X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

یا علی مدد ...!!!

وارد سالن ترمینال که شد کمی این پا و اون پا کرد... به نظر مردد میومد... شاید فکر نمیکرد اینهمه جمعیّت توی سالن ترمینال باشه! مشخص بود استرس داره. مشخص بود دنبال کسی میگرده. از نگاه های دقیقش توی چهره مسافرا پیدا بود. هر چه بیشتر میگشت، کمتر گم شده اش رو پیدا میکرد...!  

ظاهرش نشون نمیداد آدم خطرناکی باشه. یا حتی آدم بدی باشه. حتی بهش نمیومد گدا باشه! ولی هر چی بود، بنده خدا بدجوری کلافه بود...

با دستش عرق روی پیشونیش رو پاک کرد... توی اینهمه مسافر، انگار چشمش به من افتاد. درسته، داشت منو نگاه میکرد ... به سمت من اومد...

پیشم نشست... مونده بودم باهام چکار داره ولی دیدم با آقائی که کنارم نشسته سلام و احوالپرسی کرد. آقائی با ظاهری کاملاً داش مشتی...! از اون تیپ جاهلای قدیمی... کلاهی و سبیل آویزونی و تسبیحی توی دستش... شاغلام.

اسمش شاغلام بود. چند دقیقه ای که باهاش همکلام شده بودم کمی از خودش برام گفته بود. از روزگاری که داشت و الان نداره... از جَوونی هائی که کرده و الان دیگه دوره اش تموم شده... بقول خودش دیگه الان دور، دور جَووناس...

اون مرد با شاغلام آهسته و درگوشی شروع کرد به پچ پچ کردن... حرفهای درِ گوشیشون که بالا گرفت با هم از سالن خارج شدن... فقط شنیدم که هی بهش میگفت: تورو خدا منو ببخش... چاره ای ندارم... شرمنده ی مرامتون هستم...

چند دقیقه ای طول کشید تا دوباره برگشتن...

مرد خوشحال و شاغلام سر به زیر... و البته بهمراهشون دختر خانم جوانی که اونم سرشو پایین انداخته بود...

اون مرد کلی تشکر و دعا و سفارش کرد و صورت دختر رو بوسید و همه رو به خدا سپرد و رفت...

با رفتن اون مرد، شاغلام کنارم نشست و به اون دختر خانم گفت:

-دخترم! هرجا که راحتی بشین تا اتوبوس حرکت کنه.

دختررررم...!؟؟؟ ایشون که میگفت تنها سفر میکنه، پس این " دخترم "، یهوئی از کجا پیدا شد...؟

دلم میخواست بدونم ولی قصد فضولی هم نداشتم...!

البته دروغ چرا ! طبق عادت اکثر مردم، خیلی دلم میخواست بدونم چه اتفاقی افتاده... اون مرد کی بود و این دختر خانم از کجا پیدا شد...؟

شاغلام سرشو تکون داد و گفت:

-عجب دنیای غریبی شده! دیگه آدم به کی اعتماد کنه؟ هیچی سر جای خودش نیست... واقعاً آدم می مونه چی بگه؟

و من در تائید حرفهاش گفتم:

-تازه اولشه! متاسفانه روز به روز بدتر میشه... خدا به دادمون برسه...

-به نظرتون اون مرد چی میخواست؟ برا چی توی اینهمه جمعیت اومد سراغ من...؟

دلیلش رو نمیدونستم.

-مگه باهاتون فامیل نبود؟

شاغلام در حالی که با تاسف دستش رو روی زانوش میمالید گفت:

-نه بابا، فامیلم کجا بود! تا حالا ندیده بودمش! ایشون یه دختر داره. همینی که الان اونجا نشسته. ظاهراً دانشگاه قبول شده. میگفت دانشگاه تهران. همین یه دختر رو هم بیشتر نداره. بنده خدا، خانومش خیلی مریضه و کسی رو برا مراقبتش نداره. دخترشم باید برا ثبت نام بره تهران. تنهاست. همراهی نداره. می خواست کسی در حق دخترش پدری کنه...! برادری کنه و تا تهران همراهش باشه. مواظبش باشه کسی اذیتش نکنه!

