X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

فرصتی برای جبران...!

بشدت درد می­کشید. صدای ناله­ هاش توی بیمارستان هرلحظه ضعیفتر میشد. شوخی نبود، نصف بیشتر بدنش سوخته بود...

میدونست از برقکاری سررشته ­ای نداره ولی میگفت: احتیاط میکنم! مگه میخوام چکار بکنم...

اما بر عکس او، برق، کار خودشو خوب بلد بود! میدونست با آدمای نابلد چکار کنه!

احساس میکرد نفس های آخرشه. تمام زندگیش مثل فیلم جلوی چشماش اومد ... تازه متوجه شده بود هر چی قبلن شنیده درسته... همه ی کج رفتاری های زندگیش یادش اومد! و از همه مهمتر اون جوونه... و اون تهدیدش... تهدیدی که اون روز، اونو خیلی جدی نگرفت! و حالا از یادآوریش مو به بدنش سیخ شده بود! یادش اومد دین بزرگی به گردنشه، حداقل مطمئن بود گرفتار نفرین شده! تمام توانش رو توی صداش گذاشت و با ناله ­ی ضعیفی گفت:

دِ رَ  خ  شاااااا  ن ... دِ   رَ   خ    شـــاااا ن ...

زنش درمونده و نگران بالای سرش ایستاده بود و به زحمت تونست کلمات گنگ و مبهم رو تشخیص بده: درخشان چی؟

تلاش های مرد برای متوجه کردن همسرش بی نتیجه بود! ناچارن به گوشی تلفنش اشاره کرد...

زن، توی گوشی دنبال شماره­ ی درخشان گشت. فقط یه شماره به این نام سیو شده بود. زن ناامیدانه با اون شماره تماس گرفت و قبل از هر سلامی و سخنی اوضاع وخیم شوهرش رو توضیح داد. صدای پشت خط ضمن اظهار تاسف از بروز این حادثه به زن دلداری داد و خداحافظی کرد... زن، ناامید از این تماس،  نگاهی به شوهرش انداخت. نگاهی پر از کنایه!

- : " حاجی با خودت چیکار کردی؟ "

این پرسش زن، باعث شد قطرات اشک، گونه های مرد رو خیس کنه. زن خیلی آروم، با گوشه­ ی چادر اشک های مردش رو پاک کرد. او هیچوقت شوهرش رو اینقدر درمونده ندیده بود.

مرد رو برای ادامه درمان به اتاق عمل بردن و زن موند با دنیائی از غصه و ناامیدی... غصه ی اینکه نکنه این آخرین دیدار باشه... :

-خدایا بعد از حاجی چه خاکی به سرم بریزم؟

لحظاتی در بیم و ناامیدی گذشت. مردِ نسبتن جوانی وارد بیمارستان شد و سراغ حاجی رو گرفت. زن، با شنیدن اسم شوهرش، سر رو از روی زانو برداشت و به مرد­جوان خیره شد. مرد از حال و روز حاجی پرسید و زن از دلیل نگرانی­ های حاجی!

مرد­جوان گفت معامله ای با ایشون داشتم و مقدار زیادی طلب،که حاجی زیر بار پرداخت بدهیش نمیرفت! منم چون هیچ سند و مدرکی برای وصول مطالباتم نداشتم! و از همه مهمتر زمانی که با جسارت ها و تمسخرهای ایشون روبرو شدم! مثل هر آدم درمونده­ و مال باخته ای، در اوج ناامیدی، سپردمش به آقام ابوالفضل(ع).

-همیـــــن...؟؟؟

-بله، فقط همیــــن! تنها نفرینی که از دهنم دراومد این بود! بهش گفتم دیگه سراغت نمیام، من با آقا ابوالفضل حساب وکتاب میکنم!

 زن به دست و پای مرد افتاد و زندگی دوباره­ ی شوهرش رو از اون میخواست.

مرد­جوان، برای شفای حاجی دعا کرد و رفت...

چند هفته بعد، حال حاجی بهترو بهتر شد و به زنش قول داد طلب مرد­جوان رو پرداخت کنه.

ماهها گذشت! مثل برق و باد! حال مرد خوب شده بود. خوبِ خوب! و ظاهرن فراموش کرده بود چه بلائی سرش اومده! یادش رفت به زنش چه قولی داده! دوباره با مرد­جوان سرسنگین شد! با نیش و کنایه باهاش حرف میزد و از اینکه هنوز پیگیر پول هاشه تعجب میکرد ...

به نظر میومد پیگیری موضوع بی فایده است و مرد­جوان هرچند دیر، اما بالاخره ناامید شد.

او میگفت: حیف که خداوند فرصت جبران رو براش فراهم کرد ولی متاسفانه از اون استفاده نکرد.

سالها گذشت. سالهایی که گذر زمان نیز نتوانست غبار فراموشی بر مطالبات مرد­جوان بپاشه! هرچند به ظاهر دیگه در باره ­ی اونا، فکر هم نمیکرد.

یه روز باخبر شدم حاجی تصادف کرده! در یه حادثه­ ی وحشتناک به طرز ناباورانه ­ای جون به سلامت به در برده.

به مرد­جوان گفتم رفتی سراغش ؟

گفت: سراغ کی؟ حاجی؟ از نظر من همون چند سال پیش، حاجی توی بیمارستان مُرد! همون موقع که فرصت خدادادی برای جبران خطاش رو از دست داد، برای همیشه مُرد ...

 

و من مونده ام که تا حالا چند بار فرصت های الهی رو توی زندگیم از دست داده ام...

[ دوشنبه 7 تیر 1395 ] [ 20:04 ] [ بهمن ]

[ 18 نظر ]