X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

پشت کائنات خبرهائی هست ...!!!

میگفت : کسی نبود که از دست اذیت و آزارهاش در امان باشه ! به ظاهر اهل نماز و خدا و پیغمبر بود ، ولی عملن خدارو هم بنده نبود ... بس که غرور داشت !

میگفت : به همه گیر میداد ، گیر سه پیچ ! مثلن همکاری داشتیم فوق العاده خوب ، فوق العاده مهربون و مردمدار ! از اونائی که توی کار، کم فروشی نمیکرد ! تمام وقت ، در اختیار شرکت بود . بنده خدا بخاطر اینکه حتی برا یه آب خوردن از پشت میزش بلند نشه و کار ارباب رجوع معطل نمونه ، یه لیوان بزرگ آب رو با چند تیکه یخ کنار پنجره میذاشت تا رفع تشنگی کنه ...

یه روز رئیسمون ( همون که خدا رو بنده نبود ! ) اومد و چشمش به لیوان آب افتاد ، پرسید این دیگه چیه ؟

همکارمون براش توضیح داد ! قانع شد یا نشد نمیدونیم ولی باید نیشش رو میزد !

به همکارمون گفت : انشاالله که مشروب نباشه !

و همکارمون که همه به پاکی و ایمانش ایمان داریم مثل مارگزیده ها شد ... سیاه و کبود !!!

میگفت : موقع راه رفتن ، زمین زیر پاهاش تکون میخورد ... همیشه مثل عصا قورت داده ها راه میرفت ... وقتی باهاش حرف میزدی از بالا بهت نگاه میکرد ! اینقدر به خودش مغرور بود که وقتی پیشنهاد یه پست خیلی خیلی بالا رو توی یه استان دیگه بهش دادن قبول نکرد ..!!! میگفت پذیرفتن این پست یعنی توهین به خودم !

تامین نیازهای شرکت عریض و طویلی که ایشون متولی و مدیر عاملش بود به تصمیم و اراده ی او بستگی داشت و تائید ایشون کلی از مشکلات مردم روکم میکرد ... اما نظر ایشون معمولن نـــه بود ... !!!

چرا ؟

خب معلومه ! صرفه جوئی ...!!!

معاونین ایشون درجلسات بهشون گوشزد میکردند که شاید خدای نکرده خودت و یا خونواده ات روزی به همین تجهیزات نیاز داشته باشین ! جواب ایشون فقط لبخند بود ... یعنی که " منو نیاز به دکتر ؟ منو نیاز به دارو ؟ منو نیاز به تجهیزات پزشکی ؟" ( و حتمن خیالش راحت بوده هر وقت نیاز داشت میره تهران ، نشد ، میره خارج ! )

میگفت : راننده ای داشت بی دین و لامذهب ! همه میدونستن طرف ، قبلن توده ای بوده و الان هم به هیچ دینی اعتقاد نداره !

میگفت : اینقدر این راننده ی بینوا رو اذیت میکرد که راننده یه روز ذله شد و چون صداش به جائی نمیرسید رفت به یه امامزاده و از رئیسش به اونجا شکایت برد ... !!!

باورتون میشه ، یه توده ای لامذهب اونقدر ذله بشه که به امامزاده پناه ببره !؟

حالا بین راننده و امامزاده چی گذشت خدا میدونه ! ولی همینقدر میدونیم که آقای رئیس همون روز با ماشین شخصیش تصادف کرد و از شیشه ماشین پرت شد بیرون ...

ظاهرن زنده مونده ! 

چرا ؟

خدا عالمه ...! حافظه ش رو تا حدودی از دست داده ، توان انجام کارهای شخصیش رو نداره ... بدون کمک دیگران نمیتونه راه بره ! کسی که نیم درجه هم گردنش رو به پایین خم نمیکرد حالا چونه اش به سینه اش چسبیده و هرکاری میکنن نمیتونن سرش رو بالا نگه دارن ! چندین ساله که فراموش شده وکم کم داره از صحنه تئاتر زندگی خارج میشه ...!!!

راننده ی رئیس ( همون بی اعتقاده ) وقتی خبر تصادف رو شنید ، به دوستی گفت : حالا باورم شده که پشت کائنات خبرهائی هست ... !!!

[ چهارشنبه 5 اسفند 1394 ] [ 22:07 ] [ بهمن ]

[ 30 نظر ]