X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر ...

 سیزده را همه عالم به در امروز از شهر ...

میخواستم روز طبیعت رو بهتون تبریک بگم ! دیدم تبریک اصلی تر رو نگفتم ... اصلی تر چیه ؟ نوروز .

خواستم نوروز رو بهتون تبریک بگم ! دیدم هووووووووووه ! کلی از اون روز گذشته ...

فکرشو کردم دیدم مگه تا حالا بجز از گذشته ها حرفی برا گفتن داشتم ؟ هر چی گفتم و نوشتم از گذشته های نه چندان دور بودن ! خب ، اینم مثل بقیه ی مطالبم ...

سال نو رو ( بعد از گذشت چندین و چند روز ! ) به همه ی عزیزانی که تونستم بهشون تبریک بگم ( دوباره ) و اونائی که شرمنده شون شدم و نتونستم خدمتشون برسم تبریک عرض میکنم و برای همه ی عزیزان سال خوب و خوشی توام با سلامتی و نشاط و موفقیت آرزو میکنم ...

همه ی دنیا رسم بر اینه که مردم به هر بهانه ای ، برای تفریح و شادی از خونه میزنن بیرون ...

خب ما هم مثل همه ی دنیا ! مگه نه ؟

نههههههههههههه !

چرااااااااااااااااااااا ؟

عرض میکنم ...

لطفن به ادامه مطلب مراجعه فرمائید .

   

 روز طبیعته . همون سیزده بدر خودمون . از روز قبل ، شاید هم روزهای قبل تر ، بار و بندیل میبندی که بری توی دامن طبیعت وکلی بهت خوش بگذره ...

حالا که میری بیرون از خونه کلی اعصابت خورد و خاکشیر میشه و برمیگردی ... شاید برا عده ای خنده دار و باور نکردنی باشه ولی باور کنید همینه که عرض کردم ...

وقتی میبینی آدمائی پیدا میشن که روز گرامیداشت طبیعت ، طبیعت رو ، به خاطر شکمشون ! آتیش میزنن حالت گرفته نمیشه ؟

خب بنده خدا شاید منقل نداشته ! سخت نگیر ... !

ولی وقتی میبینی گوشه گوشه ی پارک منقل ساختن ، بازم میتونی ناراحت نشی ؟

بیخیالش میشی ، میری جلوتر میبینی مردم البته بعضیاشون ) بیشتر شبیه ماشین آشغال ساز هستن تا یه شهروند خوب و بافرهنگ ... 

خدائیش خیلی زشته که آدم بزرگا ( البته بعضیاشون ! بدتر از بچه ها ! فرت و فرت آشغال بریزن و همزمان عده ای در حال جمع کردن آشغالهای زیر پاشون باشن ...

میگم برم دستشوئی یه آبی به صورتم بزنم حالم جا بیاد ...

نمیدونی اون جلو دعوا شده یا دارن جنس کوپنی میدن !

شایدم مسئولی ، کسی اومده و مردم برا دیدنش دارن از سر و کول هم بالا میرن !

پیرمردی توی صف میگفت : اگه میدونستم اینقدر شلوغه لااقل با خودم تخمه میوردم مشغول بشم !

یکی میگفت : یعنی واقعن مسئولین خبر ندارن چه افتضاحیه ؟

و دیگری میگفت : الان مسئولین با خونواده هاشون توی باغهای شخصی دارن حال میکنن ! چه خبر از دل ما دارن !

یکی میگفت: اگه الان بگیم میخوایم رای بدیم چهل تا صندوق برامون ردیف میکنن ...

و دیگری میگفت : فقط بدیهارو نبینین ... راست میگفت ...

بعضیا نهایت استفاده رو از این روز بردن ... کلی تفریح کردن و ورزش ....

بچه ای شاید ده ساله آویزون یه درخت کوچولو شده بود و میخواست اونو بشکنه ! بهش گفتم بچه ! نکن ، بذار بزرگ بشه تا سال دیگه بتونی زیر سایه اش بازی کنی ! ( مادرش فقط نگام میکرد ...  ) بچه رفت .

 خواهر کوچیکترش ( حدودن سه ساله ! ) به تقلید از برادرش اومد و به باباش میگفت اون درخت رو برام بشکن !!! باباهه از درخت کناری یه شاخه شکوند و داد دست بچه اش !

دختره قهر کرد و گفت من اون درخت رو میخوام و باباش با تعجب بهش گفت :

وولک چی میگی ؟ " و دست دخترش رو گرفت و به زور بردش ...

و من برا خودم داشتم حساب کتاب میکردم ، چند هزار سال دیگه لازمه تا به تمدن برسیم ... ؟ هاااااااا ...

[ سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ] [ 18:45 ] [ بهمن ]

[ 15 نظر ]