X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

قصه گل پسر من ...!

 یادمه اون قدیما توی منطقه ما رسم عجیبی بود !

وقتی خانومی پسر میزائید خونواده ی شوهر ، اولین کاری که میکردن ، چادر اون زن نگون بخت رو پاره میکردن !

یعنی از روی ناراحتی بوده ؟

یعنی از روی حسادت بوده ؟

میخواستن چشمشو بترسونن ؟

خیرررر ! اصلن اینا نبوده ! در واقع میخواستن به مادر بچه بگن :

" از حالا تا اطلاع ثانوی نباید پاتو از خونه بذاری بیرون تاااااا گل پسرمونو بزرگ کنی ! "

و مادره هم سعی میکرد تمام وقت ، در خدمت گل پسرش باشه ! تاااااا ....

 

حالا قصه ، قصه گل پسر منه !

منم این آخر عمر خدمت اداریم ، صاحب گل پسری شدم ! و گل پسر من ، در واقع ارتقاء شغلیمه ! یعنی مدیر شدم .

حالا قراره تمام هّم و غمم رو بذارم تااااا این مسئولیت رو به سرانجام مقصود برسونم ...

یعنی منم باید چادرمو پاره بکنم !!!

همه اینارو گفتم که بگم :

چقدر سخته !!!

همیشه لحظه دل کندن و جدا شدن برام سخت بوده ... گاهی اوقات از سلام بدم میاد ، چون میدونم بعدش باید بگم خداحافظ ...

گاهی اوقات از آشنا شدن میترسم ... نکنه یه روز مجبور بشم دل بکنم ...

میدونم حالمو نمیتونم براتون بگم ... میدونم حالم گفتن نداره ...

ولی دوست دارم این حرفارو قبل از خداحافظی بهتون بگم ...

دوست دارم بگم حدود دوسال از شروع حضورم در وبلاگ مهربانو خانم تا حالا ، چی گذشت و چی بودم و چی شدم ، بعد بگم خداحافظ ...

هرچند خداحافظی برام سخته ولی گاهی اوقات باید رفت ، موندن مردابه ...

راستش توی این حال و روزی که دارم جمع و جور کردن افکارم خیلی سخته  ...

آخه چطور میتونم افکارمو جمع کنم ، بعد بهشون بگم منظورمو به دوستانم بگین ...

دوستانم ...

چه کلمه ی قشنگی ...

 چقدر بهم آرامش میده همین چند حرف بظاهر کوچیک ...  د و س ت ...

دو سال به خوبی گذشت . چه لحظاتی که اگه شما دوستان عزیز نبودید معلوم نبود چه حال و روزی داشتم ...

پیامهای دلگرم کننده تون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم !

گاهی اوقات اینقدر بهم لطف داشتین که از نوع نوشتنم متوجه غصه م میشدین ...

اون وقت کامنت پشت کامنت ! نگرانی پشت نگرانی :

-آقا بهمن بلا دوره ،

-عمو پَ چته ؟

-عامو نبینم غمت رو !

- آقو بهمن باز چی شده ؟

-خالو تا منو داری غم نداری !

-برادر من نگران نباش ، مگه ما مردیم که تو غصه بخوری ...

و ذره ذره یخهای غصه آب میشدن و میرفتن پی کارشون ! و من چقدر خوش بحالم میشد از اینهمه دوست خوب ...

و من چه سرخوش بودم از زندگی در این فضا ، فضائی مملو از خوبیها و شادیها ...

فضائی که از ظلم و جور و جنایت و بی عدالتی خبری نبود ...

ولی ...

بالاخره اون لحظه ای که منتظرش نبودم رسید ...

لحظه ی تلخ خداحافظی ...

چرا خداحافظی ؟

شرایط شغلیم عوض شده ! مسئولیتی رو قبول کردم که روزی حداقل پانزده ساعت باید براش وقت بذارم ... شایدم بیشتر !

نمیخوام اونجا کم بیارم . برا همینم مجبورم از شاخ و برگهای زندگیم بزنم !

وقت گیرترینشون ، وبلاگ و فضای مجازیه !

فعلن مجبورم با اونا خداحافظی بکنم تااااااا !!


شاید دوباره برگشتم ...

شایدم دیگه برنگشتم ...

ولی لازم میدونم از همه ی عزیزانی که به نوعی با نوشته هام ناراحتشون کردم ، و نتونستم ازشون معذرت خواهی بکنم صمیمانه پوزش بطلبم و دست همه شونو ببوسم و امید به بخشش شون داشته باشم ...

به امید دیدار دوباره ی شما عزیزان ...

                                     مواظب خودتون و خوبی هاتون باشید ...


برادر کوچیک شما بهمن ...


پ.ن : راستی اگه احیانن عزیزانی برام کامنت گذاشتن و من نتونستم مثل سابق بهشون پاسخ بدم اینو به حساب پیری و کوریم نذارن !

دوستتون دارم ...


خدا نگهدار !

[ سه‌شنبه 21 مهر 1394 ] [ 20:08 ] [ بهمن ]

[ 39 نظر ]