X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

یعنی من اشتباه میکنم ...؟

بین اینهمه مرد ! تنها تک صدای اعتراضی که اول صبح به گوش میرسید ، صدای محکم یه زن بود ...

صدای اعتراض یه خانم واعتراض ایشون به مردها که انگارعاقایون هنوزخواب تشریف دارن ؟

- انگارماست تو دهنتونه ! چرا ساکتید و حرفی نمیزنید ...؟

( اینو همون خانمه به ماها میگفت ...!!!)

مردها ، بعضیا ازبی حوصله گی ، بعضیا بخاطررفاقت و بعضیا شاید ازشدت ناامیدی ازتغییرشرایط واوضاع روزگار! حرفی نمیزدن .

بعضیا ازخجالت سرشون پایین بود و بعضیا با جسارت به خانومه زل زده بودن و چیزی نمیگفتن !

دلیل من ازاعتراض نکردن ، چیزدیگه ای بود ...

من توی اون شرایط دلم میخواست همصدای این خانم باشم ولی یه ندائی بهم میگفت تابلوه که ازحرفای این خانم تحریک شدی ! اگه خیلی مرد بودی خودت اول اعتراض میکردی ...

برا همینم گذاشتم اون خانم حرفاشو بزنه و با غیض ازبی غیرتی آقااااااایون ، از ما دور بشه ...

کمی که دورشد اعتراضاتشوادامه دادم ... :

- شاطر ! ببخشید ، مگه این خانم حرف بی ربطی زده ؟ مگه اشتباه میگه ؟

مگه نه امروزجمعه است والان همه خوابن ؟ شما فکرمیکنی من وامثال من برا چی اول صبح اومدیم نون بخریم ؟ فکر میکنی توی خونه نون نداشتیم ؟ اتفاقن زیاد هم داریم ! ما اومدیم نون گرم برا خونواده مون ببریم نه اینکه نون بیات دیشب رو لای نونا بهمون بفروشی !

شاطربا قیافه حق به جانبی گفت : آخه میفرمائی من چکارکنم ؟ تقصیرمنه یا آقا داماد بیـفکر!؟

دیروزپونصد تا نون براعروسی سفارش داده ولی نیومده ببره ، من که نمیتونم بذارم خراب بشن . مجبورم اونارو بین نونا به مشتریا بفروشم ...

تازه فهمیدم چه ظلم مضاعفی درحقمون میکنه ! بی انصاف نونای فروخته شده رو دوباره داره بهمون میفروشه ! و سکوت احمقانه ی جماعت چرتی و خواب آلود ، اونو بیشتر به ادامه کارش تشویق میکرد ...


چندماه پیش ، که تازه اومده بودیم توی این محله ، وقتی برا اولین باررفتم نون بگیرم ، از دیدن سه مردجا افتاده و مُسن توی مغازه نونوائی خیلی خوشحال شدم ...

آخه حساب کردم آدمهائی با این سن و سال که اصطلاحن آردهاشونو بیختن والک هاشونوآویختن ! دیگه قطع به یقین باید آدمای با خدائی باشن ! (چرا این فکرو میکردم ؟ نمیدونم ! )

دیگه نون رو به نرخ روز! دست مشتری نمیدن ! با این خیال بافی ها ، نون میگرفتم و میبردم خونه .

امممممممااااااا....!!!

آقاشاطرمعمولن قبل ازپهن کردن چونه ها ، به اندازه یه گردوازگوشه ی اکثرخمیرها جدا میکرد و کنارمیذاشت . اعتقاد داشت وزن همه ی چونه ها زیاده ! وقتی جمع اون گردوها به اندازه یه چونه میشد میزدشون تنور ...

ضمنن ایشون با چنان مهارتی نون رو به تنورمیزد که اکثرمواقع لبه های خمیر برمیگشت!

چـــراااا؟

حتمن حکمتی داره که من ، خودم به تنهائی ! اونو با فراست خودم کشف کردم !

نونائی که اکثرن لبه ی خمیری داشتن میرسیدن دست تحویلدار...!!!

وظیفه ی ایشون چی بود ؟

ایشون ، البته ، به ظاهرخیلی بی تفاوت ! لبه ی خمیرشده ی نون روازش جدا میکرد وطوری که به چشم نیاد اونو مینداخت زیرمیز ... انگار یه تیکه آشغال رو از نون جدا کرده ...

تقریبن هفته ای یه بار ، نون خشکی میومد و چندین گونی بزرگ نون خشک رو ازشاطرمیخرید و میرفت ...


و من نمیدونم چرا هنوزم فکرمیکنم " اونائی که آرداشونو بیختن والکاشونوآویختن خیلی باید آدمهای باخدائی باشن ..."

یعنی من اشتباه میکنم ...؟؟؟

[ سه‌شنبه 14 مهر 1394 ] [ 23:39 ] [ بهمن ]

[ 32 نظر ]