X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

حالگیری...

زنِ آقا محمود لبش رو گاز گرفت و با یه لبخند مصنوعی و ملتمسانه به شوهرش گفت:

-محمود چته!؟ بازم شروع کردی؟

آقا محمود با قیافه حق به جانبی گفت: چمه؟ یعنی حرف نزنم؟ یعنی چیزائی رو که قراره چند سال دیگه بفهمه الان بهش نگم؟

-محمووووووود!!! ( و این صدای ناله ی همراه با دندون قروچه ی زن آقا محمود بود...! )

و این میون، فقط من بودم که حرفی برای گفتن و دفاعی از خودم نداشتم...

داشتم، ولی احتمال میدادم هر حرفی، بهانه ی تازه ای دست آقا محمود بده و این بازی بچگانه بیشتر ادامه پیدا کنه و کار خراب تر از اونی بشه که هست!

میخکوب شده بودم...! انتظار شنیدن هر حرف و حدیثی رو داشتم الا این حرفهای بی ربط! اونم در مورد خودم! اونم از زبان بهترین دوستم!

اولین بار بود که خانومم، با آقا محمود و همسرشون از نزدیک آشنا میشد. قبلاً بارها اسمشون رو شنیده بود. آقا محمود، رفیق گرمابه و گلستانی که توی سربازی باهاش آشنا شده بودم و کم کم این آشنائی به رفت و آمدهای خانوادگی کشیده شد.

ظاهراً محمود هیچ اعتنائی به اشاره های پنهان و آشکار چشم و ابروی زنش نداشت... میخواست تا دیر نشده توی همین پارک محله ای دادگاهی تشکیل بده و حکم رو صادر و کار رو تموم کنه... امشب برا آقا محمود از اون شبهائی بود که نباید عدالت بلاتکلیف روی زمین میموند...!

راستش سکوت من، میدونستم فضای سنگین محیط رو برعلیه من سنگین تر میکنه...! اما نمیدونستم چی بگم؟ اصلاً چی میتونستم بگم...؟

آخه رفیقی، توی اولین دیدار خونوادگی! اونم توی پارک محله ای، دستش رو به کمرش زده و چشماش رو توی چشمات دوخته و بدون مقدمه میگه:

-آقــا بهمن! اجازه میدی پرونده ات رو برا خانومت رو کنم؟

و سرش رو به علامت افسوس تکون میده و ادامه میده:

-اجازه میدی به خانومت بگم چه گذشته ای داشتی؟

و کماکان بی اجازه! رو به خانومت بکنه و با صدای کشیده و معناداری بگه:

-خـــانــــمِ آقــــا بهمـــن! موقعی که سر سفره ی عقد بله رو گفتی خبر از گذشته ی آقا بهمنت داشتی!؟

خدارو شکر تاریکی هوا، شرمِ توام با قطرات عرقِ روی پیشونیم رو پنهون میکرد...!

آقا محمود همچنان با لذت، ترکتازی میکرد...:

-اینم بگم، پرونده ی آقا بهمن از سیر تا پیاز زندگیش پیش خودمه! چیزائی ازش بلدم که اگه بهتون بگم همین امشب از خونه بیرونش میکنی!

آقا محمود شده بود یه شکارچی که پاشو میذاره روی گردن شکار و باهاش عکس یادگاری میگیره... و حالا پیروزمندانه میخواست با منم عکس یادگاری بگیره...!

-محمممممممممموددددد...!!!

آخرین چشم غرّه های خانمِ آقا محمود هم کارساز نبود! کارساز که هیچ! اوضاع رو خرابتر میکرد! انگار با این التماسها، محمود رو به نگفتن رازهای مگو دعوت میکرد...!

خانومم که ( شاید!) سکوتمو به حساب عصبانیتم گذاشته بود و برای ختم غائله، به آقا محمود گفت:

-هرچی میخوای بگو! بهتر از شوهرم توی کل شهرمون پیدا نمیکردم... حرفهائی رو هم که میگی نمیفهمم، ولی اینو میدونم که همه به اسمش قسم میخورن...!!!

با سخنرانی کوتاهِ خانومم، آبی به آتشی که محمود روشن کرده بود ریخته شد! و تیرهاش به سنگ خورد!

آقا محمود شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

-من برا خودت میگم! بعدن به حرفام میرسی...

اون شب گذشت ولی حرفهای بی ربط آقا محمود خیلی عصبانی و نگرانم کرد. تا اینکه چند روز بعد برای کار کوچکی به آقا محمود تلفن زدم... اولین حرفی که زد دوباره داغ دلمو تازه کرد:

-جانِ من راستشو بگو اون شب کیف کردی؟ دیدی چطور حالتو گرفتم! حیف خانومم هی چشم غره میرفت وگرنه میخواستم تا تهش برم!

با عصبانیت حرفشو قطع کردم و پرسیدم تا تهش؟ مگه تهش کجا بود که نتونستی بری؟

خنده ی محمود توی گوشم پیچید... طوری خندید که به وضوح احساس پیروزیش رو حس کردم!

منم خیلی جدی از محمود بخاطر رفتار اون شبش تشکر کردم:

-آقا محمود شاید خودت ندونی، ولی اون شب کمک بزرگی بهم کردی! برادری رو در حقم تموم کردی! در واقع ناخواسته زندگیمو از یه جهنم احتمالی نجات دادی! اگه حرفهای اون شبت نبود معلوم نبود چه موقع به اشتباه بزرگ زندگیم پی میبردم! بخاطر همینم ازت ممنونم...

