X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

وصیت شوم ...!

از جابجا شدن راننده روی صندلی و از نگاهش توی آینه متوجه شدم حرفی توی گلوش گیر کرده و میخواد درد دل کنه ...

-   حاجی چه خبرا ؟ ( اینطوری خواستم کمکش کنم تا سر حرف رو باز کنه ! )

-  خبر سلامتی !

-  انشاالله که اوضاع روبراهه !

-  آره خدارو شکر .

-  ولی قیافه ات چیز دیگه ای میگه !

-  نه ! چیزی نیست . راستش عاموم عمرشو داد به شما !

من که از نحوه گفتن این خبر تعجب کرده بودم گفتم : آخی ! خدا رحمتش کنه ، مریض بود ؟

-نه ! ولی به سختی جون داد !

در حالی که تاسفم بیشتر شده بود علت مرگ سختش رو پرسیدم ! حاجی که حالا با شنیدن سوالم کمی تا قسمتی کیفور شده بود ادامه داد :

- راستشو بخوای عاموم یه مــــرد بود ، یه مــرد واقعی !

منم در حالی که با سرم حرفشو تائید میکردم گفتم :

 بله حتمن همینطوره ، میگن خدا باغبون خوبیه . همیشه گلچین میکنه !

- ببخشید حاجی ، مرحوم عاموت چند سال داشت ؟

( از این سوال متنفرم ! یه جور توهین توش نهفته است ! ولی به نظر میومد برای ادامه اظهار همدردی چاره ای نبود ! آخه حرفی برا گفتن نداشتم ! )

-خدا رحمت کنه رفتگان شمارو ، عاموم حدود هشتاد سالش بود ...!!!

راستش از خدا پنهون نیست ، از شما چه پنهون با شنیدن سن و سال مرحوم عاموش ، هرچه توی دلم آخیییش گفته بودم ، همه رو یه جاپس گرفتم !! آخه توی روزگاری که سینه قبرستون پره از جوونای رشید و ناکام ، مرگ یه پیرمرد هشتاد ساله ، خیلی هم جای آخی و افسوس و ناراحتی نداره ! خصوصن که به سختی هم جون داده !

-  راستی حاجی ، گفتی به سختی مُرد ؟

حاجی که ظاهرن منتظر این سوال بود ، کمی روی صندلی ماشین جابجا شد و اصطلاحن دنده ای چاق کرد و با تنظیم آینه ، توی چشام زل زد و ادامه داد :

اون بنده خدا ، دو سه ماهی میشد که از پا افتاده بود و مریض احوال بود . این اواخر بچه هاش تختشو رو به قبله گذاشته بودن ! گاهی ، یواشکی بالای سرش قرآن میخوندن ، حتی مواقعی هم نبضشو میگرفتن تا از زنده بودنش مطمئن بشن ...

یه روز عاموم پسر بزرگشو صدا میزنه و میگه :

میدونی چرا جون تا نوک دماغم میاد و برمیگرده ! میدونی چرا نمی میرم ؟

پسرش سرشو میندازه پایین و میگه : ای حرفا چیه حاجی ! انشاالله خیلی زود خوب میشی و دوباره باهم میریم مزرعه و زمینو کشت میکنیم ...

پدره ، با عصبانیت سر پسرش داد میزنه و میگه :

 ای حرفها چیه ! خودم بهتر میدونم دارم میمیرم ولی تا یه کار کوچیکی برام انجام ندی راحت نمیشم !

پسر که اول از همه سلامتی پدرش رو آرزو داشت ، سرش رو پایین میندازه و گوش به فرمان پدر میشه ...

-  بابا ! هر دستوری که داشته باشی به دیده منت ، با جون و دل برات انجام میدم ...

پدر پشت تک سرفه های مداومش ، یه نفس عمیق میکشه و با رمقی که براش مونده به پسرش میگه :

یادته سی و چند سال پیش با فلانی سر اون تیکه زمین دعوام شد ؟

پسر بدون فکر کردن ، با سر جواب پدرشو میده ... آخه بزرگترین داغ پدر توی سالهای عمرش همون زمینی بود که به اعتقاد پدر مال اون بود و به زور از دستش درش آورده بودن !

