X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

مردی آسمانی ...

میشه گفت معتاد بود !!!

معتاااااادِ  معتاااااااد !!!

 از اون معتادایی که اصلن فکرشم نمی کنی روزی بتونه ترک کنه !  البته نه از اون کارتن خواباش !

معتاد قلیون بود ...!

از زمانی که ازدواج کرده بود پا به پای مَردش ، قلیونی شده بود ، همیشه میگفت : راه به همراه خوشه..."

مردش هم عاشق این بود که وقت و بی وقت ، توی تنهائی خودش ، به یاد خاطرات مبهم گذشته ، این دود لعنتی رو قورت بده ...

خاطرات مبهم ...!؟

آره مبهم برای ما ! آخه مرد خیلی اهل حرف زدن نبود ... کمتر پیش میومد از گذشته اش حرفی بزنه ! و این دود ، تنها چیزی بود که فضای سنگین سکوت بین اونارو پر میکرد ...

زن اما ، علاوه بر دود ، یه اعتیاد دیگه هم داشت ...

زن به تزئین قلیون خیلی اهمیت میداد ! چند تا عروسک کوچولو انداخته بود توی ظرف شیشه ای آب قلیون و موقع هُرت کشیدن ، به رقص مستانه اونا نگاه میکرد و دنیارو مال خودش میدونست ...

شبا قبل از خواب ، و برا آخرین کامی که از قلیون میتونست بگیره ، میرفت داخل آشپزخونه و در رو می بست و تا میتونست به قلیون پُک میزد ! تمام فضای اونجا پراز دود میشد . بعد قلیون رو برا فردا خـــــوب تمیز میکرد...

البته قبل ازاینکه آب قلیون رو بریزه ، یه لیوان پر، از آب قلیون میخورد ... و این اعتیاد هر شب زن شده بود ...!!!

بهش میگفتم : آخه مادر من ، نخور ! دود قلیون کمه که آب قلیونم میخوری !؟

میگفت : تو نمیدونی همین آب چه طعم و کیفی داره ... اگه یه شب از آب قلیون نخورم خوابم نمی بره ! تا خودِ صبح سرگیجه میگیرم ...

یه روز، بابام دستش رو گذاشت رو قفسه سینه اش و گفت : آااااخ !

مادرم که همه ی زندگیش ، بابام بود ، سراسیمه بهش گفت چی شده !!!؟

بابام هم مثل اکثرمردا گفت : هیچی ! چیز مهمی نیست و دستش رو گذاشت روی قلبش و گفت : اینجام یه کم تیرکشید وخوب شد ...

و مادرم ، مثل اکثر زنها ، تا اونو روانه دکتر نکرد ول کن نبود...

وقتی بابام از پیش دکتر اومد فقط یه مشت دارو تو دستش بود و اینکه خدارو شکرهیچ مشکلی نداره ...

طبق معمول نهار رو خوردیم و بساط قلیون راه افتاد ...

وقتی مادرم قلیون رو به احترام بابام جلوش گذاشت ، بابام گفت : من نمیکشم ، خودت بکش !

مادرم با تعجب گفت : نمیکشی ؟ چرا ؟

آخه وقتی دکتر معاینه ام کرد ، ازم پرسید سیگاری هستی ؟

بهش گفتم اصلن توی عمرم سیگار نکشیدم ، ولی قلیون چرا ! و دکترگفت : قلیون مشکلی نداره ولی اگه اونم نکشی بهتره ...

( قدیما ، تصور مردم ، حتی پزشکا این بود که قلیون خیلی ضرر نداره ...)

خلاصه بابام با یه تذکر ساده ی یه پزشک عمومی ، یک عمـــرررر قلیون کشیدن رو بوسید و گذاشت کنار ...

و بیچاره مادرم مونده بود با این ضرب المثل که : راه به همراه خوشه !

نشست یه گوشه و به سختی و بی میلی به قلیون پُک میزد و معلوم بود بهش نمی چسبه !

برخلاف همیشه ، اینبار وقتی قلیون می کشید ، رو فُرم نبود ، فقط چشم به رقص عروسکا داشت ! نمیدونم چرا اینقدر ساکت بود ! اما معلوم بود که خیلی توفکره ...

آیا نگران سلامتی بابام بود ؟

نگران درد سینه ش ؟

از چی نگران بود و به چی فکر میکرد ؟ خدا میدونست و خودش ...

اون روز شاید بخاطر بابام خیلی سریع قلیونشو کشید و سریعتراز اونی که فکرشو بکنیم قلیون رو شست ...

بابام سعی میکرد خودشو مشغول کنه ! شاید میخواست هوس نکنه ...

شایدم میخواست زنش با آرامش قلیون بکشه ...

و مادرم شاید بخاطر بابام زود قلیونشو تموم کرد ...

شایدم تنهائی به دهنش مزه نمیداد ...

هر چی بود قلیون شسته شد و رفت توی انباری ...

شب شد ، شامو خوردیم و موقع خواب شد ...

اونموقع تلویزیون نبود که خونواده ها خودشونو مشغول فیلم و سریال کنن !

تنها سرگرمی شبهای مردم ، یا قلیون کشیدن بود یا خوابیدن ...

پدرم در یه حرکت عجیب تونست عادت یه عمرشو بذاره کنار ... خب احتمالن توصیه دکترهم بی تاثیر نبوده ...

مادرم چی ؟

درد سینه داشت ؟

منع پزشکی داشت ؟

از مردش اجازه نداشت ؟

چه نیروئی باعث شد مادرم پا بپای مردش قلیون رو ببوسه و بذاره داخل انباری ...؟

پس سرگیجه های هر شب مادرم چی میشد ؟ خدا میدونه ...!!!

 

سالها گذشت و گذشت ، بدون اینکه ببینیم یکی از اونا پیمان شکنی کنه ...

قلیون داشتیم ، ولی بی مصرف . شاید چون یادگار دوران خوش تنهائی هاشون بود نگهش داشته بودن بدون اینکه اونو چاق کنن ...

تا اینکه یه روز دیدم مادرم ، پیر و فرتوت و شکسته ! ولی درست مثل دوران خوش جوونیش داره قلیون می کشه ...!!!

درست مثل سابق ، قلیونو رو پاش گذاشته بود و عاشقونه به قلیون پک می زد ...  

وقتی پک می زد دیگه چشمش دنبال رقص عروسکاش نبود ! آخه عروسکی نبود که برقصه ... فقط به گوشه ای زُل زده بود !

خواهرم میگفت : تورو خدا نذارین قلیون بکشه ! خودش داغونه ، آخه سالهاست لب به قلیون نزده ! براش ضرر داره ...

برادرم میگفت : بذارین حال خودش باشه ، نمیبینین چه کیفی میکنه ؟ دلتون میاد از این حال خوش جداش کنین ؟

و واقعن کسی دلش نمیومد اونو از اون حال خوش جدا کنه ...

آخه تازه از خاکستون برگشته بودیم ...

 

به یاد پدرم که مردی آسمانی بود و یازدهم بهمن ماه ، با تنی رنجور بساط سفر ابدیش رو بست و به آسمان پرکشید و برای همیشه از پیش ما رفت ...

 

[ پنج‌شنبه 8 بهمن 1394 ] [ 12:28 ] [ بهمن ]

[ 41 نظر ]