محمود، که انتظار کلی اعتراض رو داشت، هاج و واج مکثی کرد، آب دهنش رو قورت داد و پرسید راجع به چی حرف میزنی، کدوم کمک؟

-ببین محمود جان، اون شب، بعد از اون حرفهات، احساس کردم خانومم رفته تو فکر، راستش هیچی نگفتم. میترسیدم هر حرفی بزنم اوضاع بدتر بشه! برا همین هم تمام مسیر تا خونه، با هم حرفی نزدیم. اما فردا که از سرِ کار اومدم خونه، دیدم شال و کلاه کرده، ساکش رو بسته و با چشمای پُرِ اشک داره از خونه میره!!! هر چی التماسش کردم فایده نداشت! هر چی بهش گفتم نرو، اثر نکرد! هرچی بهش گفتم لااقل بذار باهم بریم بی نتیجه بود... در حالی که هق هق میکرد دست بچه رو گرفته بود و گفت: من میرم خونه ی بابام! دنبالمم نیائی! برنمیگردم...

آره محمود جان! اینجوریاست دیگه! زنی که با یه مشت چرت و پرت بخواد خونه و زندگیش رو ول کنه و بره همون بهتر که زودتر بره! محمود جان، برا همینه که میگم کمک بزرگی بهم کردی. اگه شوخیهای اون شب تو نبود شاید سی سال دیگه هم نمیتونستم زنمو بشناسم و من این شناخت یهوئی رو مدیون شوخیهای بی ربط تو میدونم...

خیلی شفاف صدای خِس خِس نفسهای محمود رو می شنیدم... انگار راه نفسش رو بسته بودن...!

و صدای زن آقا محمود:

-محمود چی شده؟ چرا رنگت پریده؟

و صدای محمود که سر زنش داد کشید:

-ولم کن ببینم چه خاکی به سرم شده؟

و من:

-محمودجان! خدا نکنه! چرا خاک؟ باید رو سرت گُل بریزم. باید بخاطر حرفهای اون شبت دستت رو هم ببوسم. اگه حرفهای اون شب نبودن ...

محمود سرمنم داد کشید و البته التماس هم کرد که نذارم زندگیم به همین راحتی متلاشی بشه...!

-تورو خدا نذار بخاطر شوخیهای بی مزه ی من، زندگیت به فنا بره! تورو خدا آدرس خونه ی پدر خانومت رو بده برم سر دست و پای خانومت بیفتم، بهش بگم همه ی فامیل میدونن من از این شوخی های بیمزه با همه دارم! بهش بگم غلط کردم و ازش خواهش کنم برگرده سر خونه و زندگیش...

از محمود اصرار و از من انکار... هر چی محمود بیشتر پافشاری و التماس میکرد من بیشتر لجاجت میکردم...

غُرهای زن آقا محمود آتیش معرکه رو شعله ورتر میکرد! حسابی رو مخش بود، درست مثل چکشی که بر سندان کوبیده بشه...:

چند بار بهت گفتم این شوخیا عاقبت نداره! چند بار بهت گفتم هر جائی از این شوخیا نکن! دیدی بالاخره کار خودتو کردی؟ دیدی چطور یه زندگی قشنگو متلاشی کردی؟ حالا خوشحالی؟

آقا محمود که به وضوح بغض و پشیمونی و لرزش توی صداش موج میزد، پشت سرِ هم التماس میکرد که بهش آدرس بدم... و من نمیدادم...!

خوووب که تنور رو گرم کردم! خوووب که کفر آقا محمود رو در آوردم! خوووب که وضعیت روحی و روانیش رو آماده کردم بهش گفتم :

-آقا محمود! قبول داری اون حرفهائی رو که زدی میتونه بعضی از زندگیهارو به جدائی بکشونه؟ قبول داری که ...

-قبول دارم و قول میدم دیگه از این شوخیها با کسی نکنم ولی خواهش میکنم اجازه بده برم از خانومت معذرت خواهی بکنم و برش گردونم سر زندگیش... من نمیذارم این زندگی متلاشی بشه!

خندیدم... از ته دل خندیدم.. حالا دیگه ورق برگشته بود! حالا دیگه نوبت من بود که بخندم...!

به محمود گفتم تو کی باشی که بخواهی زندگیمو متلاشی بکنی...!

بنده ی خدا، اگه بهت گفتم اون روز خانومم از خونه رفت، اگه گفتم با چشمای گریون رفت، اگه گفت دنبالم نیا و اگه گفت برنمیگردم، همه ی اینا رو که گفتم واقعیت بودن! بخشی از یه واقعیت...! و هیچ ربطی هم به شوخی های تو نداشتن! راستش وقتی از اداره برگشتم خونه، خانومم گفت مادر بزرگش فوت کرده، باید بره خونه ی باباش، گفت نمیام تا چند روز بعد که خودت بیائی دنبالم و با هم برگردیم!

اینارو که گفتم زدم زیر خنده و به محمود گفتم: حالا من حالتو گرفتم یا تو...!!!؟

محمود که انتظار این رودست خوردن رو نداشت گفت: اگه دوباره حالتو نگرفتم؟

-ببین محمووووود! میخوای همین الان دوباره حالتو بگیرم؟

-نه...! تورو خدا نه... همین یه بار برا هفت پشتم بسه... دیگه قول میدم از این شوخی ها نکنم...

و من به این فکر کردم که چی میشد اگه برا شوخیها، حرفها، کارها، گناه ها و حتی، و حتی، و حتی عباداتمون،  حد و مرزی قائل میشدیم...! 

[ پنج‌شنبه 8 مهر 1395 ] [ 12:09 ] [ بهمن ]

[ 18 نظر ]