X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

جشن تولد...!

* جشن تولد *

اولین فرزندش پسر بود... اونم زمانی که پسر زائیدن بزرگترین هنر یه زن بود.

چه پسری ؟ قند عسلی! گل پسری ...

با همه ی رمقی که به تنش مونده بود داد زد : " برین به مادر شوهرم بگین براش پسررررر زاییدم! پسرررررر ...!"

اونا هم خوشحال بودن. خیلی خوشحال. ولی به روی خودشون نمیاوردن...

-رودار میشه! زبونش دراز میشه. کاری که نکرده، یه پسر آورده! خواست خدا بوده. این کیه که بخواد به ما پز بده!

از شانس روزگار، دومین بچه هم پسر بود. حالا دیگه قند تو دل مادر آب میشد. چه پزی میداد وقتی میدید توی فامیلِ شوهرش رقیب نداره. وقتی میدید هم عروسش، پشت سر هم دختر میاره.

سومی و چهارمی و پنجمین بچه هم پسر شدن.

دیگه حال خودشم از هرچی پسره بهم میخورد. تر و خشک کردن اینهمه پسر، پشتِ سر هم، کار خیلی سختی بود. پسرائی که کپی برابر اصلِ باباشون بودن. دریغ از یه لیوان که از سر سفره بردارن. حاضر و آماده خور...!

یادش بخیر، مادره همیشه موقع جارو زدن، زیر لب میگفت: تره به تخمش میبره، حسنی به باباش...!

مرد هم دیگه از اینهمه پسر که دورش وول میخوردن خسته شده بود. تازه فهمیده بود دختر چه نعمتیه... که خدا، اون و زنش رو از داشتن چه نعمتی محروم کرده.

زن و مرد با هم به شور نشستن!

-درسته که دیگه بچه نمیخواییم. ولی انگار این همه برادر یه خواهر کم دارن... انگار خونه مون با اینهمه بچه، سوت و کوره ! انگار هنوز حس مادر بودن و پدر بودن واقعی رو نچشیدیم...!

بچه ی ششم هم پسر شد...!

-وااا ؛ مثه اینکه خدا هم باهامون شوخی داره... خدایا، گر هوسه، یه بار که نه! دو بار که نه! شش بار بسه ...

دوباره زن و شوهر به شور نشستن...!

خدایا خودت که میدونی ما چی میخوایم؟ خواهش میکنیم هفتمی دیگه...

بازم یه پسر کاکل زری دیگه...!!!

یکی از یکی سالم تر و قشنگتر...!

واااااای! خدایا واقعن شورش رو درآوردی! یعنی نمیخوای یه دختر بهمون بدی؟ میخوای از رو بریم؟ گفته باشیم، ما از رو نمیریم! ما دختر میخوایم ...

دوباره زن و شوهر، شاید این بار برا رو کم کنی! به شور نشستن...!

بالاخره این خدا بود که کوتاه اومد( شاید!) و اونارو به " وایِه " و آرزوی دلشون رسوند...! خونواده ی نه نفره با اومدن یه دختر ناز و ظریف و کوچول موچولو، عطر و بوی خاصی گرفت...

چون خودش سرفصلِ گرما و نور و شادی بود، سرِ فصلِ یه ماه گرم و پر از انرژی هم متولد شد...


اول مرداد ماه، اوج گرمای جنوب...!


اومدن این دختر، کلی گرما و انرژی به خونواده بخشید. مادر ِ بی همدم، حالا مونسی داشت که براش درددل کنه! همدمی داشت که هر وقت مورد بی مهری روزگار! قرار میگرفت باهاش حرف بزنه، براش خاطره بگه و اشک بریزه و خودشو سبک کنه. حالا دیگه بعد از ساااااالها کسی بود که اشکهای مادر رو از روی گونه هاش پاک کنه و بهش دلداری بده ! دختر، انگار فرشته ی الهی بود که رسالت داشت تنهائی های مادر رو پر کنه.

درسته زندگیِ مادر، کلی زیر و رو شده بود ولی خب هر دختری بالاخره یه روزی باید بره! و دختر شیرین زبون و مهربون و دوست داشتنیِ ما هم استثناء نبود...

اونم رفت. ازدواج کرد و رفت. ولی نه اون میتونست از مادرش دل بکنه و نه مادر میتونست دوری دخترش رو تحمل کنه. چاره چیه؟

بقول مادر، فقط مرگه که چاره نداره! یه خونه نزدیک خونه ی مادرش اجاره کردن. روزا یا دختر پیش مادرش بود یا مادر خونه ی دخترش... هر روز، هر ساعت، همیشه ی خدا ..

یه روز دختر مهربون، به مادرش گفت: امسال میخوام یه کاری بکنم...

