X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

هشت چوب ...!!!

اصرار داشت یه نفر باهاش بره! میگفت درسته منو قبول دارین ولی اگه کسی باهام باشه خیالم راحت تره.

قرعه به نام من خورد. رئیسمون گفت باهاش میری و از قِرون قِرون مخارج لیست برمیداری.

گفتم مگه بهش اطمینان ندارین؟

 گفت ­داریم، ولی هربار میره کلی مخارج بدون فاکتور میاره! میگه باید اینارو هزینه کنم وگرنه کارمون راه نمیفته! حالا میخوایم کسیو همراش بفرستیم. البته به اصرار و درخواست خودش! 

عازم شدیم ... منو ایشون ... توی راه گفت بار اولته؟ گفتم آره، تجربه ­ی اینکارو ندارم.

گفت یه نصیحت دوستانه، هرچی دیدی تعجب نکنی! آخه میشناسمتون، ممکنه کارائی که میکنم براتون غیرمنتظره باشه! حتی بهتون بربخوره! ممکنه با اعتقاداتت جور نباشه! ولی خدا شاهده من اینکارارو برا خاطر اداره انجام میدم! میخوام کار اداره نخوابه! یه ریال هم برام نفع شخصی نداره! ازت خواهش میکنم جلوی کارمو نگیری! فقط یه گوشه­ ای یادداشت کن که چیزی از قلم نیفته! همین!

وارد اداره ­ای شدیم در اَندشت! به اندازه­ ی یه شهر! اونقدرشلوغ که سگ صاحبش رو نمیشناخت! دوندگی­ ها شروع شد. از این اتاق به اون اتاق! از این رئیس به اون رئیس! از این میز به اون میز!

اولین اتاقی که وارد شدیم، همکارمون مدارک رو روی میز گذاشت و خیلی ریلکس رفت و کشوی میزِ رئیس رو کشید و ... انگار سالهاست با ایشون رفاقت داره ...

مدارک امضاء شدن! مثه آب خوردن! بدون بررسی دقیق و موشکافانه! چه خوووب! اومدیم بیرون.

همکارمون گفت: خوشت اومد؟

بهش گفتم: کشوی میزو کشیدی، نترسیدی بهش بربخوره؟

خندید و گفت: کجای کاری! بر بخوره؟ تازه باید بوسشم میکردم که نکردم!!!

من، مثه یه پادو ! دفتر بدست، دنبالش بودم و یادداشت میکردم...

اینجا چقدر؟ دو چوب ... قبلی چقدر؟ یک و نیم چوب ... و بعدی؟ بریم ببینیم امروز نوبت کیه!

خب! بدشانسی آوردیم، اونی که باانصاف تره رفته مرخصی! فیِ ایشون کمی بالاست!!!

مثلن چقدر؟

مثلن دو برابر بقیه! چهار چوب !!!

و من همچنان در حال نت برداری و حساب کتاب چوبای خرج شده!

راننده­ ای بود که باید بارمون رو بار میکرد. همکارمون دست به چوب! (ببخشید!) دست به جیب رفت خدمتشون! هرچی قَسَمِش داد قبول نکرد! از همکارمون اصرار و از اون بنده خدا امتناع ...!

من یه گوشه ­ای ایستاده با حفظ رعایت فاصله­ ی قانونی، نظاره­ گر این صحنه­ ی ناب انسانی بودم! صحنه ­ای که کمتر ممکنه اتفاق بیفته! و از دیدن اینهمه پاکی و صفا و مردانگی در وجود یه راننده، در پوست خودم نمی گنجیدم! یعنی انگار دنیا رو بهم داده بودن! گفتم چقدر بی انصافیه که همه رو بد بدونیم! وقتی یکی پیدا میشه که در برابر پول ناپاک، خودشو حفظ میکنه و پاک می­مونه، پس میشه نتیجه گرفت که وضع اونقدرها هم بد نیست...

همکارمون برگشت و چرخی خورد و از محوطه رفت بیرون، و من دنبال فرصتی که برم به دستبوسی راننده­ ی شجاع و فداکاری که تونسته خودشو در برابر وسوسه های شیطان کنترل کنه!

دوست داشتم برم و دستشو بگیرم و به همه نشون بدم و هرکسی گفت نمیشه، با پشت ِ دست بزنم توی دهنش و این دلاور رو نشونش بدم و بگم میشه! اگه بخوای خوبم میشه ! قبول نداری ، آهااااا ، اینم نمونه ...!

برای رفتن و قدردانی کردن از راننده مردد بودم ... برم ! نرم ! چکار کنم؟

همکارمون اومد. خیس عرق از اینهمه دوندگی! ماجرای شور و شوقمو بابت مقاومت اون راننده در برابر پول ناپاک بهش گفتم...

غش غش خندید... !!!

میگه: آقا بهمن چقدر ساده­ ای!!! اینو مقاومت؟ لامصب! فی این از همه بیشتره!

گفتم: خودم دیدم که نگرفت!

گفت: بله، نگرفت! میگفت اون بالا دوربین کار گذاشتن ! برو بده نگهبان دم در ... !!!

و من الان از پیش نگهبان میام. لطفن بنویس هشت چوب ...!!! 

[ پنج‌شنبه 23 اردیبهشت 1395 ] [ 19:02 ] [ بهمن ]

[ 23 نظر ]