X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

لذت تنبیه ...!!!

تقدیم به همه ی عزیزانی که سال تحصیلی جدید را با دلی شاد و قلبی امیدوار 

به آینده ای روشن شروع میکنند ...

 

سالها گذشته...! ولی آثارمخرب اون سالها هنوز برروح و روان و شخصیتم باقیمونده ... انگارهمین دیروزبود ...

با چه شوروشوقی رفتم مدرسه . احساس می کردم منم بزرگ شدم . منم به آرزوم رسیدم .

تا حالا اینهمه آدم رو یه جا ندیده بودم . همه شیک و مرتب ، البته نه ازاین شیکای امروزی ! راستش مرتب بودیم ولی رنگ و وارنگ نبودیم ...

 همه سر تراشیده ،کتاب بدست . دور کتابها یه کش بسته بودیم با یه دفترکاهی برا مشقامون .

انگارزندگی ، برا ما فقط دو رنگ داشت : سیاه وسفید ... و یه رنگ دیگه ! کاهی !

زنگ رو زدن . ناظم اومد و صف هارو مرتب کرد . کلاس اولی ها اینجا ...

وقتی همه سر جای خودمون به صف ایستادیم دعائی خونده شد و صف به صف راهی کلاسها شدیم .

هرکی رو یه جائی نشوندن . کوچولوها جلو و قدبلندا عقب ... و من ردیف اول کلاس ... روی یه نیمکت با دو نفر دیگه .

یه حس غریبی داشتم ! یه حس تلخ و شیرین ... حس وارد شدن به یه دنیای ناشناخته وزیبا !

توی عالم خودم بودم که یه غول وارد کلاس شد ...!!!

وقتی میگم یه غول ، شما تصور یه غول رو داشته باشین ! یه غول واقعی ! 

حداقل برا جثه اونروزای ما یه غول بود ! یه مرد قوی هیکل اخمو با موهائی فرفری و سبیلی پرپشت ، که قیافه شوغیرقابل تحمل ترمیکرد ...

- بچه ها ، من میش کُش هستم ! ( وصفش رو قبلن از برادرام شنیده بودم ! )معلم شما . از تنبلی بدم میاد . هرکی هم فضولی کنه حسابش با منه !

حالا دیگه همه ی بچه ها ، سرهامون تا رو زانوهامون خم شده بود و نفس نمیکشیدیم !  

دو سه روز اول حسابی از یه مشت بچه ی قد و نیم قد زهرچشم گرفت ... !

توی بد مخمصه ای گیرافتاده بودم . راه فرارهم نداشتم . خیلی ازش میترسیدم . مدرسه رفتن برام شد زهرمار ... یه دفعه همه ی اون عشق وعلاقه ازبین رفت ...

شاید هفته دوم یا سوم بود که صبح اول شنبه وارد کلاس شد و بی مقدمه ، یه پرش کرد روی سکوی پای تخته سیاه و گفت : بچه ها ! یه خبر خوش براتون دارم ...

بچه ها به هم نگاه کردیم ! : خبر خوش ؟؟؟

- بچه ها،من و خانم صَلّا ( معلم اون یکی کلاس ) با هم صحبت کردیم که هرکی دوست داره بره کلاس ایشون ... حالا هرکی دوست داره بیاد پای تابلو تا مبصراسمشو بنویسه وازفردا بره اون کلاس ...

با این خبر خوش تعدادی ازترسوهای کلاس ازجاشون بلند شدن ورفتن پای تخته سیاه ! حدود پونزده نفراز چهل نفر...

شاید من جزء نفرات اول بودم که می خواستم از این زندان فرارکنم !

اونائی که پای تخته سیاه جمع شدیم ، فاتحانه به اونائی که ترسیدن و نیومدن بیرون نگاه می کردیم...

چرا همه ی بچه ها نیومدن پای تابلو ؟ یعنی بقیه از آقامعلم خوششون میومد ؟

هیچوقت علتش رو نفهمیدم !

ماها که پای تابلو بودیم با دست و زبون و چشم و ابرو برا اونا که ترسیده بودن و سرِجاشون نشسته بودن ادا درمیوردیم ...

