X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سفر عشق 1

دنبال یه لغت مناسب میگردم.یه لغتی که بتونه حق مطلب رو ادا کنه !

پیله! سمج! پیگیر! پرتلاش! خستگی ناپذیر ...

همه ی اینا به نوعی حق مطلب رو ادا میکنن هرچند بعضیهاشون بار منفی دارن ! ولی برا توصیف شخصیتش لغت بهتری به ذهنم نمیرسه ...

خانومم رو عرض میکنم ...

بارها بهش گفتم اگه تو مدیر میشدی پوست کارمندات رو میکندی...! تا مسئله ای رو حل نمیکردی ول کن نبودی !

کار هر روزمون شده بود التماس و خواهش سر این مسئله که بریم کربلا یا نریم ...

امروز رو به هر بهانه رد میکردم به خیال اینکه فردا دیگه فراموش میکنه !

فردا تا از سر کار بر میگشتم ، روز از نو و روزی از نو ...

- خب ، چکار کردی ؟ تونستی تصمیم بگیری ؟ بالاخره راهی میشیم ؟ همه رفتن و فقط ما موندیم! یعنی ما از خانم فلانی کمتریم ! اون بنده خدا خودش و پسرش رفتن !

(والبته همه ی اینارو باخواهش و التماس میگفت ! دلم براش کباب میشد . برا اینکه یه شوهر تن لش نصیبش شده ...چطور میگن خدا در و تخته رو بهم جفت و جورمیکنه ؟ البته چه میدونم شاید من و خانومم نمونه ای از همین جفت و جور کردنهای خدا باشیم ! )

و حالا تنها اسلحه من ، اداره بود . این بهترین راه بود . وقتی بگم اداره با مرخصی یک هفته ای من موافقت نکرده ، متوجه میشه که دیگه نباید اصرار بکنه ... ( بله همینه ! بالاخره راه حل رو پیدا کردم !)

نه اینکه دوست نداشتم که برم . خدا خودش میدونه از خدا میخواستم که منم طلبیده بشم ولی خود خدا بهتر میدونه که خودم رو لایق این سفر نمیدونستم . آخه من کجا و حرم و بارگاه آقا اباعبدالله کجا ...!

به دوست عزیزی همین دغدغه رو گفتم ...

ایشون میگفت : شما فکر میکنی اینائی که میرن کربلا ، همه عابد و زاهد و نماز شب خون هستن ؟

راستش همین حرفش کمی آرومم کرد . ولی هنوز مشکل مرخصی اداره رو داشتم .

با شک و شبهه ، رفتم و درخواست مرخصی دادم .

مدیرمون که معمولن با یک ساعت مرخصی موافقت نمیکرد پرسید چه خبره ؟ مگه میخوای تجدید فراش بکنی ؟

 وقتی شنید میخوام برم کربلا ، فقط گفت : زیارت قبول . گفت : برا ماهم دعا بکنی ! گفت :کارهات رو بسپار به فلانی که کاری بی اقدام نمونه ...

همونجا فهمیدم که بالاخره منم طلبیده شدم . پس بقول دوستم اینطوریا هم نیست که روسیاه ها به بارگاه آقا راهی نداشته باشن ...

خانومم میگفت فرزاد رو هم با خودمون ببریم .

مشکل آقا فرزاد پیچیده تر از اونی بود که بشه توی یکی دو روزحلش کرد ...

ایشون درسش تموم شده ولی حکم فراغت از تحصیل نداره . دفترچه آماده به خدمت هم نداره ...

براش ویزا گرفتیم ولی مسئول آژانس گفت اگه سر مرز نذاشتن خارج بشه التماس بکنید شاید بذارن باهاتون بیاد ...

با این اما و اگرها بازم از رفتن منصرف شدم ! ولی خانومم میگفت خدا بزرگه . اونجا اونقدر التماس میکنیم تا دلشون نرم بشه و بذارن فرزاد هم باهامون بیاد .

بالاخره راهی شدیم .

ساعت حدود هشت شب روز شنبه 94/09/07 با این نگرانی که اگه نذاشتن فرزاد خارج بشه چه ضربه ای به روحیه اش وارد میشه ! چقدر حال ما گرفته میشه ! فکرش هم خُلقم رو تنگ میکرد ...

از اهواز تا مرز شلمچه حدود صد و بیست کیلومتر رو طی کردیم با نگرانی ، با استرس ! و البته به ظاهر با گپ و گفت و خنده ...

مامورمرزی شلمچه پاسپورتهامون رو خواست . اولین پاسپورت مال آقا فرزاد بود ...

روی کیبوردش چندتا کلیک کرد و نگاهی به صفحه ی مانیتور و نگاهی به آقا فرزاد و بعدگفت : فعلن شما بمونید . باهاتون کار داریم ...

پاسپورتهای مارو مهر زد و گفت شما بفرمائید ...

ادامه دارد ...

 

 

[ یکشنبه 15 آذر 1394 ] [ 18:14 ] [ بهمن ]

[ 29 نظر ]