X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

کیف ...

صبح علی الطلوع ، ناشتا خورده و نخورده ، وقتی مطمئن شد مدارک لازم رو توی کیف گذاشته ، بند کیف رو حمایل گردنش کرد و سوار بر اسب راهی شد .

باید تا روستای " ده بالا " میرفت ... معامله ی چرب و شیرینی در انتظارش بود .

خنکای نسیم و قطرات شبنم صبحگاهی ، چهره اش رو خیس و باقیمونده ی خواب دوشین رو از چشماش دور میکرد . سوار بر اسب ، از کنار زمینهای کشاورزایی عبور میکرد که محصولشون رو برداشت کرده بودن ...

به این موضوع فکر میکرد که چه خوب شد این معامله رو از دست نداد ! فکرشم براش دلچسب و خوشآیند بود . اگه این معامله سر بگیره زندگی مشهدی رجب کُن فیکون میشه ...

پیش خودش فکر میکرد حتمن قسمت بود که پول زمین جور شد ! بله ، حتمن قسمت بوده !

درسته پسرم تصادف کرد ! انشاالله خوب میشه . ولی خب ، با همین پول دیه اش تونستم پول زمین رو جور کنم ...

کمی عذاب وجدان داشت ! چرا ؟

آخه خودش میدونست پول دیه رو به زور گرفته ! تا حدود زیادی به ناحق گرفته ! ندائی بهش میگفت " مشدی رجب ، به نظر خودت معامله با پولی که شک و شبهه توش باشه حلاله ؟ " ، " پولی که رضایت توش نیست ؟ "

- لعنت بر شیطون حرومزاده ! حالا وقت این حرفاست ؟

سعی میکرد خودش رو به نفهمی بزنه ، به چیزای دیگه فکر کنه ! به چیزای خوب و شیرین ...

به لذت زمیندار شدن بعد یه عمر فلاکت و بدبختی . بعد یه عمر روی زمینهای مردم کار کردن ! پیش خودش میگفت : میخواست بی احتیاطی نکنه !

ولی مگه این افکار لعنتی ولش میکردن !!! 

یادش اومد چند هفته قبل بهش خبر دادن پسرش رو ماشین زده و راننده فرار کرده !

بعد ، خیلی اتفاقی ، ماشینو درِ تعمیرگاهی پیدا میکنه . کار به شکایت میکشه . معلوم شد صاحب ماشین ، همون روز ، خودش توی بیمارستان بوده ، سکته کرده ، و پسرش در نبود پدر با ماشین میره دور دور ...! تصادف که میکنه چون گواهینامه نداشته از ترس فرار میکنه !

مشهدی رجب ، قصه رو قبول داشت . پدره رو همون روز که پسرش رو برده بودن بیمارستان ، توی اورژانس دیده بود ، اما از شکایتش کوتاه نمیومد ... چرا ؟

آخه پای چند میلیون پول دیه وسط بود و فکر خرید اون زمین لعنتی که سالها جزء آمال و آرزوهاش شده بود .

پدره ، خطای بچه ش رو قبول داشت . تمام مخارج بیمارستان پسره رو هم داده بود ، تضمین هم داده بود که تا آخر ، پای همه چی بمونه ، ولی هرچی به مشهدی رجب التماس میکرد که از خیر شکایتش بگذره ، مشهدی رجب سوار خر مرادش شده بود و پایین نمیومد ... !

با هر مصیبتی پول جور شد و دیه تا قرون آخر پرداخت شد ... مگه چاره ای هم بود ؟

و حالا مشهدی رجب شاد و شنگول خودشو برا مهمترین معامله ی زندگیش آماده کرده بود ... کجا ؟ همون روستای " ده بالا " ...

خوش و بش ها که تموم شد رفتن سر اصل موضوع ! انجام معامله .

صاحب زمین به مشهدی رجب گفت : انشاالله که پولهات نقده ! و مشهدی رجب در حالی که چاییش رو مزه مزه میکرد با دستش زد روی سینه اش که : بله پولها همرامه ...!

در یه چشم بهم زدن انگارمشهدی رجب رو برق گرفت ! دستش روی سینه ش خشک شد ! استکان چای از دستش افتاد ... چرا ؟

آخه کیف نبود ...!

نبوووووووود ؟؟؟

بله ، نبود . به همین سادگی ...!

کم مونده بود مشهدی رجب پس بیفته ! با عجله از جاش بلند شد و از اتاق زد بیرون .

زین اسبش رو وارسی کرد . طول حیاط رو تا درِ خونه دوید ، ولی اثری از کیف نبود که نبود ...

بدون خداحافظی سوار اسبش شد و چهار نعل به سمت آبادی خودشون برگشت به این امید که کیف رو توی مسیر ببینه ...

تمام مسیر رو چهار چشمی و با استرس و نگرانی نگاه کرد . هیچی به هیچی !

رسید به زمینی که محصولش رو برداشت کرده بودن و حالا باقیمونده ی محصول رو آتیش زده بودن .

مثل مادر مرده ها خودش رو از روی اسب روی زمین انداخت و چهار دست و پا رفت توی شعله های فروکش شده ی آتیش ...

با چه زجری وجب به وجب زمین رو گشت . انگار ندائی بهش میگفت : هیچ جا نرو ، کیفت همینجاست ...!

هرچی کشاورزا سرش هوااااار میکشیدن فایده ای نداشت ...

همینطورم شد ... بالاخره با دست و پای سوخته ، کیفش رو پیدا کرد ... یه کیف مچاله شده که نه پولی توش مونده بود و نه مدرکی ... همه چی به فنا رفته بود ... !

پدر اون راننده میگفت دقیقن همون پولی رو که از ما گرفته بود با کلی مدرک و سند توی کیف سوختن و نابود شدن ...


* راستی این اتفاق توجیهی داره ، یا فقط باید بگیم اتفاق بوده ! *

  

[ پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 15:13 ] [ بهمن ]

[ 31 نظر ]