-چه کاری؟ خیر باشه انشاالله.

 -آره خیره! امسال میخوام برا جشن تولدم همه ی برادرامو دعوت کنم بیان... همه رو! دور و نزدیک!

مادرش که این حرفو شنید، به دخترش گفت:

-عقلتو از دست دادی دختر؟ میدونی چقدر زحمت میشه براشون؟ میدونی بنده خدا، برادرت چند روز باید مرخصی بگیره تا از تهران بیاد؟ میدونی اونائی که ایران نیستن چقدر باید هزینه بدن تا بیان اینجا؟ چکارشون داری میخوای زا بِه راشون بکنی...

دختر مهربون، انگار یه چیزی بهش الهام شده بود که نه خودش میدونست و نه میتونست به مادرش حالی کنه. فقط لبخندی زد. یه لبخند عمیق! ولی حرفش همون حرف بود: امسال میخوام همه ی داداشام دورم باشن...دلم میخوااااد...

 

 

صبحِ روز تولدِ دختر، مادر، بیخیال از تمام غم ها و غصه هائی که یه عمر اونو پیر کرده بودن، مثل همه ی روزای خدا، رفت بازار. کلی برا دخترش خرید کرد. حساب کرد با این خریدا، یخچالش پر میشه. دیگه تا مدتی نمیخواد بره بازار. به جاش میره پیش دخترش و با هم به ریش دنیا میخندن! بعد کلی قرآن میخونن، درددل میکنن و روزگار میگذرونن...

بار و بندیل به دست، خودش رو به خونه ی دخترش رسوند. کلید انداخت و رفت داخل... صدا زد : " ژاله "، ژاله جان ! هنوز خوابی؟ دخترپاشو لنگ ظهر شده! خجالت بکش، این چه وقتِ خوابیدنه...؟ تقصیر خودت نیست، شوهرت لوسِت کرده...!

مادر جوابی نشنید. انتظار اینهمه سکوت رو نداشت. با خودش زمزمه کرد: نکنه بازم رفته پیش دوستش که تازه از مسافرت اومده؟ خب اشکالی نداره. ماههاست همدیگه رو ندیدن. بذار خوش باشن...

مادر همینطور که با خودش زمزمه میکرد رفت سراغ اتاق خواب :" احتمالن بازم رختخوابشون مرتب نیست... درست میشه. یعنی تا کی میخواد من براش رختخوابشو مرتب کنم؟ "

در ِ اتاق خواب رو که باز کرد، اول فکر کرد اشتباه میکنه، بعد چشماشو گرد کرد و با ترس و لرز رفت جلو، زیر لب، خیلی آروم، اسم دخترشو صدا زد، طوری که دخترش از توی خواب شوکه نشه.

فایده ای نداشت! باید به دخترش دست میزد! باید خیلی آروم اونو بیدار میکرد! اگه اینکار رو نمیکرد ممکن بود خودش از ترس و نگرانی سکته بکنه! با سلام و صلوات و بسم الله دست دخترشو گرفت...

مثل یه تیکه یخ بود! سرد و بی جون! مادر قبل از اینکه بیهوش بشه از اعماق جگر سوخته ش فریاد زد:

ژا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...!!!

 

ژاله رفت! به همین سادگی! به همین شگفتی!

بدون هیچ دردی، با کلی امید به زندگی...!

 اولِ همون ماهی که پا به این دنیای مسخره گذاشته بود، از همین دنیای مسخره هم رفت. میگفت: دوست دارم برا بیست و هفتمین سالگرد تولدم، برادرام دورم حلقه بزنن... دلم میخوااااد...!



برادرا هم آخرین خواسته ی دل کوچیک تنها خواهر مهربونشون رو برآورده کردن. همه اومدن. بزرگ و کوچیک. دور و نزدیک. دورش حلقه زدن. ژاله؛ روی سنگ غسالخونه! مثل یه عروسک میون برادراش خوابیده بود و انصافن اون روز چقدر ناز شده بود.

برادرش بهش میگفت: عروسکم، خواهرنازم، پاشو برا جشن تولدت اومدیم. مگه نه خودت دعوتمون کردی! پس چرا خوابیدی؟ این چه وقت خوابه؟چرا از برادرات پذیرائی نمیکنی؟ چرا جشن تولدت اینقدر سوت و کوره؟

و مادر، دستاشو به سمت آسمون گرفت وگفت: آااااااااخ ژاااله! آااااااااخ ! بالاخره کار خودتو کردی؟ بالاخره برادراتو کشوندی اینجا؟

و من خودم دیدم که مرده شور با آستینِ لباسش، اشکهاشو پاک میکرد...!

[ چهارشنبه 30 تیر 1395 ] [ 20:07 ] [ بهمن ]

[ 35 نظر ]