X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

اربعین عشق 2

اربعین عشق (2)

دل توی دلم نبود. و حالا نه از ترس اینکه فرزاد رو برگردونن، بلکه از ترس اینکه مبادا اونو کت بسته دستگیر کنند و سفرمون رو زهر مار...

رفتیم اتاق بغل. یه جَوون مودب پاس فرزاد رو نگاه کرد. پرسید دانشجو هستی؟

فرزاد گفت درسم تموم شده ولی هنوز از دانشگاه تصفیه حساب نگرفتم!

افسره پرسید: سرباز نیستی؟

فرزاد گفت: نه

" تَق " !!! یه مهر زد توی پاسپورتش و گفت: التماس دعا...

باور کنید به همین راحتی! یعنی آب خوردن که میگن شاید قورت دادنش کمی سخت باشه ولی این...! نه ودیعه ای، نه مجوزی، نه پیچ و خم اداری...

دیگه نگران بقیه ی راه نبودیم. حالا با خیال راحتی حد فاصل دو مرز رو طی کردیم و خودمونو رسوندیم به پایانه ی عراق. مرز عراقی ها.


اونجا دیگه صف نبود! یعنی بود ولی یه خر تو خری بود بیا و ببین! این لفظ! رو یکی از برادرای زائر به بقیه میگفت! پشت سر هم داد میزد: چرا درست صف نمیگیرین؟ چرا خر تو خرش کردین...!

اونقدر شلوغش کردن که مامور عراقی خواست پنجره رو ببنده و کار رو تعطیل کنه!

به آقای جَوونی که کنارم ایستاده بود گفتم: دلمون خوشه میریم زیارت اباعبدالله!؟ نباید رعایت نوبت رو بکنیم!؟ یعنی حتماً باید حق الناس گردنمون باشه! و در حالی که مرتب سرشو تکون میداد و حرفهامو تائید میکرد، در یه فرصت مناسب خودشو انداخت جلو و پاسپورتهاشو مهر زد و نگاه به پشت سرش هم نکرد! و من متعجب که برا کی درد دل و شکایت میکردم و اونم چقدر گوش میداد به اراجیف بنده...!   

از مرز که گذشتیم حدود ساعت دو و نیم صبح شده بود. کلی با راننده ها کلنجار رفتیم تا ماشینی به قاعده و مناسب گیر آوردیم. آخه از قبل بهمون گوشزد کرده بودن مواظب گوشاتون باشید. راننده های عراقی در گوش بریدن مهارت دارند! و ما هم دستامونو روی گوشامون گرفته بودیم و چونه میزدیم! بالاخره ساعت سه صبح راهی نجف شدیم.

میگم راهی...! البته باید " راهی " باشه تا بشه گفت "راهی"... باور کنید راه های روستاهای ما صافتر و بهتر از راه های بین شهری عراقه. فاصله ی مرز چذابه تا نجف حدود 390 کیلومتره و دریغ از یه تابلوی راهنما که به ما بگه راه رو درست میرید! یا اینکه بگه چند کیلومتر دیگه به کجا میرسید! از اینها گذشته جاده ها آنچنان دست انداز و گودال داشتن که تا به مقصد رسیدیم کمر درد گرفتیم!

به شهرهای بین راه که میرسیدیم، خونه هائی میدیدیم ساخته شده از چند تا بلوک، بدون هیچگونه نمائی ولی یه دیش ماهواره از اون گنده ها که بانکها دارن روی بام خونه هاشون نصب شده! خونه میدیدی به قاعده ی یه کلبه مخروبه! که در ِورودیش ماشین آخرین سیستم که اسمشم بلد نبودیم پارک بود!

 همونطور که در نقشه میبینید پس از عبور از مرز چذابه، شیب و مشرح، وارد شهر العماره، سپس شهر فجر و منطقه عفک، دیوانیه، شافعیه، شامیه و پس از بازرسی ابوصخیر وارد شهر نجف می شویم. ما که ماشین رو برای نجف گرفته بودیم به پیشنهاد خانومم در یه تصمیم ضربتی، بجای نجف تصمیم گرفتیم اول به کوفه بریم! و بعد از زیارت مسجد کوفه راهی نجف بشویم، و همه موافقت کردن و بر این تصمیم آفرین گفتن.

