X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

سقف ...!

نماز که تموم شد ، راه افتادیم ...

البته از قبل بهشون اطلاع داده بودیم قراره مزاحمشون بشیم ...

یه نم بارون میومد وهوا فوق العاده دل چسب شده بود ...

هوای دل انگیز بعد از یه نماز اول وقت ، اونم به جماعت ، و حالا رضایت خاطر و شادی انجام یه کارخیر ...

خدارو شکر دنیا به کامه ...

بهمون گفته بودن چند نفر نون خور داره و دخترای دم بخت ...

گفته بودن سنش بالاست ولی هنوز مجبوره برا تامین مخارج زندگیش کار کنه ...

گفته بودن سالهاست هشتش گرو نهشه و زیر بارمخارج زندگی کمرش خم شده ولی هنوزغرورومردانگیش رو حفظ کرده ...

حتی گفته بودن نگاه به صورت سرخش نکنین ... با کمی دقت جای سیلی های روزگارکاملن پیداست ...

این گفته ها باعث شد اسمش توی لیست نیازمندای مسجد بره ...

و چه لذتی بالاتر که نیاز این افراد بدست تو وامثال تو حل بشه ...

زنگ خونه رو زدیم و وارد شدیم ...

خــونـــه...!!! 

مگه میشه به هر چهاردیواری گفت خونه ؟

 نمیدونم بیغوله چیه ، ولی اینم میدونم اونجائی رو که من دیدم خونه نبود ! ...از درودیوارش فقرمیبارید ...

توی حیاطی به وسعت یه اتاق خواب برا لحظاتی از خودم و آسایشی که داشتم شرمنده شدم ...

وارد اتاق شدیم . ظاهرن اتاق پذیرائی ! ولی در نگاه اول از اینهمه بهم ریختگی اتاق بدم اومد ...

درسته وضع خوبی ندارن ! ولی الان که میدونستن مهمون دارن ! لااقل اتاق رو مرتب می کردن !

آدم ، دختر دم بخت داشته باشه و اتاق پذیرائیش اینقدر نامرتب !

یه اتاق کوچیک ، بدون هیچ تزئینی ، و البته خیلی هم سرد ! یه پلاستیک بزرگ وسط اتاق ، روی فرش پاره و رنگ و رو رفته ای پهن کرده بودن . وسط فرش ، یه تشت کهنه و ترک خورده ای که با سیم ، درز اونو دوخته بودن ...

تشت حموم وسط اتاق پذیرائی !!!؟

پیش خودم حدس زدم حتمن قبل از اینکه ما بیائیم داشتن سبزی پاک میکردن ...

فکر کردم حتمن فرصت نداشتن تشت و پلاستیک زیرش رو بردارن !

به خودم گفتم سخت نگیر پیش میاد دیگه ...

بعد آهسته به دوستم گفتم مجید جان ، بهشون نگفته بودین میخوائیم بیائیم خونه شون!

قبل ازاینکه آقامجید حرفی بزنه ، شاید پیرمرد از نگاه های کنجکاو ما متوجه شد و بابت تشت حموم معذرت خواهی کرد وادامه داد :

راستش بارون ، اگه برا همه نعمت خداست برا ما عذابه !

بعد با دستش به سقف اتاق اشاره کرد و گفت : چند وقته سقف ریزش کرده و بارون که میاد ، اتاقمون میشه یه حوضچه ! خصوصن شبای بارونی تا صبح کار من و بچه هام اینه که تشت تشت آبو خالی کنیم که زندگیمونو آب نبره ...

دروغ چرا ، قبل از اینکه متوجه سقف بشم درک و فهم حرفای پیرمرد برام سخت بود ...

سقف رو برا پیدا کردن یه شکاف یا تَرَک کوچیک نگاه کردم ولی دایره ای دیدم دوبرابر گردی یه تشت حموم ...

آسمون خدا ، با همه ی نعمتی که برا همه داشت ، کاملن از توی سوراخ سقف پیدا بود .

تازه اون موقع موضوع رو متوجه شدم و بابت قضاوتی که چند لحظه قبل کرده بودم از خودم متنفر شدم ...

از اینهمه بیخیالی و بیخبری مردم از حال و روز همدیگه ، متنفر شدم ...

از کمک ناچیزی که برا زندگیش آورده بودیم متنفر شدم ...

از زمین و زمان متنفر شدم ...

از اینکه بلاتشبیه در نقش امام علی (ع) کیسه خرما بدوش ، داریم سعادت آخرت رو به بهای اندک میخریم از خودم متنفر شدم ...

از بیخبری اونائی که باید از حال و روز مردم باخبر باشن و خودشونو به بیخیالی زدن و شبها راحت میخوابن متنفر شدم ...

 

پیرمرد از روزگار گله ها داشت...از گرونی که نمیدونست علتش چیه و چرا هر روز بیشتر کمرشو خم می کنه !

از اینکه نمیدونست چرا همیشه ی خدا هشتش گروِ نُهِ شِه !

از اینکه دیگه روزگاری شده که با روزی ده هزار تومن هم زندگی نمی چرخه ...!

و من متعجب از سقف آمال و آرزوهای پیرمردی که هنوز ده هزار تومن براش اعتباری داشت ... روزی ده هـــــــزااااار تومن ...!

و من یاد دوستی افتادم که از یه شام خوردنش توی رستوران برام تعریف میکرد ... ! و چقدر هم سفارش میکرد که منم برم ! خیلی براش راحت بود بگه یه شام خوردیم صد تومن ...

- : البته فکرشو بکنی واقعن میارزید! جدن بهمون چسبید ! حتمن شما هم برید...

بیاد پسر حاجی افتادم که می گفت : قصد توهین ندارم ! ولی من ماهانه به اندازه حقوق شما ، پول آژانس و سیگار میدم ... شما چطور با حقوق کارمندی زندگیتونو اداره می کنید ...؟

به یاد اون گدائی افتادم که توی اتوبوس اومد و طلب کمک کرد و بعدشم گفت البته از حقوق بگیران انتظار کمک ندارم ! اونا از من محتاج ترند ...

به یاد اینهمه اختلاف طبقاتی ...

و البته بیاد اونائی که سر سجاده ی گرم و نرمشون با چه تضرعی از خدا میخوان :


اَللهُّمَ اَغنِ کُّلَ فَـقـیـــر

اَللهُّمَ اَشبِع کُّلَ جائِع

 

[ چهارشنبه 8 مهر 1394 ] [ 23:22 ] [ بهمن ]

[ 34 نظر ]