X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سفر عشق 5


چرا پیاده روی ؟ مسئله این است ...

شاید منطقی نباشه آدم اینهمه راه رو پیاده بره بعد با تنی خسته ، پاهائی تاول زده ، غبارآلوده راه ، وارد حرم بشه و بره زیارت ...

سوای همه ی ثواب هائی که برای زیارت امام حسین (ع) با پای پیاده ذکر شده تاثیر علنی این پیاده روی را به عینه در همراهام میدیدم .

وقتی که راهِ طولانی و خسته کننده ، همراهامو بشدت خسته میکرد ، به همدیگه میگفتن : فدای صبر و تحمل بانو زینب (س) !

عزیز دردونه ی پدر و نوه پیامبر(ص) باشی ! بعد توی مدت اسارت و انتقال از کربلا به شام ، با اونهمه سختی و مصیبت ! داغ برادر وجگرگوشه ها و همرزمان و یاران برادر دیده ، تشنه و گرسنه به اسارت کشیده شده ، با قافله ای مصیبت زده ، از همه سوزناکتر ، سرهای بریده ی برادر و یاران و عزیزانت در برابر دیده­ گان در جلوی قافله !! چه کشیده تا به شام رسیده ! حدود هزار کیلومتر ! اونهم با چه بی حرمتی هائی که درطول مسیر و شهر به شهر درحق ایشان و خونواده ی داغدارش شده !

و حالاما با اینهمه آسایش و آرامش ، اینهمه عزت و احترام ، اینهمه پذیرائی ، چقدر برامون سخته طی همین مسیر کوتاه ...

" امام صادق(ع) درباره ثواب زیارت امام حسین(ع) با پای پیاده می‌فرمایند: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین(ع) برود، خداوند به هر قدمى که برمیدارد یک حسنه برایش نوشته و یک گناه از او محو میفرماید و یک درجه مرتبه‏ اش را بالا میبرد ..."

صبح زود صبحانه نخورده از مسیر تعیین شده در شهربغداد راهی کربلا شدیم . متاسفانه فقط دو روز تا شروع اربعین حسینی زمان داشتیم . با محاسباتی که کرده بودیم نمیتونستیم همه ی مسیر رو پیاده بریم . حدود صد کیلومتر در دو روز امکان نداشت . قرارمون این شد تا توان داریم پیاده بریم ، هروقت خسته شدیم از ماشینهائی که در کنار مسیر برای انتقال زوار مهیا شده استفاده بکنیم . 


بقیه سفرنامه را در ادامه مطلب مطالعه بفرمائید ...

 

بعد از اونهمه بی نظمیها و آلودگیها ، دیدن جلوه های زیبای شهر بغداد ، اونهم اول صبح ، خیلی دل انگیز و روحنواز بود .

باورمون نمیشد بغداد اینقدر زیبا باشه ...

به فرزاد گفتم اگه چند سال پیش ، قبل از سقوط صدام ، میومدیم اینجا چه حال و روزی داشتیم ؟

نیازی به جواب نبود ، چون خود منم نمیتونستم حال و روزمون رو تصور بکنم ... فقط یاد جمله ی شهیدی افتادم که گفته بود : ما خودمون به کربلا نمیرسیم ولی کاری میکنیم که نسلهای بعد از ما راحت برای زیارت آقا امام حسین(ع) برن کربلا ...

در بغداد موکب های پذیرائی تمیز و با کلاس بودن . اینجا خدارو شکرخبری از آلودگی های معمول نبود .

کم کم که از بغداد خارج شدیم موکبها شکل و شمائل عشیره ای بخودگرفتن و هر کسی با هر توانی که داشت سعی میکرد به زوار خدمت بکنه ...

