X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

اگه بدی میدید ...!!!

کم کم نوک انگشتای پاهام داشت یخ میزد ! و بدتر از اون صورتم که از شدت سرما منجمد شده بود ! ... دیگه کلاغ پر و بشین پاشو فایده ای نداشت ...

چقدر خسته بودم و دلم برا یه جای گرم و نرم لک زده بود ... تنهائی و دوری از یار و دیار غصه ی مضاعفی بود که تو دلم چنگ میزد ...

تازه ازدواج کرده بودم ، دقیقن دو هفته میشد که یهوئی یه بار دیگه شانس در خونه مو زد ...!

باید برا ادامه تحصیل می رفتم تهران .

موقعی که از همسرجانم خداحافظی میکردم غم عالم توی دلم بود ... و از چشمای اونم میشد این غصه رو فهمید !

دوستی میگفت : از حجله دامادی پاشدی اومدی اینجا که چی بشه ؟ برگرد برو خونه تون !

شاید حق با اون بود .

روز اول ( قبل از شروع ثبت نام ) رفتم خونه برادرم . البته میدونستم اون موقع روز خونه نیستن ، ولی بی خیال ! تا اونا برگردن و برای فرار از سرمای کشنده ، باید فکری میکردم و یه برفی توی سرم میریختم ! اما چه برفی!!!؟

آهـــاااان ! مسجد ! میرم مسجد . هم نمازمو میخونم ، هم استراحتی میکنم تا اوناهم بیان ! تنها راه همینه ...

شوربختانه ! داخل مسجد از بیرون سردتر بود ! نمازو در حالت ویبره ! خوندم و از شدت سرمای داخل مسجد به خیابون پناه بردم !

و حالا من بودم و سرمای کشنده و ساعتهائی که بخاطر سوز سرما ، به کندی سپری میشدن ! نگاه به ساعت کردم ، چیزی نمونده ! احتمالن شش ساعت دیگه میان ! ششششش ساعــــــــــــت !!!؟؟؟ یعنی دوام میارم ؟

اول خیلی شیک و تمیز ! دستام توی جیبام ، درِ مجتمع برادرم اینا شروع کردم به قدم زدن ...

سرما و سوز برف سنگینی که اومده بود ، کم کم قدرت خودشو بهم نشون داد ...

احساس کردم نوک انگشتای پاهام داره بی حس میشه ! لاله های گوشم از سرما یخ زده بودن !

جنتلمن بازی دیگه تموم ! باید کاری میکردم ... شروع کردم به ورزش و  نرمش کردن ...

بشین ... پاشو ... کلاغ پر ... بشین ... پاشو ... حرکت از نو ...! دوی سریع در زمینی به طول چهار متر ... ( آخه همه جا پره برف بود )

چـــــقدررررر ساعت کُند میره ! نکنه ساعتم یخ زده ؟

دلم برا یه روز گرم و شرجی جنوب لک زده بود ... دقیقن نمیدونم چند ساعت اونجا بودم که دیدم درِ مجتمع باز شد و یه دختر خانم اومد بیرون و سریع از اونجا دور شد ...

در حال بشین پاشو بودم که همون دختر خانم ناغافل وارد خونه شد و رفت ... تنها امیدمو از دست دادم .

چند دقیقه بعد پنجره ای باز شد و یه آقائی با صدای بلند پرسید : آقــــااااا ! با کسی کار دارین ؟

امید دوباره زنده شد ! فکر کردم وقتی خودمو معرفی کنم ، یه جای نرم و یه چای گرم مهمون شدم .

با صدای بی جونی گفتم : برادر آقا عبداالله هستم ، از شهرستان اومدم ، ظاهرن خونه نیستن !

آقاهه گفت : معمولن ساعت هفت از سرِ کار برمیگردن ، منتظر باشی میان !!! بفرمایین بالا ...

تعارفش خیلی به دلم ننشست ! گفتم : ممنون مزاحم نمیشم ! ایشونم پنجره رو بست ...

یه ساعت دیگه با سرمای کشنده گلاویز بودم ! باز همون دختر و تکرار همون ماجرای قبلی ...

بازم همون آقاهه پشت پنجره و همون سوال بی ربط : هنوز آقا عبداالله نیومدن ؟

چیزی  برا گفتن نداشتم ! و نائی برا حرف زدن !

ایندفعه تا گفت اونجا بده ! خوو بفرمائید داخل ، تعارفشو رو هوا قاپیدم و گفتم آخه در بسته است ...

در رو برام باز کرد و منم سریع خودمو رسوندم به خونه شون ...

وقتی وارد شدم از گرمای خونه شون کمی حالم جا اومد !

آقاهه برام از مهمون نوازی جنوبیا تعریف کرد و اینکه چقدر آدمهای با محبت و خونگرمی هستن و چقدر توی سفرهاشون به جنوب بهشون محبت شده و خوش گذشته !!!

لیوان چائی که اومد ، برادرم اینا هم اومدن ! چائی رو خورده و نخورده ، بلند شدم ! ولی سالهاست توی دلم مونده که کاش بهش میگفتم : از جنوبیها محبت دیدی ...!؟

اگه بدی میدیدی ...!!! 

[ جمعه 30 بهمن 1394 ] [ 21:34 ] [ بهمن ]

[ 22 نظر ]