X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

خیلی مَردی...!!!

تقدیم به بچه های عزیزم، که ماحصل عمر بی حاصلم هستند...!

 

-اوووووووووووووووم ...!!!

-فرزااااااااد! مرض نگیری، چکار داداشت داری؟

-اوووووووووم...!!!

-فرررزاااااااد! مگه با تو نیستم؟ مگه نمیگم دعوا نکنین؟

-اوووووم...!!! ( و صدا قطع شد...!!! )

خسته از شیفت شبکاری و به ناچار توی اتاق، مشغول تعمیر یخچال بودم. کولر آبی هم چند هفته­ ای بودکه دل و دماغ کار کردن نداشت و توی اون جهنم جنوب! دل به کار نمیداد! درهاشو باز کرده بودم که بعد از تعمیر یخچال برم سراغش...

بس که ذهنم درگیر مشکل یخچال بود فقط صداهای مبهمی از توی حیاط به گوشم میرسید...:

" اوووووووووم...!"

ذهنم بی اجازه ی جسمم جستی زد و رفت به سالهای دور... خیلی دور...!!! به سالهائی که نه بچگی کرده بودم و نه با خواهر برادرام، برادری! به اندازه ی انگشتان دستهام خواهر و برادر داشتم، اما فقط داشتم... همین!

برای همین هم به خودم گفتم: چیکارشون داری؟ بچه ان! بذار با هم بازی کنن. بذار خوش باشن و بزنن توی سر و کول همدیگه! تا چشاشونو هم بذارن این دوران خوش هم تموم میشه و گرفتاریهای زندگی، خودشو نشون میده! بد طوری هم نشون میده! چه فرداهائی بیاد که اینقدر گرفتار زندگی و مشکلاتش بشن که متوجه نشن حتی باهم برادرن... یادشون نیاد که کمی اونطرف تر، کسی هست که باهاش برادری کردن! یادشون نیاد که در نبود هم، لباسهای همو بو میکردن و دلتنگ هم میشدن! عینهو خودم! عینهو خیلیا ! مگه خودم الان گرفتار زندگی و روزمَرِّگی هاش نشدم؟ مگه خودم الان سال تا سال از برادرام بیخبر نیستم...؟

مادرا هم که همیشه بیخودی شلوغش میکنن... هی نکن بکن...! بکن نکن...!

و خانومم توی حیاط مشغول شستن لباسها. اونم شاید درگیر همین افکار...

ولی چرا همه جا ساکت شده؟ پس اونهمه جنب و جوش بچه ها چی شد؟ نکنه فرزاد بلائی سر داداشش آورده؟

آچار به دست اومدم توی حیاط. بیخیال، دنبال ردی از بچه ها! همزمان با من، خانومم برگشت که ببینه چرا بچه ها ساکتن؟

با هم صحنه ای دیدیم که هر دومون دو عکس العمل متفاوت از خودمون نشون دادیم...!

خانومم با هر چه در توان داشت جیغ کشید... من به خانومم نگاه کردم و به حسین که پشت به ما، کنار کولر ایستاده بود...!

خانومم با دستای کاملن خیس و کف صابونی، مثل یه ببر درنده از جاش بلند شد و به طرف حسین خیز برداشت... دقیقن خیز برداشت... یه خیز مادرانه! خیز مادری که جگرگوشه اش رو در خطر ببینه! حرکتی که ذره ای از عظمت اونو شاید یه دوربین بتونه ثبت بکنه:

حســـــــــــــییییییین...!

و من؛ مات و مبهوت... خدایا چی شده؟ فقط فرصت کردم با چشمام، دورخیزِ خانومم رو دنبال کنم و او، دقیقن مثل یک ماده ببر! خودشو به حسین رسوند و از پشت سر، اونو بغل کرد... حسینی که دستاش به بدنه ی کولر قفل شده بودن و جسم بی جونش آویزون به کولر بود...!

تازه من از فکر و خیالات دور و دراز بچگی نکردن های خودم خارج شدم و فهمیدم چه خاکی به سرم شده...! حسینم با پاهای کوچولو و ظریفش به زحمت خودشو به لبه های کولر رسونده و با آب داخل حوضچه کولر بازی میکرده که متاسفانه پمپ آب میفته توی آبِ کولر و همه ی بدنه ی کولر برقدار میشه...!!!

تو نگو اون موقع که طفلک من ناله میکرده، تحت فشار برق گرفتگی بوده و منِ بیفکر! فکر میکردم داره بازی میکنه...

من توی شوک بودم که دیدم خانومم حسین رو بغل کرد که از کولر جداش کنه، ولی چون دستاش خیس بود، خودشم برق گرفت...! خانومم از شدت برق گرفتگی، پرت شد وسط حیاط!