آقامعلم همینطور که دستای زمختشو پشت کمرش قلاب کرده بود و عرض کلاس رو قدم می زد ، با چشای قرمزواز حدقه دراومده ش تک تک بچه هارو ورانداز کرد .

نگاه آقامعلم ، مهر و محبت چند لحظه ی قبل رو نداشت ... نگاهش به حالت اصلی برگشت ...

خشم و غضب !

اینجا بود که شکلکها از چهره ها محو شد . احساس خطر، اولین حس مشترک ما بود .

آقامعلم ، مبصر رو صدا زد و بهش گفت برواز توی باغچه یه چوب بزرگ انار بیار تا من تکلیفمو با این پدر سوخته ها روشن کنم ...

تازه فهمیدیم اول صبح شنبه چه نقشه ای در مغز آقا معلم طرح شده و ما چه کلاهی سرمون رفته ...

آقامعلم با صدای بلند به مبصرکه حالا کمی از کلاس دور شده بود گفت : چــوبــو خووووب توی آب حوض خیس کن ...

مبصرازجنس خودمون بود ولی هرچی باشه مطیع دستور بود ... یه چوبی آورد که حرف نداشت ... بلانسبت ، خرروهم با اون چوب نمی زدن ...

آقامعلم تا دستش به چوب خورد داد زد چرا خشکه ؟

مبصر بهونه آورد یادم رفته و دوباره رفت که خیسش کنه ...

بچه ها یه چشم به معلم و یه چشم دیگه به مبصر که چقدرچوبو توی آب نگه میداره تا خوووب خیس بشه ...

حالا هرکی به اندازه استعدادش شروع کرد به ناله و التماس که آغا غلط کردم ! آغا اشتباه کردم ! آغا تورو خدا ببخش ! دیگه از سر کلاست نمیریم ...

آقامعلم ، مثه صیادی که صید خوبی داشته ، پیروزمندانه ! همینطورکه التماس های بچه ها رو میشنید تهدیدمون میکرد :

-  پدرسوخته ها ! مگه من چه بدی در حقتون کردم که میخواین ازسرکلاس من برین ؟ هااااان !

بلائی سرتون بیارم که هیچوقت یادتون نره ...( و انصافن هم این بلا رو هیچوقت فراموش نکردم ! )

به تصور خودش ، ادب کردنها شروع شد و صدای بچه ها توی کلاس که نه ، توی مدرسه پیچید...

جالب اینجا بود که حتی ناظم یا مدیر نیومدن ببینن اول سال چرا اینهمه دانش آموز یه جا دارن تنبیه میشن !

سهمیه ی هر نفر دوتا چوب آبدار بود که به کف دستای کوچولوش میخورد ...

هرکی دستشو میدزدید با چوب میزد زیر دستش که اونو درست و صاف بگیره که مبادا زحمت ایشون به خطا بره ...

موقع تنبیه رفیق بغل دستیمون ، صدای شکافت هوا توسط چوب ، بند دل نفرات بعدی رو پاره میکرد ...

هر نفری که تنبیه میشد، شاید برا نرم کردن دل آقامعلم با چشای خیسِ ازاشک، نگاهی به صورت آقامعلم میکرد ! ولی بجز خشم و نفرت و دیدن یه جفت چشم خون آلود چیزی نصیب نمیشد ... 

بعد از کتک خوردن اجازه داشتیم دستامونو بذاریم زیر بغلمون وبی سروصدا بریم سرجامون بتمرگیم ...

و چقدرسخت بود بیصدا گریه کردن برا بچه های کوچولوئی که تا اونروزعادت به اینکارنداشتن ... 

حالا نه فقط ما ، حتی اونائی هم که کتک نخورده بودن مثه بید میلرزیدن !


 *************************************************

سالها از اون روزها گذشته و من هیچوقت متوجه نشدم آقامعلم ! چرا اونروزتنبیه مون کرد ؟

چه نتیجه ای ازاین تنبیه می خواست بگیره ؟

چه لذتی از تنبیه ماها می برد ...!

[ شنبه 4 مهر 1394 ] [ 00:19 ] [ بهمن ]

[ 26 نظر ]