X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

اربعین عشق 4

اربعین عشق (4)

خانمی از روی زمین چیزی برمیداشت... بر میداشت و دستش رو به آسمون بلند میکرد... از دور حزن و اندوه رو میشد در چهره ش دید... چکار میکنه!؟ خدایا روی زمین چی ریخته که داره جمعش میکنه!؟ نکنه خورده ریزه نون های نذری رو جمع میکنه؟ نکنه ناراحته که چرا زوار، پس مونده های نذری روی زمین میریزن و اینقدر اسراف میکنن!!؟ نذری هائی که هزینه اش در طول سال با خون دل و عرق جبین مردم بدبخت و بینوا تهیه شده! مردمی که بعضاً در بیغوله ها زندگی میکنند! صاحبان اصلی چاه های نفت...! و نخلستانهای پربار خرما... صاحبانی که از نفت، دود و جنگ و از خرما هسته ای عایدشون شده!


و اون مادر دردمند...!



لطفاً روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 

  


 

شاید حرکتِ از روی درماندگی این مادر برامون قابل درک نباشه! شاید نتونیم بفهمیم چه دردی این مادر رو تا اینجا کشونده! و چه ایمانی باعث شده این مادر، در یه مشت خاک چیزی رو ببینه که هر کسی قادر به فهم اون نباشه!

اصلاً برای خودم قابل هضم نبود که خاک کف پای منِ بیمقدار قدر و منزلت داره! و چه آدمهای دردمند و ناامیدی چه انتظارهائی از این خاک دارند...

میگفت: بچه ای داره که نمیتونه راه بره! یه بچه ی صغیر! یه کوچولوی فلج! تربت کف پای زوار آقا رو برای تبرک و شفای بچه اش میبرد... با چه امیدی هم اومده بود...

از خودم و ایمان نداشته ام خجالت کشیدم...

به راه خودمون ادامه دادیم. عده ای با هر وسیله ای که گیرشون میومد! و ما و جمعیت کثیری هم پیاده ...

پیاده تا شاید درکی هر چند ناقص و اندک از مصائب کاروان اسرای حرم امام داشته باشیم. هر چند که مقایسه این دو پیاده روی از اساس غلط و نابجاست.. اونها با اون سرهای بریده ی عزیزانشون پیشاپیش کاروان، خسته و غمگین و زخم خورده، با دل های مجروح ... و ما...!

 


هر چه جلوتر میرفتیم بر شدت جمعیت افزوده میشد... بر خستگی ما و به نیازمون به استراحت... چقدر مشتاق بودم دقایقی رو زیر دستان تنومند این عزیزان خستگی راه از تن به در کنم...





راستی، خدایا؛ من بگم خسته ام و این هم بگه خسته ام...!؟


این عزیزان هم بگن خسته ایم...!؟


چه عشقی اینارو تا اینجا کشونده!؟

چه ایمانی باعث شده هشتاد کیلومتر راه رو، روز و شب، با پای پیاده، اونم با این فیزیک جسمی! بدون احساس درد و با لبخندی از رضایت بر لب طی بکنن...!؟

درک این عشق برام سخت شده! برای منی که بین روشنفکری دینی و اعتقادات سنتی درگیرم...

امسال در مسیر پیاده روی از طفل صغیر دیدم...


تااااااا .... شیخ کبیر...



هر کسی دوست داره به هر روشی که میتونه خدمت بکنه...





حتی این بچه های کوچولو که با تمام توانشون زوار رو تشویق و ترغیب به ادامه ی راه میکردن...

" هَلَ بِکُم یا زُواّر اَبوعلی..."



جوانانی که ساعتهای طولانی نان نذری در اختیار زوار قرار میدادن... بدون اخم! بدون اظهار خستگی! حتی توی چشمهات نگاه نمیکردن که ازشون یه تشکر خشک و خالی بکنی!



این دختر خانم یه شیشه عطر تهیه کرده بود و زوار رو معطر میکرد...


و ایشون با تمام سرمایه ش، با تخصصش و نیروی جوانیش، ویلچر و کالسکه های زوار رو تعمیر میکرد... با تعویض کلیه ی قطعات . رایگان... و معلومه که خودش از چه طبقه ی اجتماعی است...



