X
تبلیغات
زولا

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

عذر تقصیر...

سلام دوستان عزیز و همراهان قدیمی و صمیمی

شرمنده از اینهمه کم کاری...

راستش مدتهاست درگیر مشغله های اداری هستم و روزهای پرکاری رو میگذرونم و دیگه خیلی فرصت سرزدن به خونه ی عزیزان و پرسیدن حال و احوال شماهارو ندارم هر چند که همیشه به یاد همه تون هستم... فقط امیدوارم عمرم کفاف بده و بعد از نایل شدن به دوران بازنشستگی بتونم حسابی از شرمندگی دوستان عزیز در بیام

ضمناً اینم بگم مدتیه روزهای پنجشنبه سعادتی دست داده و گاهی سری به انجمن داستان نویسی میزنم . بد نیست. کمی دیدگاهم رو نسبت به نوشتن تغییر داده و باعث شده با این دیدگاه بعضی از نوشته های قبلیم رو بصورت داستان و قصه بازنویسی کنم و توی کانال اون انجمن منتشر کنم و بعد در مورد اون نوشته بحث و گفتگو میشه و نواقص نوشته گفته میشه.

برای اینکه هر وقت عزیزی زحمت میکشه و سری به این خونه میزنه دست خالی برنگرده سعی میکنم هر داستان رو حتی اگه قبلا توی وبلاگم منتشر کرده باشم دوباره منتشر کنم با سبک جدید و کیفیتی قصه گونه.

از دوستان عزیزی که دستی بر هنر داستان نویسی دارند خواهش میکنم منو با نوشتن نقدهاشون در مورد نوشته هام یاری کنند در این راهی که بس سخت و سنگلاخی است و از نظرات مفیدشان بی نصیبم نذارند.

مثل همیشه و بیشتر از پیش دوستتان دارم و براتون احترام قایلم


برای شروع اولین داستانی رو که بازنویسی کرده ام رو براتون منتشر میکنم و امیدوارم اونو با نگاه نقادانه بخونید و نواقص حتمی اونو برام بازگو نمایید.

از اینکه به زحمت میفتید پیشاپیش ممنون و شرمنده تونم.

داستان " توشه..." تقدیم به شما عزیزان:

[ پنج‌شنبه 6 اردیبهشت 1397 ] [ 22:42 ] [ بهمن ]

[ 2 نظر ]