X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

دزد دوچرخه ...!


از دبیرستان که برگشتیم ، دوچرخه ها رو گذاشتیم کنار دیوار که بریم توی پاساژ برا خرید .

بچه ها می خواستن دوچرخه هاشونو قفل کنن که یه لحظه تردید کردم و بهشون گفتم : 

قفل نکنید . من نمی خوام چیزی بخرم . پیش دوچرخه ها میمونم تا برگردین ... دوستام قبول کردن و رفتن ...

البته اون موقع دزد بازار نبود ولی باید حواسمو میدادم کسی به امانت دوستام نگاه چپ نکنه ...

حالا که دوستام رفتن و تنها شدم برام سخت بود مثه یه نگهبان قدم بزنم و مواظب دوچرخه ها باشم !

حالم از خودم ورفتارام بهم میخورد ! 

آخه میمردم منم با بقیه میرفتم و نگاهی به مغازه ها می کردم ؟

مگه اونا می خواستن چیزی بخرن !

فقط علی می خواست خرید کنه ، بقیه همینجوری دنبالش رفتن... اونوقت مـــــــن !!!

پیش خودم فکرمیکردم من که نمی خوام چیزی بخرم ، تابلوه ! خب مغازه دار می فهمه خریدار نیستم ، خیلی زشت میشه ...

هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو قانع کنم که کسی متوجه من ورفتارام نیست ... اصلن من و رفتارام مهم نیستیم که توجه کسی رو جلب کنیم ! فکر می کردم هر حرکت و رفتارم زیر ذره بینه ... همیشه از اینکه مورد توجه قرار بگیرم متنفر بودم . توی هر مجلسی که می رفتم گوشه ترین جا رو انتخاب می کردم . بی سر و صدا که گربه شاخم نزنه ...

داشتم پیش دوچرخه ها قدم می زدم و غرق افکارم بودم که یه پسر جوون اومد و یکی از دوچرخه هارو گرفت و خیلی ریلکس و آروم ، انگار نه انگار داره دزدی می کنه سوار شد رفت ... 

به همین سادگی که براتون تعریف کردم ...

 به حضرت عباس قسم ...!

تا حالا آدم شوکه شده دیدین ؟

 اگه دیدین ، منو همونطور وسط بازار تصور کنید ...

مثه آدمای گیج و منگ فقط نگاش کردم . انگار زبون توی دهنم نبود ! انگار داشتم تلویزیون نگاه می کردم ...

برا لحظاتی گفتم اگه دوستم برگشت و دوچرخه شو ندید چی بهش بگم ؟

بگم حواسم نبود ! بگم جلوی خودم دوچرخه رو بردن ! بگم خجالت کشیدم داد بزنم دزد دزد ...

چی بگم که دروغ نگفته باشم و وجدانم معذّب نباشه ...

غرق این افکار بودم که دوچرخه سوار کم کم ازم دور شد و واقعن دیگه هیچ کاری نمی تونستم بکنم ...

انگشتم توی دهنم بود و با عصبانیت گازش می گرفتم و بِرّ و بِر به آقا دزده نگاه می کردم و خودمو شرمنده ی رفیقم میدیدم . 

از طرفی هم ، آقا دزده هی نگاه به دوچرخه می کرد و هی رکاب می زد ...

با خودم گفتم نامرد می خواد ببینه چیز خوبی گیریش اومده یا نه ... این دیگه کیه ؟

شایدم داشت به خاطر یه دزدی راحت و بی دردسر به خودش آفرین می گفت و قیمت دوچرخه رو مظنه می زد ...

تمام اینا در کمتر از یه دقیقه اتفاق افتاد و توی همین مدت ، وقتی که هنوز می تونستم دوچرخه رو ببینم در کمال ناباوری ( نه ناباروری ! ) دیدم آقا دزده نیم دایره گرفت و مسیرش رو کج کرد ...

شانس در خونه مو زد . حالا می تونستم جلوشو بگیرم و اونو از دوچرخه بکشم پایین و دوچرخه دوستمو ازش پس بگیرم ...

آیا توان اینکار رو داشتم ؟ آیا کارم به زدو خورد کشید ؟ آیا آبروی آقا دزده رو بردم ؟

اینکه اینکارا رو کردم یا نه فعلن بماند ، ولی بحث من اینه که مشکل خجالتی بودن ، کمروئی و در نتیجه ناتوانی و شکست های اجتماعی پشت بندش ، مشکل درصد قابل توجهی از نوجوانان و جوانان ماست .

اینکه چرا یه بچه خجالتی میشه عوامل زیادی داره که قصد من شمردن اونا نیست ، توی اینترنت به وفور علل و عواملش نوشته شده . من وظیفه خودم میدونم با کندوکاو خصوصی ترین وقایع زندگیم ، به دوستان عزیزم بخاطر داشتن چنین فرزندانی هشدار بدم .

فرزندانی که اگه با مشکلشون اساسی و به روش صحیح مقابله نشه ، مطمئّنن زندگی موفقی نخواهند داشت ... بسیاری از موقعیت های ناب و طلائی زندگی رو از دست خواهند داد ...

احساس حقارت و خودکم بینی روز خوشی براشون نخواهد گذاشت ...

پاسخ تمام درخواستهای نابجای دیگران را با بله " جواب میدن و هیچگاه توان گفتن یه " نـــــــــه " محکم رو ندارن هرچند این موضوع حسابی کفرشون رو در بیاره ...

همیشه در برابر مسائل و مشکلات پیش رو و اتفاق نیفتاده ، ترس و وحشت دارن و این مسئله ممکنه اونارو افسرده کنه ...

حالا من با اینهمه ضعف ! در برابرآقا دزده چکارمی تونستم بکنم ...

آقا دزده همینطورکه نیم دایره گرفته بود اومد به سمت من ، انگاراصلن منو نمی دید. اومد واومد واومد تا رسید به همون نقطه ی اول . پیش بقیه دوچرخه ها ...!

مونده بودم که نقشه ش چیه ؟ چی توی سرشه ؟ کسی که جلوشو نگرفته بود برا چی برگشت ؟

پسره ازدوچرخه پیاده شد ، عین حالت اولش خیلی ریلکس ، دوچرخه رو گذاشت سرِ جاش و چند متر اونطرف تر یه دوچرخه دیگه رو برداشت و سوار شد و رفت ...

با رفتن ایشون تازه متوجه شدم بنده خدا بخاطرعجله ای که داشته اشتباهی سوار دوچرخه دوستم شده و بین راه فهمیده که دوچرخه ی خودشو نبرده ... خخخخخخخخخخخخ...

دوستان عزیز ! امیدوارم کمی تا قسمتی هشدارهای ایمنی رو در مورد خجالتی بودن بچه هاتون جدی بگیرید ...

    

[ جمعه 27 شهریور 1394 ] [ 11:53 ] [ بهمن ]

[ 29 نظر ]