X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

عســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل ...!

توی اعماق تفکراتم بودم که با یه ضربه محبت آمیز و شیرین ، منو از ته اون عمق کشید بیرون !

نپرسید توی چه فکری بودی و چه عمقی ، که اصلن یادم نمیاد ! فقط میدونم اگه توی اون حالت ماشین هم بهم میزد متوجه نمیشدم ...!

داشتم برا خودم توی تفکراتم سیر میکردم که صدای ناز و کوچولوش منو به خودم آورد و تازه فهمیدم کجا هستم و دارم چکار میکنم ...

- سلام !

گفتم که صداش برام مثه یه ضربه بود ! یه دفعه با تمام وجودم تکون خوردم ! انتظار هرچی رو داشتم الا صدای یه بچه ی کوچولو ! اونم اول صبح !

برا یه لحظه یادم رفت کجا هستم و کجا دارم میرم !

نگاهش کردم و با تعجب بهش گفتم : تــــرررسوندیم کوچولو ! نمیگی ممکن بود از ترس بمیرم ؟

با نگاهش که حالا از تعجب زیباتر هم شده بود فقط نگام کرد و یه لبخند ملیح گوشه لبش نشست .

از ترس اینکه از دستم ناراحت نشه ، بلافاصله بهش سلام کردم و حالشو پرسیدم :

- خب ، خانوم خانوما ، داری کجا میری ؟ ( البته از کوله پشتیش معلوم بود !)

- مدرسه 

-کلاس چندمی ؟

- اول 

- مدرسه رو دوست داری ؟ ( فقط با سر جواب داد . لبخندش توی صورت گرد و ظریفش ، که با مقنعه ی مدرسه ظریف تر و معصومانه تر شده بود چهره ش رو زیباتر کرده بود .)

- درسهاتم که حتمن خوبه ؟ ( دوباره با یه لبخند قشنگ ، جوابمو گرفتم . )

- بزرگ شدی میخوای چکاره بشی ؟ ( جواب این سوال رو میشد حدس زد ! معمولن دخترا دوست دارن معلم بشن ولی این یکی ... )

- دکتر ...!

- خب ، آفرین ، اگه دکتر شدی ، وقتی منم مریض شدم حتمن میام پیشت که خوبم کنی . ( بازم همون لبخند زیبا رو بهم تحویل داد ! انگار توی همین فاصله کم متوجه شده بود تشنه اون لبخندش شدم ! )

به سر خیابون رسیدیم . من باید مستقیم میرفتم و ایشون داخل خیابون ، به طرف مدرسه ش . با دستش بای بای کرد . منم گفتم خداحافظ کوچولو ...

همینطور که ازم دور میشد بهش گفتم : راستی اسمت چیه ؟

با لبخندِ شیرین تر از هر شکری گفت : عســـــــــــــــــــل ...


 

اون روز و روزهای تکراری بعد هم گذشتن و گذشتن ...

و من در طول سال تحصیلی دو سه بار دیگه هم دیدمش و با هم حرف زدیم ...


 

چند وقت پیش دوباره دیدمش ...

بدو اومد و بهم سلام کرد . بهش گفتم ســـــــــــــلاااااااااااام عسل خانم ، حالت خوبه ؟

همون عسل ریزه میزه بود که بازم بهم لبخند زد . بهش گفتم دیدی اسمت یادم مونده ؟

خوشحال شد که اسمشو فراموش نکردم .

حالا رفته کلاس دوم و من بهش گفتم : هوووووووووووَه ! هنوز کلاس دومی ؟ پس کی میری سوم ؟

خندید و گفت : هنوز خیــــــــلی مونده !


حالا جدیدن وقتی از سر کوچه شون وارد خیابون اصلی میشه ، اگه هنوز نیومده باشم ، هی برمیگرده و پشت سرشو نگاه میکنه .

چند روز پیش وقتی داشت پشت سرشو نگاه میکرد ، از دور براش دست تکون دادم . اونم با دستای کوچولوش جوابمو داد . فاصله یه کم دور بود ولی مطمئن بودم داره لبخند میزنه .


یه روز دیگه بهش گفتم : عسل خانم ، میگم ، من دوست دارم هر روز که دارم میرم اداره ، ببینمت . تو چی ؟

نگاهی بهم کرد و درحالی که لبخند قشنگش توی گردی صورت معصومش ، زیبائی خاصی بهش داده بود چشاشو بهم فشرد ...

حرف دلشو با فشردن چشماش گفت و منم گرفتم ! ولی دوست داشتم باهام حرف بزنه ! برا همینم بازم ازش پرسیدم عسل خانوم ، تو هم دوست داری ؟

سرشو به علامت تائید پایین آورد و گفت آره !

( خب ، به من بگین چطور حال خوش اون لحظه ام رو براتون بیان کنم !!!؟ بگذریم ...)


و حالا ، یه بهمن پنجاه و چند ساله ی هفتاد و چند کیلوئی ! صبح که میخواد از خونه بزنه بیرون ، اینقدر این پا و اون پا میکنه و ساعتشو نگاه میکنه تا شاید زمان عبورش از فاصله ی کوتاه ِاون کوچه تا مدرسه ، با زمان عبور عسلک هماهنگ بشه ...

 

به نظر شما بهمنی عقلشو از دست داده ؟

[ دوشنبه 19 بهمن 1394 ] [ 20:40 ] [ بهمن ]

[ 40 نظر ]