X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

رقص مرگ...!

تیزی چاقو رو که روی شاهرگ گردنم احساس کردم، مرگ با همه ی تلخی هاش جلوی چشمم به رقص در اومد.! برای یه لحظه دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد! قلبم توی غمی مبهم مچاله شد! احساس کردم خون از شریان هام فواره میزنه...! آیا کسی نیست به دادم برسه...؟

اول که دیدمش، خیلی معمولی نشون میداد. به ظاهر یه جوون آروم که دنبال یه لقمه نون حلاله...! سرشو از پنجره ماشین بیرون آورده بود و با صدای بلند و نخراشیده ای پیِ مسافر میگشت: چهااااارراه... چهاااااارراه دو نفر...!

یه زن و مرد جوان عقب ماشین نشسته بودن و منم روی صندلی جلو کنار دست راننده نشستم. منتظر مسافر چهارم نشد... چرااا!!!؟

هر چند آدم خوش بینی هستم! هر چند از نظر من، همه ی آدمها خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه، ولی نمیدونم چرا اصلاً از قیافه ی راننده خوشم نیومد. یه جورائی منبع انرژی منفی بود. کنارش احساس آرامش نداشتم. با خودم گفتم بیخیال! مگه میخوای کجا بری؟ دو قدم راه که بیشتر نیست! دوتا پیام که از توی واتسآپ بخونی، تموم میشه... آهاااان! رسیدی... حالا دیگه تورو بخیر و اونو به هرچی که دنبالشه...

در حالی که اصلاً نمیدونستم اون دنبال چیه...!

انگار با همه سر دعوا داشت! پشت چراغ قرمز به راننده ی ماشین بغلی گیر داد... چرا؟ چون یه لحظه بهش نگاه کرده بود.!

-چیه...!؟ چرا نگام میکنی...؟میخوای بیام برات...؟

سرمو از توی گوشی برداشتم و گفتم چکارش داری؟ بنده خدا که حرفی نزده!

خط درشت و عمیقی از یه زخم کهنه و قدیمی تمام دست پشمالوش رو پوشونده بود! پس حدسم درست بود! جناب راننده! اینکاره است... دنبال شر میگرده! از توی آینه نیم نگاهی به مسافرای عقبی انداختم. بیچاره ها از ترس توی بغل هم کِز کرده بودن...! و من...!

بعد از چراغ قرمز، مسافرای عقب پیاده شدن... و حالا من موندم و جناب راننده! و اون خط زشت بریدگی چاقو و گوشت اضافه ای که روی دستش ورقلمبیده شده بود... و کلی دلشوره...

دلشوره از نگاه های مرموز و زیر چشمی راننده... وراندازهای عجیب و غیر عادیش! احساس میکردم حواسش به رانندگی نیست! بیخودی با موهاش ور میرفت...! بیشتر از روبرو، به اطراف نگاه میکرد...! نکنه فکر و خیالاتی به سرش زده...؟ نکنه برام نقشه کشیده...؟

نه بابا... چه فکر و خیالی؟ چه نقشه ای؟ مگه شهر هرته؟ تازه مگه میتونه دست از پا خطا کنه؟ توی دل شهر، روز روشن، بین اینهمه جمعیت...

از این افکار احساس آرامش کردم. یه نفس عمیق کشیدم و آب دهنمو قورت دادم...

خیررررر...! چه مرگش شده!؟ چرا آب دهنم راحت پایین نمیره...!؟

خنده داره! آدم توی کشور خودش و بین همشهریهای خودش باشه و اونوقت نتونه حتی آب دهنشو راحت قورت بده...!؟

ناخودآگاه " توکیو " جلوی چشمم مجسم شد... سالها قبل...

ساعت یازده شب، من و پرسه زدن توی خیابونای خلوت شهر... بدون همزبون... بدون همشهری... حتی بدون حضور پلیس! و بدون کمترین احساس ناامنی... و اینجا... توی روز روشن، توی کشور خودم، شهر خودم، هموطن خودم... و کلی دلشوره...!؟

چاره ای نبود. باید قبل از هر اتفاقی، از ماشین پیاده میشدم... عقل اینو میگه! بقول عزیزی که میگفت: زدن مَردی...، فرار کردن هم مردی...! دیدگاهش این بود: گاهی باید موند و زد و گاهی باید فرار کرد و نخورد... اونم بجای خودش مردیه... و من تصمیم گرفتم " مررررد " باشم... فرار کنم و نخورم...!

