X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

باران ...

باران؛ باران عزیز؛ باران مهربان و صمیمی؛

همونی که مدتهاست با غمها و غصه هاش آشنام...

همونی که همچون یک مرد! تلّی از مصائب و مشکلات زندگی رو یه تنه به دوش میکشه  و در برابر سختیها سر خم نکرده و نمیکنه ...

یه دختر بیست و چند ساله که به برکت دنیای مجازی خواننده ی غمهاش شدم  و پا به پای دلنوشته هاش گریستم و حرص خوردم که چرا کاری از دستم برنمیاد...

دیروز صبح بعد از خوردن سحری، سری به وبلاگم زدم . پیامی دیدم سراسر غصه ! درد دلی و عقده ای که باعث شده بود" باران"، اون وقت از صبح ، سحری نخورده ، بباره، غصه هاش رو بنویسه و برای من درد دل کنه ...

مثل همیشه من فقط خوندم و غصه خوردم ... خوندم و غمگین شدم... خوندم و افسوس خوردم... و اینبار با اجازه ی باران، میخوام شمارو هم به این خوان گسترده ی غمها دعوت کنم...

آنچه خواهید خوند دلنوشته های باران عزیزه که شمارو به تامل در اون دعوت میکنم و پیشاپیش از همه ی عزیزان بخاطر کم کاریهای شدیدم در وبلاگهای وزینشون عذرخواهی میکنم :

 

" حدود یک ماه پیش استادم به من گفت که باید به مدرسه معلولین بریم. من و خانم اسدی که از دوستانم هستند به اتفاق استادم به اون مرکز رفتیم. دل تو دلم نبود! حس و حال عجیبی داشتم. دروغ چرا ۲۳ سالم شده بود اما برای اولین بارم بودکه همچین جایی پا میذاشتم، مدیر اونجا، وقتی استادمو دید استقبال گرمی کرد و مارو به دفترش دعوت کرد اما استادگفتندکه اول به بچه ها سلامی کنیم. خانم مدیرکه خیلی هم مهربون بودند بارویی گشاده مارو به سمت کلاس بچه ها راهنمایی کرد. بغض کرده بودم اما به زورلبخند رو روی لبام حفظ کرده بودم. بعد از کمی خوش و بش و شعر خوندن با بچه ها به دفتر خانم مدیر رفتیم و استاد مارو معرفی کرد. اول نوبت من شد. استاد بادی به غبغب انداخت و با ژست خاصی گفت: باران خانوم؛ نویسنده و از شاگردهای خوب من هستند وکلی تعریف دیگه، که اگه بگم ریا میشه بقول امروزی ها خخخخخ ... و با همون ژست، خانم اسدی رو هم شاعر و ترانه سرا معرفی کردند. از خدا که پنهون نیست از شمام پنهون نباشه تو دلم کله قند آب میکردند. خانم مدیر با تعاریف استاد بیشتر منو تحویل گرفت و انگار درد دلش تازه شد و کسانی رو پیدا کرده بود تا سفره دلشو وا کنه ... گفت و گفت و گفت...

 از بچه ای گفت که توی گرمای خوزستان کولر نداشتن و توی شرجی ها گوشت تنش تاول زده بود و مورچه ها گوشتشو میخوردند و توی بیمارستان بستری شده بود... (خدایا ببخش که جلوی کولرمو از گرما مینالم )

از دختری گفت که با چهار تا برادراش توی پارک زندگی میکرد! چون پدرش بخاطرکشیدن شیشه و توهم ! سر ِمادرشون رو بریده بود!

 از مادری گفت که برای سیر کردن شکم بچش از نونوا یک قرص نون خواسته بود و نونوا در عوضش عفت زن را طلب کرده بود...!!!

مچاله شده بودم، بغض لعنتی دوباره سراغم اومده بود... خانم مدیر هم چشماش پر اشک بود.گفت : باران جان ، خیلی از این خانواده ها تحت پوشش خیریه ما هستند و من میخوام از زندگی این خانواده ها برامون کتابی بنویسی با عنوان

" از کجای دردهایم بگویم ..."

قادر به حرف زدن نبودم... با سر حرف های خانم مدیر رو تایید کردم...

یک ماه از اون روزگذشته ومن هنوز حرف های خانم مدیر توی سرمه

 

نوشته های باران تمام شد و من موندم با یک سوال...

" از کجای دردهایمان بگوییم ..."

 

 

[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ 15:17 ] [ بهمن ]

[ 17 نظر ]