دوختن کیف های پاره شده...


حتی تعمیر عینک...!



و درمان تاول و زخم پا...



و دیگه جونم براتون بگه:

موکب به موکب آخوندهائی که آماده پاسخگوئی به مسائل شرعی مردم بودن... 



و از همه مهمتر، عجایب صنعتی دیدم در اون دشت...


همراه اول هم همپای زوار شده بود... به اونا خدمات رایگان وای فای داده بود...! سرعت ، لاک پشتی! بَلهُم اَضَل...! کانکت شدن، الله بختکی! بعد از کلی انتظار و کانکت شدن، ارسال متن یا تصویر! باری به هر جهت و شانسکی... نتیجه ی تلاش زائر، اعصاب خورد شده از عدم ارسال پیام بعد از اونهمه انتظار... پس چی بود انبوه کانکس های همراه اول، کاشته شده در طول مسیر!؟ شاید تبلیغی برای اینکه نشون بده همراه اول، همراه همیشگی زواره... نشون بده که ما هم هواتونو داریم... ما هم مثل بقیه، نذری داریم...!

وقتی به این ترفند همراه اول اعتراض کردم، حاج آقائی گفت: ناراحت نباش اخوی! مهم اینه که به آقا متصل شدی!

عرض کردم: حاج آقا این که قبول! خدا کنه متصل شده باشم ولی نباید بدونم کی داره ازم سواری میگیره و به کی دارم سواری میدم!؟

حاج آقا سکوت کرد و از کنارم گذشت...

صدائی منو به سمت خودش کشوند... صدای عزاداری بچه ها... رفتم به اون سمت... حاصلش کلیپی شد که شمارو در لذت دیدن اون سهیم میکنم...



 

کم کم آثار خوابیدن در فضای باز ، بدون روانداز و زیرانداز و در سرمای شدید شب قبل، داره خودشو نشون میده...



 فرزاد رفت توی کسالت و کوفتگی تن و بدن... 

خدارو شکر امسال عزیزی همراهمون بود که فکر میکردم وبال گردنمون باشه! ولی خوشبختانه پا به پای ما و بهتر و چابکتر از ما و مهمتر از همه بدون هیچ گله و شکایتی همراهمون بود و در بسیاری از مواقع کمک حالمون... 

علیرضای عزیز

حتی جائی که مترجم نیاز داشتیم و در انتقال مفاهیم درمونده میشدیم! از او کمک میگرفتیم...

-علیرضا ؛ تورو خدا بهش بگو چراغارو خاموش کنه!

و بنده خدا یواش غُر میزد و زیر لب میگفت چرا من!؟ ولی بالاخره میرفت و با زبون شیرین فارسی میگفت:

-حاجی! چراغ چراغ! خاموش خاموش...!

و در کمال تعجب طرف عراقی چراغهارو خاموش میکرد... چطور متوجه میشد!؟ متوجه نشدیم...! اما به این راز بزرگ پی بردیم که هر کلمه ای رو دوبار به فارسی تکرار کنیم میشه عربی...!


شب شد و مشکلات تازه ای بر سرمان هوار شد! آنچنان که مستاصل شدیم. مشکلاتی که فکرشو نمیکردیم توی اون موقعیت برامون پیش بیاد... مشکلات غافلگیر کننده ای که هیچ طرح و برنامه ای براش نداشتیم الّا صبر...! موقعیتی که اشک همه مونو در آورد...

خدایا اگه امشب این مشکلمون حل نشه با تبی که فرزاد دچارش شده چکار کنیم...!؟

بحث هامون بالا گرفت و اعصابهامون خورد و خاک شیر شد...!!!

-یعنی میگی چکار بکنیم...!؟ مگه من مقصرم! مگه گفتم تو مقصری!؟ خوو پیش اومده دیگه! حالا هم نمیخواد خیلی نگران باشی... خدا بزرگه...!

( ولی راستش دل توی دلم نبود!) 


این قصه همچنان ادامه دارد...

[ سه‌شنبه 23 آذر 1395 ] [ 22:13 ] [ بهمن ]

[ 22 نظر ]