گاهی از اینهمه صفا و عشق و صمیمیت مردم عراق در خدمت به زوار اباعبدالله(ع) به وجد میومدیم ! بخاطر دل این عشاق ، از نذوراتشون میخوردیم ... کثیف ؟ آلوده ؟ چه اشکالی داره ، وقتی التماس میکنه ! وقتی میتونی با برداشتن یه دونه شیرینی دلش رو شاد کنی ، چرا که نه !

مگه میشد در برابر اینهمه خواهش و خضوع بی توجه رد شد؟

وقتی آدم این صحنه هارو میبینه حاضره ده هابار پای پیاده بیاد تا از دیدن این صحنه های زیبا محروم نشه ...

آقائی رو دیدم که ظاهرن توان مالی پذیرائی از زوار رو نداشت ! شاید با اندک پولی که پس انداز کرده بود شیشه عطری خریده بود و به زوار عطر میزد ... مدام میگفت : هَلَه بالّزُوار ابوعلی " یعنی درود به زوار امام حسین (ع) و با شور و شوق به زوار عطر میزد ...

و جوانانی که ملتمسانه و البته عاشقانه کفش زوار رو واکس میزدن ...

پیرمردی رو دیدم که با چه عشقی و چه توانی و بدون خستگی ! زوار رو ماساژ میداد...


نماز رو در موکبی خوندیم و نهار رو صرف کردیم و با فرزادکلی با بچه های اون موکب گپ و گفت کردیم ...

اینم گپ و گفت دوستانه ی ما با بچه ها...


برای اینکه شب رو درخدمت زوار خسته باشن و محل خوابی در اختیار اونا بذارن چه التماس هاکه نمیکردن ...آدم شرمنده ی اینهمه محبت بی غل و غش میشد ... خدایا این چه عشقیه ؟؟؟

متاسفانه صدای کلیپ مشکل داره ولی خواهش و التماس اونا درتصویر کاملن پیداست ! )


شام رو در موکبی خوردیم و چون هنوز توان ادامه راه رو داشتیم ادامه دادیم ...

به جائی رسیدیم که دیگه طاقت مقاومت در برابر اونهمه التماس رو نداشتیم و از طرفی هم باید شب رو یه جائی اطراق میکردیم .

وقتی آقائی تردید مارو به موندن دید ، دستمو گرفت و به پشت موکبها کشید . بقیه هم دنبال من اومدن ! پشت سرهم میگفت : انتم زوارالحسین ! انتم شَرّفنا !تفضلوا ! تفضلوا !

باهاش رفتیم به خیال اینکه مُبیت یا همون مهمون سراش پشت همین موکبه !

رفتیم توی تاریکی ! خانومم با صدای خفه ای گفت کجا میری ؟

گفتم مگه نمیبینی ؟ داریم میریم خونه ی این آقا !

خانمم پرسید خونه ش کجاست ؟

گفتم چه میدونم کجاست ؟ بالاخره همینجاها باید باشه ! از اون آقاهه پرسیدم : خُویِه! وین مُبیت ؟( اخوی ، خونه تون کجاست ؟)

توی تاریکی،که اصلن قیافه ش پیدا نبود و چفیه اش صورتش رو تاریکتر کرده بود ! برگشت و با دستش بهمون نشون داد: خمس دقایق مع الّسیاره ! با ماشین پنج دقیقه راهه !

وقتی خانومم خمس دقایق رو شنید شروع کرد به غر زدن! از اون غر زدن های ریز ! با صدائی که سعی میکرد آقاهه متوجه نشه میگفت آخه میدونی این آقا کیه ؟ میدونی میخواد مارو کجا ببره ؟ من نمیام ، بهش بگو نه !

گفتم میگی چکار کنم ؟ نمیبینی داره التماس میکنه !

ما مشغول جر و بحث بودیم که اون آقاهه تلفن زد و به اونور خط اعلام کرد : سِتَه نفرات ! اربع نساء ، اثنین رجل ! ( به قول خودمون داشت اطلاعات میداد : شش نفرن ! چهارتا زن و دوتا مرد !) و همون موقع هم درِ عقب وانتش رو باز کرد و پشت سر هم میگفت: تفضلوا!