ساعت پنج صبح برای ادای نماز و صرف صبحانه توقف کردیم. نمازخونه ای که عراقی های مهمون نواز، از روستاهای بین راهی برامون آماده کرده بودن. توی خونه هاشون. صبحونه ای که از دسترنج و درآمد سالیانه شون برای این ایام کنار گذاشته بودن! شونه شونه، تخم مرغ و سبد سبد نون تازه! و بعد چائی. ما میخوردیم و بعضیامون حتی تشکر هم نمیکردیم و عراقی ها حتی اخم به چهره شون نمیومد! هدفِ خدمت به زوّار اونقدر براشون بزرگ بود که دیگه مارو نمیدیدن!

اینم بگم که هر کی رعایت مسائل بهداشتی براش مهمه توی این سفر خیلی عذاب میکشه! آخه توی عراق تنها چیزی که رعایت نمیشه اصول اولیه ی بهداشته. اصلاً چیزی به نام بهداشت براشون تعریف نشده! بشکه ی آبی بود که بالای اون با خطی زشت نوشته بودن : " النظافه من الایمان" و زیر بشکه انبوهی از آشغال و مواد غذائی گندیده!

اونقدر موضوعی به نام بهداشت براشون موضوعیت نداره که اگه شما بخواهی بهداشت رو برای شخص خودت رعایت بکنی بهشون بر میخوره! و به یه چشم دیگه نگاهت میکنن!

یه دونه شکلات نذری پیچیده در زرورق از دست خانومم افتاد زمین. برش داشت و با فوت کردن خاکش رو گرفت و بعد با دستش سعی میکرد تمیزترش کنه. یه مرد عرب که در کار خانومم دقیق شده بود با حالت عصبانیت بهش گفته بود: بسه دیگه، چرا اینقدر تمیزش میکنی، همین خاک شفاست...

خب، گیریم خاک شفاست، استکانهای چای که در یه ظرف کوچیک آب! بارها و بارها شسته میشن اونم با دستای کثیفِ بچه های هشت نه ساله! اونم شفاست!؟ استفاده از یه استکان برای دادن قهوه به اینهمه زائر، اونم شفاست!؟ جالبه بعضیاشون اگه لیوان از خودت داشتی بهت قهوه نمیدن! حتماً باید توی همون استکان عمومی قهوه بخوری، استکانی که تا شب صدها نفر به اون دهن میزنند...! هم زدن مواد اولیه ی فلافل ( نخود چرخ شده!) با دستهائی بدون دستکش و پر از کُرک و پشم! که معلوم نیست شسته شده اند یا نه، اونم شفاست!؟ خرمائی که با ارده مخلوط شده و توی سینی ریخته شده و کاملاً با خاک برخاسته از حرکت میلیونی زوار مخلوط شده و هر دونه خرما رو که بخوری شکسته شدن شن ریزه ها رو زیر دندونات احساس میکنی اونم شفاست!؟ مگسهای بیشماری که روی خرماها نشسته اند و هر لحظه در حال فضله پراکنی روی خرماها هستن چی!؟ کلاً باید گفت:" النظافه تعطیل...!"

هرچند به کمک مسئولین ایرانی در حال ترویج فرهنگ رعایت بهداشت هستند ولی ظاهراً جا انداختن این فرهنگ ده ها سال زمان نیاز داره... برای نمونه امسال نقطه به نقطه سطل زباله گذاشته بودن و حتی ایرانی ها به مردم پلاستیک میدادن برای ریختن آشغال.

بعد از صرف صبحانه حدود ساعت شش صبح به سمت کوفه حرکت کردیم. حالا دیگه نماز خونده، صبحونه خورده و بدون نگرانی راهی هستیم... خب حالا چی میچسبه!؟ یه خواب بعد از صبحونه.

تقریباً همه به خواب رفتیم. چه مدت!؟ نمیدونم. فقط اینو میدونم که ناگهان با صدای انفجار مهیبی از خواب بیدار شدم! صدای انفجاری که پشت بند اون صدای رگبار مسلسل میومد...! چشم که باز کردم دیدم ماشین سرعتش رو کم کرد و به منتهی الیه سمت راست جاده متوقف شد...!

[ دوشنبه 8 آذر 1395 ] [ 21:06 ] [ بهمن ]

[ 20 نظر ]