X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

تقبل الله حاج آقا...

اولش فکر کردم داره شوخی میکنه...

اما مگه اینجا، اونم توی این شرایط، و از همچه آدمی، هر چند خیلی جوون، شوخی کار درستیه؟

وقتی حاضر نبود از جاش بلند بشه، با تعجب از بغل دستی ام پرسیدم چرا حاج آقا داره دست دست میکنه؟ چرا از جاش جُم نمیخوره؟

نمیدونست...! جالبه. اون یکی بغل دستیم هم نمیدونست! پس کی میدونه؟

اونائی که کنار حاج آقا بودن، با شوخی و خنده ازش میخواستن کوتاه بیاد و بره سرِ جاش! کسائی که از نظر سن و سال، حداقل، سر و گردنی از حاجی مسن تر و بزرگتر بودن، ولی ظاهرن مرغ حاجی هم مثل همه ی مرغای این مدلی، فقط یه پا داشت و حاضر به کوتاه اومدن نبود...

نگاه به ساعتم کردم... چند دقیقه ای از نماز اول وقت گذشته بود و هنوز حاج آقای ما برا جُم خوردن یا نخوردن استخاره میگرفت... استخاره که نه، به نظر میومد داره لجاجت میکنه.

خب! کاری نمیشد کرد! حاج آقا بود دیگه... حرف، حرف ایشون و نظر، نظر ایشونه و بقیه... باید تابع باشن...و بودند!

بالاخره برای اینکه نماز اول وقت رو بیشتر از این به تاخیر نندازیم، جمعیتِ صف اولِ نماز، که حاجی هم برخلاف همیشه بین اونا نشسته بود از کنار حاجی بلند شدن و اومدن بین صفهای پشت سر جا گرفتن...

جا که چه عرض کنم! بقول خودمونی ها، خرما چپون شدیم! فشرده و مهربون! عینهو مردم تهرون توی مترو! نفس تو نفس هم! چراااااااا؟

نمیدونستم... ، ولی خیلی برام مهم بود که چرا حاج آقا برخلاف روال و عادت و رسم و سنت و شرع و عرف، بجای اینکه جلوی همه و روی سجاده ی مخصوص خودش نماز رو امامت کنه ، این دفعه اومده توی صف اول نشسته و حاضر به نشستن در جایگاه خدادادیش نیست...

نماز شروع شد و من همه اش توی فکر دلیل  کار حاجی بودم!

یعنی چی باعث شده که حاجی لج کنه و حاضر نشه روی سجاده اش نماز بخونه؟

حاج آقا والضـــــــاااااالین رو میکشید و من دنبال دلیل لجاجت حاجی...

خدا خیرش بده که نفهمیدم چی خوند و چی خوندم...

توی کش و قوس والضااااااااااااالین به این فکر میکردم که چی باعث شد که اینطور بشه؟

شاید سجاده ی حاج آقا نجس شده!

نجس؟؟؟

چرا که نه! طبق رساله ی توضیح المسائل، نجاسات خیلی هستن، یکیشم خون!

آره همینه! حتمن سجاده خونی شده که حاج آقا حاضر نبود اونجا نماز بخونه...

امااااااا... اگه سجاده خونی شده میتونستن یه سجاده ی دیگه براش پهن کنن تا بقیه مجبور نشن اینقدر فشرده و معذب کنار هم نماز بخونن...

نووووچ ! یه علت دیگه باید حاج آقا رو وادار به این تصمیم عجیب بکنه...

.............................................................

یهو توی سجده به ذهنم رسید ...!

نههههههههه!!! مگه میشه؟

یعنی اینجا، همین جائی که من در برابر خدای خودم به سجده افتاده ام! و البته حاج آقای ما هم، اینقدر با ارزش شده؟کُلُهّم اینقدر به خلوص و پاکی و صفای باطن رسیده ایم؟

یعنی دیگه جا قحط بود که بلا تشبیه، امام زمان(عج) بخواد نمازشوتوی نمازخونه ی فزرتکی اداره ی ما بخونه؟ اونم با نمازخونائی که حتمن یکیش منم؟ امکان نداره!

مُهمل ترین جواب میتونه این باشه که فرض کنم حاج آقای ما، صف اول نماز رو برای وجود نازنین آقا امام زمان(عج) خالی کرده باشن...

خیر! یه دلیل دیگه ای داره!

رکعت پشت رکعت خونده میشد و من طوطی وار و بی حواس، نماز رو دنبال میکردم بدون اینکه بفهمم چی میخونم و چرا! توی اون لحظه فقط دنبال جواب سوالم بودم ... دنبال یه دلیل منطقی برای قهر حاجی!

ندائی بهم میگفت: مرررررد! نمازتو بچسب! یعنی حالا همه ی مسائل بغرنج زندگی رو فهمیدی، فقط همین یه قلم مونده؟

و ندائی دیگه با کمال پرروئی بهش جواب میداد: مرررررد! همین یه قلم نمونده ولی الان همین یه قلم نمیذاره بفهمی چی داری میخونی! پس فعلن لازمه پاسخ این سوال رو پیدا کنی، حتی اگه نمازتو از دست بدی...

با هر جون کندنی، فشرده و دولا پهنا نمازهارو خوندیم... بلانسبت عین همون خرماها توی جعبه ی خرما... مهربون و تو دل برو!

من که از اینهمه فکر کردن نتیجه ای نگرفته بودم منتظر فرصتی تا شخصن جواب سوالمو از حاج آقا بپرسم. برا همینم بعد از نماز بلافاصله برای عرض سلام و تقبل اللهی خدمت حاج آقا رفتم و دروغ چرا فقط میخواستم از گیجی دربیام...

-حاج آقا، مَسئَلَتُن! میشه بفرمائید چرا امروز نماز رو بجای صف اول از صف دوم شروع کردین؟

حاج آقا لبخند به لب، با همون قدرت استدلالی که انرژی هسته ای رو حق مسلم خودش میدونه فرمود:  

-گرما عزیز دل برادر! گرما!!! بارها عرض کردم که من توی صف اول گرمم میشه و باد کولر بهم نمیخوره! کسی ترتیب اثر نداد که نداد! و من امروزتعمدن اومدم صف دوم شاید فکری بشه و برای من یه دونه پنکه بذارن...

 

تا حالا توی زندگیتون میخکوب شدین؟

خدا شاهده برا لحظاتی میخکوب شدم! عینهو آگهی مجلس ترحیمی که بدیوار بچسبونن! دقیقن از بروز هرگونه عکس العملی عاجز شدم حتی یه لبخند خشک و خالی به ریا!

باورم نمیشد اونهمه فلسفه بافی های من، با یه جواب آبکی، اینطوری به باد فنا بره! حضور امام زمان کجا و حرارت تن و بدن حاج آقا کجا؟

همینطور که هاج و واج به حاجی نگاه میکردم و فکر میکردم که شاید داره شوخی میکنه یاد سخنرانی هاش افتادم که ماها رو تشویق به تحمل گرما و گرفتن روزه در گرمای پنجاه درجه میکرد...

یاد اونهمه نصیحت ... بگذریم...

و از فردای اون اعتراض، یک دستگاه پنکه ی ایستاده ی چینی اصل، باد خنک کولر اسپلیت چینی اصل رو به بر و روی حاج آقا میزد تا ایشونم در هوای مطبوع ساخت دست کارگران چینی، با خدای خودش راز و نیاز بکنه... 


تقبل الله حاج آقااااااااا....

 

[ یکشنبه 20 تیر 1395 ] [ 00:39 ] [ بهمن ]

[ 19 نظر ]