خانومم بشدت مخالف ! بقیه مردد ! و من بلاتکلیف ! طبق معمول با رودروایسی سوار شدیم ...

راننده خوشحال از اینکه بالاخره تلاشهاش نتیجه داده و با دست پر برمیگرده ! شاد و شنگول استارت زد و راه افتادیم ... من جلو و کنار دست راننده نشستم !

کمی که حرکت کرد و از روشنائی مسیر موکبها فاصله گرفتیم ، تا چشم کار میکرد ...!

(ببخشید ! چه چشمی ؟ چه کاری ؟ اینقدر تاریک بود که به اصطلاح چشم چشمو نمیدید ! تاریکی بود و تاریکی ! نه جاده ای و نه روستائی ! هیچی به هیچی ! دست اندازهای مسیر اونقدر زیاد بودن که فکر میکردی بار اوله ماشینی از اینجا رد میشه ! )

ماشین بخاطر رعایت همون دست اندازها به کندی پیش میرفت و دقایق از ماشین کندتر !!! چندین دقیقه گذشت بدون اینکه حتی نوری از دور که نشونه خونه و کاشونه ای باشه ببینم ! کم کم نگرانی های خانومم به منم منتقل شد !

بارها در طول زندگی مشترکمون بهم ثابت شده بود که خانومم در احساسش اشتباه نمیکنه ! آرزو میکردم کااااش اینبار ، فقط همین بار اشتباه کرده باشه و مشکلی پیش نیاد !

هر چه اطراف رو نگاه میکردم اثری از آثارحیات و حیاط نبود ! حتی شبح چراغی هم از دور پیدا نبود ! از آینه بغل ماشین که پشت سر رو نگاه کردم اثری هم از روشنائی موکبها دیده نمیشد ! حالا چقدر از قافله ی زوار فاصله گرفته ایم خدا میداند ! شنیده بودم داعش همیشه و به شکلهای مختلف درکمین زواّره ! شنیده بودم هنوزم گاهی عوامل صدام و حزب بعث شیطنت هائی میکنن ! شنیده بودم ....

لعنت به این شنیده ها ! این شنیده ها اون موقع که باید به کارم میومدن نیومدن ! حالا بجز تخریب روحیه ارزشی ندارن !

اگه این یه دام باشه چی ؟ اگه توی این بیابون لم یزرع وسط یه مشت عرب مسلح پیاده بشیم چی ؟

پس این پنج دقیقه لعنتی کی تموم میشه ؟ پس کی چراغ خونه ی این آقا پیدا میشه ؟ زیر چشمی به راننده نگاه کردم ! خوشحال بود و نوحه میخوند ! انگار داره عزیز از سفربرگشته اش رو به خونه ش میبره !

کاش میشد بهش بگم پشیمون شدیم و میخوایم برگردیم و شب رو بدون استراحت ادامه بدیم ؟

یا امام حسین خودت میدونی که اینجا غریب تر از ما کسی نیست ! خودت به فریادمون برس ...

از دور نور کم سوی چراغی به چشمم خورد ! خدایا ممکنه این همون مُبیت باشه ؟

راننده فرمون ماشین رو به سمت چراغ گردوند ! ناامیدی به امید بدل شد ... خوشحال شدم که اشتباه کردم . هر لحظه به نور نزدیک و نزدیکتر میشدیم ... خدارو شکر رسیدیم ...

به محض توقف ماشین دو مرد عرب ، که یکیشون سرتا پا مشکی پوشیده بود با چفیه ای سیاه ، از یه خونه ی بدون دیوار و کاملن نوساز خارج شدن و با عجله اومدن به سمت ماشین ... 

 

ادامه داره ...

  


[ سه‌شنبه 1 دی 1394 ] [ 19:56 ] [ بهمن ]

[ 31 نظر ]