اگه این فرار نشونه ترسه، اشکالی نداره. بذار بعدها شرمنده ی خودم باشم و پیش خودم به خودم بگم ترسو... بهتره تا اینکه خدای نکرده...

بعد از این افکار بود که قبل از رسیدن به مقصد به راننده گفتم آقا پیاده میشم...

راننده با تعجب گفت هنوز به چهارراه نرسیدیم!

-آره. اینجا کمی کار دارم...

جائی رو برا پیاده شدن انتخاب کردم که خیلی شلوغ بود. میدونستم اگه فکری هم توی کله ی خرابشه! اینجا هیچ غلطی نمیتونه بکنه...! برگشتم کرایه رو بهش بدم که تیزی برنده و لبه ی سرد چاقو رو روی گردنم احساس کردم...

سردی نوک ِ تیز چاقو، حس خیلی بدی بهم داد. یه حس مشمئز کننده... یه احساس مور مور شدن ناشی از ترس شدید... خون بشدت در تمام شریان هام جاری شد و یک دفعه ایستاد... بدنم کاملاً یخ کرد! کف دستهام خیس شد! ضربان قلبم...! نمیدونم اونجا چه خبر بود!؟ آنچنان گُمپ و گُمپ میکرد که آبرو برام نذاشت...!

از چشمای راننده شرارت میبارید... دیگه از اون آبه هم خبری نبود! دهنم به یکباره خشک شد! هیچی نمیتونستم بگم!

از ترس مرگ...!؟

شاید...

شاید هم از ترس مردن بخاطر هیچ...

نمیدونم...!

حس غریبی بین مرگ و زندگی... یه حس ناآشنا... یه تجربه ی جدید... تا حالا اینقدر به مرگ نزدیک نشده بودم... و چهره ی مرگ، برخلاف شنیده ها و تصوراتم، چقدررر از این زاویه، زشت بود...!

صداهای بیرون برام همهمه شدن... صداهائی گنگ و نامفهوم! قاطی با بوقهای ممتد و همیشگی راننده های همیشه عجول... قیافه های مردم... همه، عجیب و بیگانه... انگار بیگانه ای بودم در سرزمینی بیگانه...!

صدای نخراشیده ای سرم داد زد : " رد کن بینیم! "

کلی طول کشید تا متوجه شدم این صدا،  صدای همون جناب راننده است که دنبال یه لقمه نون حلاله...!

نمیدونم چرا الان اون آب کوفتی نیستش...! چقدررر گلوم خشکه!!!؟

-چی رو رد کنم...؟ ( و ترس در صدام موج میزد...!)

-خودتو به خریت نزن! پولا و گوشیتو رد کن!

چاقو بزرگتر از اونی بود که از بیرون ماشین دیده نشه و راننده هم هیچ تلاشی برای پنهون کردنش نداشت. در حالی که احساس میکردم رگ گردنم زیر فشار چاقو داره پاره میشه صدای نخراشیده ی جناب راننده ! اعصابمو بهم میریخت :

-گفـــــــتم رد کن بینیم!!!

مردم...! همشهری هام...! همدردهام...!

میدونستم مردم این خنجرو! ببینن حتمن یه کاری میکنن...! یه نفر در برابر اینهمه جمعیت چه غلطی میتونه بکنه؟ هر خطائی بکنه خود مردم تیکه تیکه اش میکنن... مگه میتونه از دست اییییینهمه جمعیت فرار بکنه؟

اون میگفت " رد کنم بینیم " و من این پا اون پا میکردم تا مردم منو ببینن... متوجه بشن که گرفتار شدم! بفهمن خنجر بیخ گلومه! میدونستم باید کاری بکنم، ولی چه کاری از دستم برمیومد...؟ اعصابم بهم ریخته بود و قدرت تصمیم گیری نداشتم...

مردم...! همشهری هام...! همدردهام...!

عجیبه هاااا ! همه منو دیدن... چاقو رو دیدن... شرارتی که از چشمای راننده میبارید رو دیدن... توی چشمای منو و راننده زل زدن... اما...!!!