دیگه فکر کردن جایز نبود! اینکه حالا چکار بکنم؟ اینکه در چنین شرایطی برم فیوز برق رو قطع بکنم! اینکه برم دنبال یه وسیله ی عایق تا بتونم حسین رو از برق جدا بکنم! اینکه درِ خونه رو باز کنم و از مردم کمک بخوام! اینکه حسینم داره از دستم میره! اینکه اگه منم برم جلو، همون بلائی سرم میاد که سرِخانومم اومد! اینکه وااااااااای خدایا، خودت کمکم کن... مگه بعد از حسینم زندگی ارزشی هم داره؟ اینکه دیگه نفهمیدم چی شد، چشامو بستم و آچار رو از دستم انداختم و رفتم سراغ حسین. با دوتا مشت گره کرده زدم زیر بغل های کوچولوی حسین و با تمام قدرتم اونو به سمت خودم کشیدم...

نمیدونم چقدر فشار آوردم که دستای قفل شده ی کوچولوی حسین رو از لبه های کولر جدا کردم ولی همینو میدونم که هر چی بود جدا شد. رها شد...!

حسینو از کولر جدا کردم و توی بغلم گرفتم... اما چه حسینی؟ یه حسینِ بی جون و بی حرکت! عین چوبِ خشک! با چشمائی گرد و بی حرکت ! بدون پلک زدن! بدون نفس کشیدن!

خدایااا... حسین نفس نمیکشه! تکون نمیخوره! حتی ناله نمیکنه...!

حسینم رفت! ناجوانمردانه رفت! بی دلیل! به خاطر سهل انگاری من! منی که آب و برق رو در اختیار بچه ام گذاشته بودم...

-خدایا! اینکارو بامن نکن! بدبختم نکن! سیاه بختم نکن! حسینمو بهم پس بده! هر چی رو میخوای ازم بگیر الا بچه هام... خدایا یه امتحان سخت تر ازم بگیر! اما این امتحان رو ندید بگیر...

اولش خانومم به حسین نگاه کرد وقتی دید از بچه مون فقط یه جنازه روی دستم مونده صدای جیغش بلندتر شد...:

حســـییین...! حســـییینم! خـــداااااااااااا! حســـییینم ! خـــداااااایــااااااا.....

خانومم توی سر و صورتش میزد و صداش مثل انفجار گلوله ی توپ، توی خونه و کوچه، گوش فلک رو کر میکرد...

روز بدی بود. خیلی بد! کوچه شلوغ بود! خیلی شلوغ! همسایه مون عزادار بود. زن و دخترش توی سفر سوریه تصادف کرده بودن و تازه از سر مزار اومده بودن! و من نگران از اینکه مردمِ توی کوچه، با شنیدن صدای خانومم چی فکر میکنن؟ نکنه فکر کنن دعوامون شده؟ نکنه فکر کنن دارم زنمو میزنم!

تنها جائی که این فکر احمقانه ی " الان مردم چی فکر میکنن " توی زندگی به دردم خورد همون روز بود!!!

به خاطر آروم کردن خانومم، دستهامو بشدت تکون دادم و سر خانومم داد زدم : چته؟ چرا داد میزنی؟ طوری نشده...! ( ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشید! آخه بدبختی قیافه ی نحسش رو بهم نشون داده بود! )

اونقدر تکونهائی که ناخواسته به دستهام و به حسین میدادم زیاد بودن که یه دفعه دیدم حسین از اعماق وجودش یه نفس عمیق کشید...:

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... ( انگار تا حالا جلوی دهنش رو گرفته بودن! )

زیباترین نفسی که توی تمام عمرم به صورتم خورد...

حسین، جون گرفت... حسین برگشت... حسین دوباره به ما بخشیده شد... خدایا شکرت... خدایا ممنونت. خدایا راستی راستی خیلی مردی...!

اشک از چشمای منو خانومم سرازیر شد... نمیدونستیم بخندیم...گریه کنیم... سکوت کنیم یا کِل بزنیم! و حسین مونده بود که کجاست و چطور توی بغلم جا خوش کرده...؟

مثل پروانه دور حسین میگشتیم! دور بچه هامون. فرزاد و حسین رو میگرفتیم و ازشون بو میکشیدیم. انگار دوباره خدا اونارو بهمون داده بود. انگار تازه پدر شده بودم! تازه قدر بچه هامو میفهمیدم. تازه از خواب غفلت بیدار شده بودم! تازه فهمیدم که چقدر جونم به جون بچه هام بسته است... :

-یکی بود یکی نبود! غیر از خدای خووووب و مهربون هیچکس نبود! یه پری بود خیلی مهربون! دوست داشتنی! و عاشق بچه ها...

اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد... دست خودم نبود! آخه روزائی که شبکار بودم، بعد از نهار برا بچه ها قصه میگفتم تا خوابشون ببره ! اما قصه ی اون روز یه حال و هوای دیگه ای داشت! به چشمای درشت و زیبای حسین نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم : اگه الان حسینو نداشتم چی؟ بازم میتونستم قصه ی شاه پریون بگم؟ و ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر میشد و حسین با تعجب نگاهم میکرد و میگفت:

-بابائی! چرا امروز اینقدر گریه میکنی؟

سوالی که هیچوقت نتونستم جوابشو بهش بدم!

و اینکه، آیا بچه ها روزی احساس ماهارو درک میکنن؟

قطرات وجودمونو که ذره ذره به پای درخت زندگیشون میریزیم تا سبز بشن رو قدر خواهند دونست؟

شاید...!!!

  

[ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ 22:22 ] [ بهمن ]

[ 31 نظر ]