X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سرعت غیر مجاز...!

وقتی دیدمش، همون جلوی باجه! کلی خندیدم... یه خنده ی الکی! هرچی هم بهش نگاه کردم بازم نتونستم باورش کنم. هرکی هم میدیدش مثل خودم، خنده اش میگرفت...

بعضیا کلی ریسه میرفتن و محکم میزدن روی شونه ام و میگفتن چه بد شانسی آقا بهمن...!

یعنی واقعاً به شانس ربط داره؟

( متاسفانه سالهاست عادتمون دادن هرجای کارمون نقص داشته باشه، به شانس ربطش بدیم...! )

یکی میگفت امکان نداره! حتماً اشتباهی شده، برو دنبالش!

یکی هم میگفت اینا که عادیه! بدتر از اینا هم هست...!

و همکار دیگه میگفت برو خدارو شکر کن... من جای تو بودم یه صدقه مشتی هم میدادم... و میزد زیر خنده...! خخخخخ

توی این چند روزه، کلی بساط خنده ی همکارا به راه بود... چاره ای نداشتم، باید کاری میکردم. اما عقلم به جائی قد نمیداد! همکارا میگفتن درمون دردت فلانیه! آدمِ خیلی خوبیه. تا حالا هر کی پیشش رفته راضی بوده.

البته راستشو بخواین، ته دلم قرص نبود. آخه خیلیای دیگه هم میگفتن: الکی زور نزن، هیچی بهتر از کوتاه اومدن نیست...! دستاتو ببر بالا و جونتو خلاص کن! آخه قصه ی ما فقیر فقرا و قانون، قصه ی گردنیه که از مو باریکتره ... باریکش نکنی باریکش میکنن! اینطوریاست دیگه! ولی خب، چاره ای هم نداشتم. کلاً نمیتونم حرف زور رو تحمل کنم... حالا هم که میگن فلانی هست، چرا شانسمو امتحان نکنم!

بعدِ کلی دوندگی تونستم خدمتشون برسم... جناب سرهنگ رو عرض میکنم. برای پرسیدن یه سوال و رفع یه ابهام ساده!

وارد دفتر کارشون شدم و از روی ادب سلام کردم. با خوشروئی جوابمو داد. مدارک رو روی میزش گذاشتم. نگاهی از بالا تا پایین، به برگه ها انداخت. لبخندی روی لباش نقش بست که سریع مخفیش کرد... میدونست ممکنه من ظرفیت نداشته باشم و زود پسر خاله بشم! هر چی نباشه سالیان سال با مردم بوده و کلی آدم شناس شده!

اما هر چی بود، قیافه اش نشون میداد پشت اونهمه درجه و نشان، یه قلب مهربون تاپ تاپ میکنه... از جواب سلامم اینو فهمیدم. و من به همون تاپ تاپ دلخوش بودم! فهمیدم به قول خودمون، " زِ خومونه...! " راحت شدم و با لبخند و کمی تمسخر دستامو گذاشتم روی میزش و ادای طلبکارا رو درآوردم :

-دقت فرمودین جناب سرهنگ؟ متوجه گافشون شدی؟ دیدی چه گندی زدن؟

اخم جناب سرهنگ و نگاهی که به حالت دستام کرد و بستن پرونده و گذاشتنش روی میز، همه چی رو حالیم کرد...

با خودم گفتم: لعنت به تو! تند رفتی عامو بهمن...! خیلی هم تند رفتی! آخه چی باعث شد زود پسر خاله بشی که اینطور جناب سرهنگ رو عصبانی کنی... صِرف یه لبخند نیم بند...؟

از خودم بدم اومد. از اینکه وارد ده نشده سراغ خونه ی کدخدارو گرفتم...! بلافاصله دستامو از روی میز برداشتم، صدامو صاف کردم. کمی نرمش به صدام اضافه کردم و دوباره، روز از نو، از اول شروع کردم:

-جناب سرهنگ! دستور چیه...؟ میفرمائید چکار بکنم؟

-دستور؟ دستور که روشنه! تعجب میکنم چرا اومدی اینجا؟ اینائی که برام آوردی چه ربطی به من داره؟

-جناب سرهنگ! نفرمائید تورو خدا ! هر جا رفتم و به هرکی اعتراض کردم تهش اسم شمارو آوردن...! حالا هم با کلی دردسر تونستم خدمت برسم... خواهش میکنم یه دستور مساعدتی بفرمائید...