شاغلام گفت:

-راستش تا حالا همچی چیزی ندیده بودم... مونده بودم چرا بین اینهمه مردم منو انتخاب کرد؟ چرا دنبال یه آدم درست و حسابی نرفت؟ چرا من...؟ یه آسمون جُل...!

اشک توی چشمای شاغلام جمع شد... آهی کشید و سرشو پایین انداخت...

میگفت وقتی اینارو به پدر دختره گفتم لبخند زد و صورتمو بوسید وگفت:

کی بهتر از خودت؟ کی مطمئن تر از خودت؟ مگه توی این روزگار میشه به هرکس و ناکسی اطمینان کرد؟! و بعد گفت:

-خدا خیرتون بده. شرمنده! تورو خدا حلال کنید. زحمت من گردن شما افتاد. به نظر من یه تنه صد تا مردِ امروزی رو می ارزی...

شاغلام سرشو بلند کرد و رو به من گفت:

-عامو تورو خدا در مورد من بد قضاوت نکنی... درسته ظاهرم غلط اندازه! درسته ریش و پشمی ندارم! پیرهنم رو شلوارم نیست و آستیناش کوتاس...! درسته بهتون گفتم قبلنا اهل دل! بودم، ولی به ناموس زهرا اونقدرها هم آدم بدی نیستم. خدا خودش میدونه نوکر و مخلص خودش و پیغمبرشو خاندانش هستم دربست تا شاهرگم... من به عشق آقا امام حسین( ع )، اون موقع هم که همه چی فت و فراوون و آزاد بود، تمام دو ماهِ محرم و صفر، لب به نجسی نمیزدم. خطا نمیکردم. همه چی تعطیل بودم! ایام محرم انگار پدرم مرده باشه، خنده به لبام نمیاد. وقتی میبینم اونائی که امام حسین رو فقط مال خودشون میدونن!!! ارث پدریشون میدونن! اما شبای عزاداری، هِر هِر و کِر کِرشون تا ده تا تکیه اونورتر میره اعصابم خورد میشه... وقتی میبینم اونائی که دم از مولا میزنن، اما انگار نه انگار که مولا با لب تشنه شهید شده... ساندویچ نذری میخورن و بخاطر یه دونه ساندویچ خون به پا میکنن افسوس میخورم... وقتی میبینم برا آقا، نوحه میخونه، تا بهش میگی میکروفون رو بده یکی دیگه، با عصبانیت میکروفون رو پرت میکنه و از تکیه و عزای آقا قهر میکنه! حالم از خودم و عزاداری هامون بهم میخوره... وقتی میبینم...

گفت و گفت و گفت... انگار خالی نمیشد... از دردهائی گفت که ناسور شده بودن... بهش نمیومد اینقدر درد داشته باشه... انگار از اعماق جان من میگفت... از اعماق جان خیلی ها...

نفهمیدم کی زمان انتظار سر اومد. بلندگو اعلام کرد مسافرای تهران سوار شن...

شاغلام ازم اجازه گرفت و رفت سراغ امانتیش...

-دخترم، کیفتونو بدین من میگیرم. سنگینه! اذیت میشین...

نگاهش کردم... لاله های گوشش از شرم قرمز شده بود. سرش پایین بود و به زمین نگاه میکرد. با خودم گفتم پدر این دختر، عجب آدم شناس بود! از بین اینهمه مسافر چه انتخاب مناسبی داشت... پیش خودم گفتم اگه هر کسی غیر از شاغلام رو انتخاب میکرد ممکن بود توی راه، یه حساب دو دوتا چهار تا بکنه و بگه:

خدا رسوند... پیغمبر مُهر تائید بهش زد! پس یا علی مدد...!!!

 

 

 

 

 

[ پنج‌شنبه 15 مهر 1395 ] [ 00:02 ] [ بهمن ]

[ 22 نظر ]