X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

حاج آقا... ( قسمت اول )

حاج آقا بر بلندای منبر تکیه داده بود و با نگاه خاصی جمعیت را نظاره میکرد.

سکوت، سرتاسر مسجد را فرا گرفته بود و صدای نفس از کسی بر نمیومد... انگار همه در خلسه مرگ فرو رفته بودیم! شاید منتظر اتفاق بدی بودیم، منتظر یک حادثه...

حاج آقا آرام و شمرده ولی محکم حرف میزد و بعد از هر جمله، مکث میکرد و تاثیر کلامش را در چشمان منتظر مخاطبانش جستجو میکرد...

ایوان و صحن مسجد مملو از جمعیت بود... جمعیتی همه جوان، همه پرشور، همه انقلابی...

حاج آقا چنان تسلطی به سخنوری داشت که با گفتن هر جمله همه را حسابی به وجد میآورد... شاید هم چون تا آن موقع این حرفها به گوش ما نخورده بود اینطوری ذوق مرگ میشدیم...

من اون شب بخاطر اینکه در مرکز نگاه حاج آقا باشم سعی کردم زودتر از شب قبل خودمو به مسجد برسونم!

حاج آقا که حالا، با اون سکوت سنگین، و با اون مقدمه مناسب، همه را آماده شنیدن شاه بیت کلامش کرده بود با زحمت خودشو روی منبر جابجا کرد و با فیگور خاصی، دستمال بزرگ و چرک و چروکش را از جیبش در آورد، دماغشو پاک کرد و رو به جمعیت فریاد زد:

-آقا جان، من از این دستمال خوشم نمیاد. زوررررره!

طنین صدای حاج آقا در مسجد پیچید. حاج آقا در حالی که دستمال رو با نوک انگشتان دستش گرفته بود و اونو برای جمعیت تکان میداد و با دست دیگه اش عمامه اش رو روی سرش جابجا میکرد با لحن خاص خودش ادامه داد:

-خوشممممم نمیااااااااد! جرمه !؟

دوباره سکوت...

صدایی از کسی در نمیومد! مونده بودم نقش این دستمال چروک وسط سخنرانی حاج آقا چیه!

البته زرنگ ترهای مجلس و به اصطلاح اون روزها، انقلابی ترها، حکماً تا ته قضیه را خونده بودند...! اما ما صفرکیلومترها و یا همون سمپات ها، نیاز به توضیحات بیشتری داشتیم!

حاج آقا کمی خودشو روی منبر جابجا کرد، نگاهی به چهره های جوان و معصوم زیر منبرش انداخت و بعد از اینکه زمینه را مناسب دید بازم کمی عمامه اش را جابجا کرد و با تمام توانش فریاد زد:

-آقاااااااا، من از شاه مملکت هم خوشم نمیاد! زوررررره!؟ خوشممممممممم نمیاد! جرمه!؟

حاج آقا با همون نگاه نافذ، سرتاسر صحن و حیاط مسجد را از نظر گذراند! نگاهی به چپ، نگاهی به راست، و باز بر طبق عادت، عمامه اش را به عقب کشید و چشم در چشم من دوخت و فریاد زد:

-به کی باید عریضه بنویسم که بگم خوشم نمیاد...

مو به تنم سیخ شد... در اون لحظه فکر کردم طرف خطابش فقط منم! آخه تا حالا نه خودم جرات داشتم اسم شاه رو بی سلام و صلوات ببرم و نه کسی رو میشناختم که چنین جراتی داشته باشه، اما حاج آقا اون شب این ترس رو برام ریخت، برای همه مون ریخت! این تابو رو برای همه مون شکوند... برای اولین بار بود که اسم شاه رو روی منبر میشنیدم، اونم شاهی که میتونی دوسش نداشته باشی! شاهی که نباید دوسش داشته باشی! و یه نفر از طرف تو وکیل شده و با صدای رسا میگه که دوسش نداره!

آوازه سخنرانی های سیاسی حاج آقا بسرعت توی شهر پیچید. شب سوم توی مسجد جای سوزن انداختن نبود... نه تنها ایوان و صحن مسجد، که حتی بیرون از مسجد هم پر از جمعیت بود! ماهایی که از شب اول مستمع حرفهای حاج آقا بودیم امشب با دوستامون اومده بودیم. شاید میخواستیم پیش دوستامون پز حاج آقا را بدیم! شاید میخواستیم به دوستامون بگیم نترسید، دیگه تابوی شاه شکست...

همه منتظر که حاج آقا تشریف بیارن. ساعت از موعد هر شب گذشت و حاج آقا نیومد...! 

.

.

.

ادامه دارد...

[ شنبه 14 بهمن 1396 ] [ 23:14 ] [ بهمن ]

[ 7 نظر ]