-  یادته حکم به نفع اون نامرد دادن ؟

پسر که همه ی ماجرا رو از حفظ بود بازم حرف پدرش رو با سرتائید میکنه ...

- یادته هیچوقت نتونستم از اون نامرد انتقام بگیرم ؟

و پسر این بار هم با عصبانیت حرف پدرش رو تائید میکنه ...

-  حالا ! دلت میخواد پدرت ای آخر عمری راحت جون به عزرائیل بده !!؟

پسر که با یادآوری ماجرای شکستشون در واقعه زمین بشدت ناراحت و عصبانی و البته سرافکنده شده به پدر میگه : هر دستوری که بدی ، سمعاً و طاعتاً !

پدر به سختی و در حالی که با آخرین رمقش دست پسرش رو توی دستاش گرفته و از اون تعهد میگیره ، با سرفه های خشکی ادامه میده :

میدونم اون نامرد هنوز زنده است ! خبرشو دارم ! میخوام کاری کنی قبل از من بمیره ! اونوقت منم با خیال راحت میمیرم ...

پسر ، هرچی باشه پسر ارشد خانواده و فرزند خلف حاجیه ، خم شد و دست پدرش رو بوسید و بهش قول داد تا فردا کار اون نامرد رو تموم میکنه ...

 

 

از دور صدای تک سرفه های خشک پدر توی حیاط هم شنیده میشد که پسر وارد اتاق میشه و دست پدرش رو می بوسه و پلاستیکی رو کنارش میذاره ...

پسر حاجی میگه : امروز رفتم سرِ زمین کشاورزی اون نامرد ! گوشه ای کمین کردم و توی تاریکی هوا ، موقعی که میخواست برگرده خونه ، کارشو ساختم ! اینم آوردم که خیالت راحت باشه ...

داخل پلاستیک یه گوش بریده بود که برا راحتی خیال پدرش ، تحفه آورده بود ...



راننده که احساس میکرد داره برامون شاهنامه میخونه و از شجاعت های رستم و اسفندیار میگه ، دستی به ته ریشش کشید و از توی آینه وراندازم کرد !!!

من که از شدت غیض و عصبانیت صورتم قرمز و گوشهام داغ شده بودن گفتم :

حــــــاااااجی ! عاموت چطور شد ؟

- خدارو شکر عاموم با شنیدن این خبر خیالش راحت شد و دو روزبعد عمر داد به شما !

- پسر حاجی چه بلائی سرش اومد ؟

- هیچی ، ظاهرن همون موقع یه نفر میبینتش ، روز بعدهم دستگیر شد ...

بهش گفتم : حاجی ! بینی و بین الله ، این چه وصیت شومی بود که عاموت کرده ؟ نمیگه حالا پسرش افتاده زندان و خونواده اش بی سرپرست شدن ؟ نمیگه حالا نوه هاش ممکنه لات و چاقوکش بشن ؟ معتاد و خلافکار بشن ؟ وجدانن عاموت پیش خودش چی فکر کرده ؟

حاجی که ظاهرن نشون میداد حرفامو قبول داره و از وصیت عاموش متاسفه و سرش رو به علامت تائید حرفهام تکون میداد بعنوان نتیجه گیری گفت :

-  " ولی خودمونیم ! بخدا عاموم مــــــرررد بود ! بالاخره انتقام خودشو گرفت...!!!"

 

پ ن: متاسفانه این داستان خیالی نیست ! راننده ی اداره مون حدود 25 سال قبل اونو برام تعریف کرده بود و قصد من از تعریف اون ، به چالش کشیدن انواع و اقسام دیدگاه ها و تفکرات پوچ و عصر حجریه که شوربختانه شاید هنوزم بین بعضی از ماها کمرنگ نشده باشند ...

پ ن : از دوستان عزیزی که با خوندن این داستان ناراحت شدن صمیمانه پوزش میطلبم .

[ دوشنبه 18 آبان 1394 ] [ 18:46 ] [ بهمن ]

[ 34 نظر ]