X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سفر عشق ... قسمت آخر!


ظاهرن استرسی که به من وارد شده بود به اندرونی ( یعنی پشت وانت ) هم وارد شده بود ولی به شکلی دیگه !

آقا فرزاد میگفت یکی از خانمها ، وقتی اونهمه تاریکی و مسیر پراز دست انداز رو میبینه دستاشو میبره بالا و میگه : خدایا خودت میدونی اینجا غریبیم و بجز خودت کسی رو نداریم !

فرزاد بهش میگه: خانم طالب زاده ؛ پس حضرت عباس (ع) و امام حسین (ع) چی ؟

ایشونم میگه : خدایا بجز خودت و حضرت عباس و امام حسین کسی رو نداریم !

فرزاد بازم بهش میگه : پس امام زمان(ع) چی ؟

و خانم طالب زاده همینطور که دستاش بالاست میگه: خدایا بجز خودت و حضرت عباس و امام حسین و امام زمان کسی رو نداریم ...

و بقیه هِرّ و کِرّ میزنن زیر خنده !

منو باش که استرس کیا رو داشتم ...

خب وقتی اون آقای تمام سیاه پوش رو از نزدیکتر دیدم تمام استرسم به آرامش بدل شد . عکسشو میذارم تا خودتونم باور کنید ...


نزدیک که شد هی دستاشو میذاشت روی سرش و میگفت : اَنتم زُوارالحسین ، اَنتُم علی الراسی ...و از صمیم قلب لبخند میزد و به عربی بهمون خوش آمد میگفت ...

خانمها به اندرونی و من و فرزاد هم به اتاق پذیرائی راهنمائی شدیم .

بلافاصله سفره شام پهن شد . هر چه گفتیم شام خوردیم افاقه نکرد . میگفت برای تبرک هم شده یه لقمه بخورید... و خوردیم .


وعده حمام رو داده بودن . نوبت به من شد .برای حمام باید از محوطه بیرون خونه یعنی از توی حیاط و فضای باز میرفتم . بعد از حمام و به محض خروج ، ابواحمد( همون آقای تمام سیاه پوش ) توی سرما با یه پتوی تمیز درِ حمام منتظرم بود که مبادا سرما بخورم . پتو رو انداخت روی سرم و منو به اتاق راهنمائی کرد ... (چشمام از تعجب و از اینهمه صفا و محبت و مهمون نوازی گرد شده بود ! حقیقتن حرفی برا گفتن نداشتم. )

بقیه در ادامه مطلب 

قدری گپ و گفت کردیم . اصرار داشت جورابهامونو بشوره که قبول نکردیم . خودمون شستیم . چون خسته بودیم برامون رختخواب انداخت که بخوابیم . گفت منم همینجا میخوابم که اگه کاری داشتین در خدمتتون باشم .

اتاقشون پر از تشک و پتوهای نو و استفاده نشده بود . برا ما تشک انداخت ولی خودش روی موکت و بدون زیرانداز خوابید . انگار که این وسایل وقف زُواّر هستن و خودشون مجاز به استفاده از اونا نیستن .


صبح هم بعد از خوردن صبحانه ی مفصل ، مارو به همون محل دیشب رسوندن و ازشون خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم .


گفته بودم هر جا خسته میشدیم از ماشینهای عبوری استفاده میکردیم ...اکثرن اتوبوس بودن ، حالا شانس ما زد و این ماشین گیرمون اومد ... شد قضیه لنگه کفش در بیابان !


انواع امکانات مورد لزوم برای خدمت رسانی به زوار وجود داشت ...

از ماساژورهای برقی گرفته...

تاااااااااا مراکز درمانی و پزشکی ...

شما که اینهمه عکس رو دیدین اینم ببینین قشنگه ...


هرچه به شهر مقدس کربلا نزدیک و نزدیکتر میشدیم جایگاه های تفتیش و بازرسی بیشتر و بیشتر میشد ...


و اینهمه جمعیت در انتظار تفتیش ...


هر جا متوجه میشدن ایرانی هستیم از بازرسی معاف میشدیم ... میگفتن دستور داریم ایرانیها رو بازرسی نکنیم ! میگفتن جای شما روی سر ماست( اَنتم عَلی الّراسی ) ... میگفتن امنیت ما از شماست ...

در یکی از ایستگاه های بازرسی نوبت من که رسید پرسید :" انت ایرانی ؟" جواب مثبت دادم . با احترام گفت : تَفَّضَل !

آقا فرزاد پشت سرم بود . اونو بخاطر ظاهرش دقیق بازرسی میکرد . به مامور تفتیش گفتم : هذا اِبنی ! اینم پسرمه !