اما چرا کسی کاری نمیکنه...!؟ چرا همه بی تفاوت از کنارم رد میشن...!؟ چرا لحظه ی مرگ و زندگیم، برا مردم بی اهمیت شده...!؟ چرا...!؟ مگه نه اینکه منم مثل اونام...!؟ مگه نه اینکه همشهری اونام...!؟ هم دین اونام ...!؟ پس این مردم چشونه...!؟

تنها هنر راننده هائی که از روبرو میومدن این بود که سرشونو از توی ماشین بیرون میآوردن که شاید صحنه رو بهتر تماشا کنن و بعد...

هیچی... اونا هم پی کار و زندگیشون میرفتن...! حتی با فریادی، یا صدای بوقی! این سکوت لعنتی رو نمی شکستن... ظاهراً کسی دنبال دردسر نبود...! و جناب راننده !  هم اینو خووب فهمیده بود...!

تنها کسی که شاید! در اون لحظه ی مرگ و زندگی! کار مفیدی میکرد، یه پسر جوون بود که پشت یه ماشین قایم شده بود و با گوشیش از صحنه فیلم میگرفت...!!! و حتمن خدا خدا میکرد کلیپ تووپی گیرش بیاد... یه کلیپ مهیّج ...! زد و خورد و بکُش بکُش و غرق شدن من در خون...!!!

این تیزی لعنتی بد جوری اذیتم میکرد ولی هنوز امید داشتم! هنوز بفکر مقاومت کردن بودم... هنوز نمیخواستم زیر بار زورگوئیش برم... آخه بیابون نبود که بگم: من بودم و او بود و تیزی خنجر...!

در اوج ناامیدی یه پلیس دیدم... کلی امیدوار شدم. دوباره به ترس خودم غلبه کردم.... یخ تنم آب شد و گرم شدم...

اما نه...! چراااا!!!؟ تورو خدا... ! اینوررر...! صورتت رو برگردون...! بهت احتیاج دارم...!

عجیبه! خیلی عجیبه! پلیس هم منو ندید...!!!

دیگه فهمیدم باید تسلیم بشم...

وقتی اینهمه مردم تورو نبینن...! وقتی پلیس تورو نبینه...! وقتی راننده عجله داشته باشه و هی چاقو رو بیشتر توی رگ گردنت فرو بکنه، دیگه تسلیم نشدن، بقول جناب راننده!  بجز خریت چیزی نیست...!!!

با عصبانیت، پولای توی جیبمو پرت کردم جلوی داشبورت ماشین...!

جناب راننده! سرم داد زد:

-آهووووی نفهم! مگه به گدا پول میدی اینطوری پرتشون میکنی...؟

خیلی جالبه...! اینقدر فرهنگ دزدی، شریف شده که حتی یه آدم زورگیر هم حاضر نیست کارش رو با یه گدا طاق بزنه...!!!

از فرصتی که از دیدن حجم پولا! چشمای راننده رو گرفته بود استفاده کردم و قبل از اینکه گوشیمو از دستم بگیره، خودمو از توی ماشین پرت کردم بیرون...

راننده که پولارو دید بیخیال گوشی شد و فرار کرد و رفت...!

شماره ماشین...!؟

هیچی... ماشین پلاک نداشت و کسی نبود جلوشو بگیره...

آقا دزده، نه، ببخشید! جناب راننده! که رفت، آقای پلیس اومد و گفت چیه؟ چته ؟ با راننده بحثت شده بود؟

و من با عصبانیت و تمسخر بهش گفتم خیر جناب سروان! داشتیم یه قل دو قل بازی میکردیم! اونم توی بازی جِر زد ! برا همینم دعوامون شد ...

و جناب سروان هیچی نگفت...!!!

جناب راننده! که رفت کلی مردم دوره ام کردن:

-عامو برو خدارو شکر کن خودت سالمی...!

-غصه نخور! پول چرک کف دسته... زود جاش میاد...!!

-بابا یه کم بیشتر مواظب باش... آدم که سوار هر ماشینی نمیشه...!!!

-خدا خیرت بده! اینهمه پولو برا چی با خودت اینور اونور میبری...!!!!

-من جای تو بودم یه ریال هم بهش نمیدادم... جلوی این افراد نباید کوتاه بیای...!!!!!

.....................................................................

و این قصه ی پر غصه ی بی تفاوتی، متاسفانه همچنان ادامه دارد...!!!

[ چهارشنبه 5 آبان 1395 ] [ 19:34 ] [ بهمن ]

[ 25 نظر ]