! بازم گریه میکرد ! تا بهش میگفت : " الّدیزفول "! موشک با خنده ی زشتی به سمت دزفول پرواز میکرد ... کشته شدن مردم بیدفاع ما ، در نیمه های شب ، بهانه ی طنز بعثی ها شده بود ...

دزفول شده بود فتح الباب همه ی لیستهای پرواز موشکهای اهدائی صداّم یزید کافر :

"الف دیــــــــــــــــزفول...!!!"


اینها بجز بیش از1000بمب و راکت و گلوله ی توپ بود ... که حاصل اون حدود 700 شهید از مردم بیگناه بود .

گاهی فقط یه موشک شلیک میشد وگاهی دو سه تا پشت سرهم ، با فاصله زمانی کوتاهی ... !

چه وقت ؟

معمولن نیمه های شب !

چرا ؟

کاملن مشخص بود . هم تخریب روحی روانی موشک بیشتر میشد و هم به گمان خودشون مانع کمک مردم به مناطق تخریب شده بشن ...

با اینهمه بازهم مردم اولین کسائی بودن که روی ویرانه های بجا مونده از اصابت موشک دنبال نجات افراد زنده و کمک به زخمی ها و

 خارج کردن اجساد شهدا بودن .


یه شب با صدای انفجار مهیب موشک از خواب بیدار شدم . سریع رفتم بالای پشت بام تا شاید بتونم موشک بعدی رو توی هوا ببینم ... شاید ده دقیقه چشم به آسمون دوختم ولی خبری نشد که نشد . مادرم هی صدا می زد بیااااا پایین ، خودتو به کشتن میدی ! ( حالا انگار پایین نسبت به بالا امن بود ! ) ولی عجیب دوست داشتم لحظه فرود موشک رو ببینم هرچند ممکن بود محل فرود موشک بعدی ، محله و خونه ی خودمون باشه ...

دیگه خسته شدم . تا اومدم پایین ، موشک دومی هم رسید ...

میخواستم برا سومی برم ، که سومی رو هم وقتی توی راه پله بودم زد ... و اون شب دیگه سهمیه مون تموم شد !

برای کارهای فرهنگی مثل تئاتر و نمایش اسلاید و ساخت فیلم که توی شهر انجام میدادیم نیاز به صدای گلوله توپ داشتم ...

یه شب ، از اون شبهائی که شهرگلوله باران میشد ، با عجله رفتم یه نوار کاست گذاشتم توی ضبط صوت و اومدم توی حیاط و صداهارو ضبط می کردم . صداهای انفجار آنچنان نزدیک بودن که بند دل آدم پاره می شد و نور انفجار اونقدر شدید بود که تمام فضارو روشن می کرد و واقعن فکر می کردم گلوله های توپ پشت دیوارمنفجر میشن ...

نتیجه ی اونهمه ایثار ، ضبط صدای مبهم انفجارچندین گلوله توپ بود ...

خودم که بعدن گوششون دادم فکر می کردم کسی با پاهاش داره میزنه توی حلب خالی روغن ...

یعنی اگه اون شب تلف می شدم ، اون دنیا وقتی نامه ی عملم رو میدادن دستم و به پیوستش یه نوارکاست که عامل مرگم شده بود ، وقتی این صداهارو پخش میکردن و به شهدا میگفتن این رفیقتون بخاطر ضبط اینا کشته شده ، حتمن جلوی شهدا از خجالت میمُردم ...

 

 

[ سه‌شنبه 31 شهریور 1394 ] [ 21:45 ] [ بهمن ]

[ 21 نظر ]