مامور که دیگه رسیده بود به قسمت کمر به پایین فرزاد ، زانو زد و بوسه ای بر کفش فرزاد زد و گفت : سامِحنی ! منو ببخش !!!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

بالاخره زحماتمون نتیجه داد . چشم انتظاریها به پایان رسید و تونستیم به خاک مقدس کربلا و به مدینه الحسین (ع) وارد بشیم ...

خیلی اتفاقی در موکب کاشانی ها اسکان پیدا کردیم و خودمون رو برای زیارت قبور مطهر شهدا ، بارگاه با عظمت حضرت عباس (ع) بین الحرمین و بارگاه مقدس امام حسین (ع) و تَلّ زینبیه آماده کردیم .

تل زینبیه تپه ای بوده که کمی از سطح زمین ارتفاع داشته و مشرف به قتلگاه امام حسین(ع) بوده و در زمان واقعه عاشورا حضرت زینب(س)بر روی آن رفته و لحظه شهادت برادرش را نظاره میکردند . این تپه بین حرم امام حسین(ع) و خیمه گاه قرار داره . شاید تصور بشه که این مکان صدها متر از محل شهادت امام شهیدان فاصله داشته !!! ( تصور قبلی خودم همین بود ! ) ولی وقتی دیدم که این تپه حدود سی چهل متر از قتلگاه فاصله داشته برخودم لرزیدم ...

یعنی حضرت زینب(س) در روز عاشورا از این فاصله اندک شاهد بریدن سرِ برادرش بوده ؟؟؟ از این فاصله شاهد بوده که سواران با اسب بر پیکر نازنین برادرش تاخته و جسم مطهرش را لگدمال سُّم ستوران کرده اند ...


خوشبختانه روز اربعین کربلا بودیم و بین صفوف عزاداران حسینی.


از هر ملیت و نژادی در عزای سرور و سالار شهیدان نوحه سرائی میکردن...


خدارو شکر مراسم عزاداری به خوبی و بدون حادثه ای ختم به خیر شد و ما باید راهی شهر و دیار خودمون میشدیم ...

سخت ترین بخش سفر عشق فرارسید ...

دل کندن از مدینه الحسین(ع) یکطرف و بی برنامگی و بلاتکلیفی زوارخسته برای انتقال به مرزهای ایران : شلمچه ، چزابه و مهران  هم یکطرف ...

انتقال صدها هزار زائر خسته و نابلد از کربلا به مسیرهای مورد نظر بدون حتی یه دونه تابلوی راهنما در سطح شهرجهت نشون دادن مسیر ... با چه وسیله ای ؟


خسته و بی رمق سوار بر ماشینی روباز ، ماشین مخصوص حمل چغندرقند ( شاید!!! ) در هوائی فوق العاده سرد ... مسیر پیش رو کجاست ؟

حیدریه !

تا اونجا چند کیلومتر فاصله داریم ؟ حدود 45 کیلومتر...

تن پوش مناسب برای این مسیر... متاسفانه هیچی ! غافلگیر شدیم ...



فکر میکنید اینهمه سختی باعث شد از رو بریم و کم بیاریم ؟


و این کلیپ بلاتکلیفی مردم رو به خوبی نشون میده ...حالا چطور ما تونستیم سوار این ماشین ها بشیم خودمم حیرونم ...


با هر مشقتی که بود خدارو شکر رسیدیم به مرز چزابه


و آخرین مطلب :

فاصله بین مرز ایران و عراق رو با پای پیاده طی میکردیم ... ساعت حدود یازده شب ! جمعیت انبوهی در سوز سرما ، بدون تن پوش مناسب ، کوله پشت بردوش ، ساک بدست ، خسته و بی رمق ، تن خسته مون رو از فاصله مرز عراق تا مرز ایران میکشیدیم .

آقا فرزاد پیرزنی حدودن 60 ساله رو دیدکه با پای لنگ و تنی ناتوان ، ساک بزرگ و سنگینی رو روی سرش حمل میکرد .

فرزاد که تحمل دیدن این صحنه را نداشت ، به من گفت برم کمک این پیرزن ؟

گفتم اگه توانش رو داری ثواب داره !

فرزاد رفت و ساک نسبتن سنگین اون زن رو از روی سرش گرفت و کمکش کرد .

هنوز چشم بر نگردونده بودیم که دیدیم شوهر اون زن ، یه ساک دیگه گذاشت روی سر زنش و خودش دستاشو کرد توی جیبش که سرما نخوره ...

من کفرم بالا اومد ! فرزاد هم کاردش میزدی خونش در نمیومد ...

پیش خودم گفتم : یعنی اینم زائر امام حسین بوده ؟

بِگذَریم و بُگذَریم ...

به امید دیدار همه شما عزیزان در این سفر پربار و معنوی ...


التماس دعا

 

والسلام

  

[ شنبه 12 دی 1394 ] [ 17:52 ] [ بهمن ]

[ 25 نظر ]