-عزیز من! جان من! مساعدت برا چی! من جای شما باشم بجای اینکه بیام اینجا و وقت خودم و بقیه رو تلف بکنم، مستقیم میرفتم بانک!

-بانک؟

-بله جانم، بانک...

-آخه جناب سرهنگ!

-آخه نداره! ببین...! اومدی که نسازی هااا وقتی بهت میگم برو بانک، یعنی برو بانک! بعدشم خدارو شکر کن...!

-شکر برا چی...؟

-برا مبلغ جریمه ات ! بخاطر اینکه ماشینتو نخوابوندن! بنده خدا، اگه مبلغ جریمه ات زیاد بود میخواستی چی بگی...؟ کی میتونست کَمش کنه؟ تازه فکر میکنی اگه همین قبضا مال من بود، چکار میکردم؟ مثه تو میرفتم شکایت؟ خیر آقا جان! خیر! دقیقاً کاری رو میکردم که تو الان بعد از تموم شدن حرفهام باید بکنی، یعنی میرفتم بانک و قبضهارو پرداخت میکردم... به همین سادگی...!

-جناب سرهنگ! با عرض پوزش و معذرت! احتمالاً خوب قبضارو مطالعه نفرمودین... یه نگاه دیگه به قبضها بندازین حتماً نظرتون عوض میشه! مطمئنم...

جناب سرهنگ، شاید بخاطر دلخوشی من، یا شایدم بخاطر اینکه زودتر شرّم از سرش کنده بشه، یه بار دیگه به قبضها نگاه کرد. به ظاهر با دقت و تامل ولی با اکراه...

-خب! اینم نگاه . بعدش چی؟

-جناب سرهنگ! جسارت منو ببخشین، تاریخ و ساعت و پلاک ماشین و محل خلافی هارو دقت کردین؟

-بله ، همه رو دیدم. که چی!؟

-آخه مگه میشه دوتا خلافی برا یه ماشین، یه پلاک، توی یه روز، یه ساعت، با اختلاف یه دقیقه، اونم توی دو نقطه ی مختلف کشور با کلی فاصله...! یکی اینجا و یکی بندرعباس...!؟ قبول بفرمائید اگه اجنه هم بودم نمیتونستم توی یه ساعت دو جا باشم...! میتونستم!؟

جناب سرهنگ که تا حالا خودشو گرفته بود، زد زیر خنده... در حالی که شونه هاش، شاید از این جمله ی به ظاهر خنده دار من تکون میخورد، گفت:

-تا با اجی مجی بلائی سرمون نیاوردی برو قبضاتو پرداخت کن و خدارو شکر کن با این سرعت وحشتناکی که از اینجا تا بندرعباس رفتی، جریمه ی سرعت غیر مجاز هم برات صادر نشده...!!!

حالا دیگه هر دومون زدیم زیر خنده و من شاد و شنگول از اینکه با یه مدیر خوش اخلاق روبرو شدم کلی خوش خوشانم شد و از دفترش به مقصد بانک اومدم بیرون...!

خدا نصیب همه بکنه توی اداره جات، حداقل، شانس بیارن با کارمندان و مدیران خوش اخلاق برخورد داشته باشن...

حتی اگه تهش هم به بانک ختم بشه...!

[ شنبه 15 آبان 1395 ] [ 00:06 ] [ بهمن ]

[ 16 نظر ]