X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

معجزه...!

سراسیمه و مضطرب از این کوچه به اون کوچه میرفت... از این خیابون به اون خیابون... جائی رو بلد نبود و کسی رو نمیشناخت...

-حالا با چه روئی برگردم...؟ به فک و فامیل چی بگم؟ به شوهرم چی بگم؟ مگه باورشون میشه؟ مگه قبول میکنن؟ آخه مگه ممکنه دست خالی برگردم...؟ خدایا خیلی سخته... اونم اینجا، تک و تنها... دور از کَس و کارم ...

و واقعاً سخته، آدم توی غربت، بدون همزبون! یه بچه ی دو ساله روی دستش، که ندونه چشه؟ ندونه چرا به این حال و روز افتاده؟ چرا بدنش شل و ول شده و تب داره و به سختی نفس میکشه؟

هر جا که به ذهنش میرسید رفته بود... با اینکه عربی نمیفهمید ولی با التماس، از مردم کمک میخواست... با گریه و زاری بهشون میگفت:

-بچه ام مریضه. داره میمیره! تورو خدا کمکم کنید. به دادم برسید...

خیلیها که فکر میکردن داره گدائی میکنه، بی تفاوت از کنارش رد میشدن...! بعضیها، که یه خورده مهربون تر بودن، پولی توی دستهای به آسمون دراز شده اش میذاشتن و به راهشون ادامه میدادن...!

بالاخره اشک و ناله های جگرسوز مادر، اثر خودشو گذاشت... خانمی از جنس خودش، یه " مادر " ،کنارش نشست و باهاش حرف زد... به عربی فصیح...:

-ما هی مُشکِلِتِک !؟

زبون همو نمیفهمیدن ولی اینجا زبون نبود که حرف میزد... با دل حرف میزدن...

-خانم جان، بچه ام مریضه... داره میمیره... تورو خدا کمکم کن! تورو به حضرت عباس به دادم برس...

قلب اون مادر بشدت منقلب شد. به زبون نفهمید چی میگه ولی با احساسش متوجه شد...

کمکش کرد و اونو به نزدیکترین درمانگاه رسوند...

نتیجه معاینات اما، خوشآیند نبود... اخمهای دکتر همه چی رو نشون میداد! و تکون های سرش...

نگاه های نگران و جملات عربی که کلمه ای از اونارو نمیفهمید... و حس مادرانه ای که همه چی رو بهش میگفت...! و یه مریض، که اتفاقی فارسی بلد بود:

-دکتر میگه بچه تون بشدت مریضه! امیدی به خوب شدنشم نیست... عفونت همه ی تنشو گرفته! دیر اقدام کردین! اگه هم بستریش بکنیم هیچ قولی برای بهبودیش نمیدیم ! فقط خدا ! فقط امام حسین... !

مادرِ بیچاره جنازه ی بچه ش رو گرفت و اومد بیرون... بی هوا خیابونا رو قدم میزد... بدون اینکه بدونه کجا میره...

رفت و رفت تا به احساس آرامشی رسید. حرم رو دید... حرم آقا امام حسین( ع )... مثل ابر بهاری اشک میریخت و ناله میکرد...:

-حالا چکار کنم آقا؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ بدون " دلدارم" کجا برم؟

خسته که شد از اینهمه ناله و زاری، گوشه ی چادرش رو به لباس بچه گره زد و گوشه ی دیگه رو به ضریح بست... با دستاش ضریح رو گرفت و بشدت تکون میداد... سلامتی بچه اش رو از آقا میخواست...:

-آقام، آقا جان، خودت میدونی اینجا غریبم... کسی رو ندارم... پناهی ندارم... من به عشق تو با این بچه اومدم و به عشق تو و با این بچه باید برگردم... یا من و بچه ام رو با هم ببر، یا بچه ام رو بهم برگردون... من بدون این بچه برنمیگردم. یعنی روئی ندارم که برگردم... به باباش چی بگم؟

قطرات اشک امانش رو بریده بودن. هق هق میکرد. اونقدر اشک ریخت و ناله کرد که دیگه رمقی براش نموند...

توی حال و هوای خودش بود که سایه ای رو بالای سرش حس کرد. فهمید دیگه وقتشه و باید از داخل حرم بره بیرون. خیلی اینجا مونده بود...! ولی مگه میتونست بره! مگه جائی بغیر از اینجا داشت؟ هر کی میخواد باشه! قسم خورده تا شفا نگیره از اینجا تکون نخوره...

آقائی که بالای سرش اومده بود بهش سلام کرد و گفت مادرم از اینجا بلند شو برو بیرون...

زن، از نوک پا تا بلندای بالای اون مرد رو ورانداز کرد... چه مرد بلند بالائی؟ چه قیافه ی مهربون و معصومی؟

-آقا، ببخشید، تورو خدا، بذار اینجا بمونم. بذار با آقام درد دل کنم. مریض دارم. بچه ام داره از دستم میره...

اون آقا نشست و دستی به سر و صورت بچه کشید و به زن گفت:

-بچه تون که خدارو شکر حالش خوبه، هیچیش نیست! الحمدالله سالمه! برا چی بستیش به ضریح؟

مادر با گریه گفت: شما به این تیکه گوشت میگین سالم...؟

و بچه با دست و پاهاش بازی میکرد... لبخند میزد و دلربائی میکرد...

مادر از شدت تعجب شوکه شده بود. نمیدونست بخنده یا گریه کنه. چیزی رو که میدید نمیتونست باور کنه! صدا توی گلوش خفه شده بود. از شدت شادی نمیتونست نفس بکشه. ناگهان با صدای بلندی از خوشحالی داد زد و از خواب بیدار شد...!

چشماشو مالید، نمیدونست کجاست. اون آقا کی بود؟ کجا رفت؟ بچه اش...؟

" دلدار "شو دید. باورش نمیشد. مگه میشه بچه ای که دکتر ازش قطع امید کرده به این سرعت خوب بشه؟ اما بچه سالم بود. سالمتر از همیشه ! مادر معنی معجزه رو با پوست و گوشتش احساس کرد. نمیدونست چی بگه... چیزی نمیتونست بگه... ایندفعه اما، هق هق گریه اش از شادی بود...

تا اینجای قصه که رسید، قطرات اشک از گوشه ی چشمای بابام سرازیر شد. با دستمال، طوری که من نبینم، اشکشو پاک کرد و سعی کرد بغضشو نشون نده... آهسته گفت:

-مادرم منو بغل کرد و به شکرانه سلامتیم همونجا اسممو عوض کرد...

" دلدار " بودم، همردیف با اسم برادرام: سردار، نامدار، پادار و اسفندیار ...

و از اونروز شدم: عبدالحسین... همردیف با اسم پدرم" غلامحسین"...

بابام اشکهاشو پاک کرد...

و من تا اونروز اشک بابام رو ندیده بودم...

[ دوشنبه 26 مهر 1395 ] [ 23:54 ] [ بهمن ]

[ 19 نظر ]