X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

لوح تقدیر ...

خوشحال و شاد و خندون اومد خونه !

یه پاکت پلاستیکی کوچیک تو دستش بود و پرپرمیزدکه اونو نشونمون بده ...

- بابا ؛ بابائی ! یه خبر خوش ! اوووووول شدم !

- چی شده حسین جان ؟ کجا اووول شدی ؟

- مسابقه قرآن ! توی مدرسه و ناحیه اول شدم ، اینارم بهم جایزه دادن !

و با خوشحالی پلاستیک مچاله شده ای رو بهم نشون داد !

داخل پلاستیک چی بود ؟

 یه مداد ، یه پاک کن ، یه دونه تراش ، یه دفتر شصت برگ معمولی و یه برگ لوح تقدیرمچاله شده ...

- حسین جان ، توی مدرسه اول شدی ؟

- نـــــه بـــابـــائـــی ! توی ناحیه ! اونا فکر میکردن من کلاس پنجمم ! اشتباهی رفتم با پنجمی های همه ناحیه مسابقه دادم و اول شدم ...

- یعنی توی فسقل ، بجای کلاس سومی ها ، تونستی با کلاس پنجمی های ناحیه مسابقه بدی واول هم بشی ؟

با غرورخاصی گفت : بله ! پَ چی فکرکردی ...

نگاهی به جایزه ش کردم و دلم آتیش گرفت ! یعنی به بچه های خودشونم اینطوری جایزه میدن ؟

- حسین جان ، چرا لوح تقدیرت مچاله شده ؟ چرا اونو قاب نگرفتن ؟ چرا ازما دعوت نکردن بیاییم مدرسه و سرِ صف تشویقت کنیم ؟

آقا حسین ، مثه همه ی بچه ها انگشتاشو به هم گره زد و دستاشو به چپ و راست چرخوند و گفت :

-بابائی اصن اینطوری نبود که میگی ! امروزآقای ناظم اومد درِ کلاس واین پلاستیکو بهم داد و گفت :

آفرین ! توی ناحیه اول شدی !

بعد ، زنگ تفریح ، دوستام ریختن سرم که جایزه مو ببینن ، اونوخت لوح تقدیرم تو دست بچه ها مچاله شد ! تازه نزدیک بود پاره هم بشه ...

راستش از این نحوه تقدیر کردن آموزش و پرورش بشدت ناراحت شدم !

به پسرم گفتم : حسین جان ، میدونی ارزش کاری که کردی خیلی بیشترازایناست ؟

آقا حسین یه کم خجالت کشید و شاید منظورمومتوجه نشد ! برا همینم بهش گفتم : اجازه میدی برم جایزه شونو به خودشون پس بدم ؟ بعد خودم برات بهترشو بخرم ؟

آقا حسین که معلوم بود خیلی هم از جایزه اش راضی نیست قبول کرد و منم با یه نامه اعتراضی و شدیداللحن ! پلاستیک جایزه رو بردم روی میزرئیس کل اداره ی آموزش و پرورش استان گذاشتم و بدون هیچ توضیحی اومدم بیرون ...

توی نامه هرچی رو که باید و نباید ، نوشتم ...

سه روزبعد ، از مدرسه تماس گرفتن و ازم خواستن که برم واحد فرهنگی و فعالیتهای فوق برنامه اداره آموزش و پرورش ...

اونجا که رفتم ، یه خانومی ازم خواست پسرمو ببرم تا بهش یه کیف سامسونت جایزه بدن ...

با عصبانیت به خانم مسئول گفتم : خانم ، شما نامه منو خوندین ؟ از کجای نامه ام بوی گدائی میومد که بفکر کمک به ما افتادین ؟

خانومه گفت اشتباه نکنید ، میخواییم جبران کنیم !

بهش گفتم : خانم محترم؛ چی رو میخواین جبران کنید؟ تا حالا شده از پنجره دفترتون نگاهی به خیابون بکنی ؟

آیا روابط وحشتناک دخترا و پسرای دانش آموزرو میبینی ؟ بوی تعفن و گندشو میشنوی ؟ میدونی توی این همه فساد ، وقتی یه بچه ی نه ساله بتونه توی حفظ و قرائت قرآن اول بشه یعنی چی ؟ میدونی وظیفه دارین این سرمایه هارو توی مسیر حفظ کنین ! به نظر شما با این روش های غلط و بی پایه ، بچه های دیگه هم تشویق میشن ؟

خانم عزیز ! اصلن چرا راه دوری بریم ! اهل اخبار شنیدن هستی ؟

چند روزپیش توی اخبار تلویزیون خودمون میگفت یه دخترایرانی که تونسته توی آمریکا درمورد لایه اُزون تحقیقات تازه ای انجام بده ، با دعوت به کاخ سفید ، جایزه شو مستقیمن از دست رئیس جمهوروقت ، رونالد ریگان دریافت کرده !!! میدونی یعنی چه ؟

یعنی اینکه پسرمن وامثال پسرمن ، حداقل دیگه از ته قلبشون ، نمیتونن فریاد بزنن " مرگ بر آمریکا " !!! آخه تفاوت رفتارها رو میبینن و مقایسه میکنن !

خانم مسئول ، سرش پایین بود و ظاهرن حرفی برا گفتن نداشت ...

 ولی من هنوزحرفها برا گفتن داشتم ...

اما از دفترش خارج شدم بدون اینکه امیدی به تغییرداشته باشم ...  

[ سه‌شنبه 12 آبان 1394 ] [ 19:02 ] [ بهمن ]

[ 30 نظر ]