X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

احمدآقا ...

چندمین باربود که برا گرفتن طلبش میرفت درِ مغازه ی حاجی و دست خالی برمی گشت ...

کاردش میزدی خون نمیومد ...

هربارحاجی با یه بهونه دست به سرش می کرد ...

می دونست حاجی دروغ میگه ولی نمی تونست ثابت کنه ...

اینباراما هرچی بود ، عزمش رو جزم کرد تا طلبش رو از حاجی بگیره ...!

توی راه با خودش زمزمه می کرد ! زمزمه که نه ، با خودش جروبحث می کرد . اگه کسی از کنارش رد میشد خیلی راحت می تونست بفهمه داره با خودش می جنگه :

" این دفعه یا داسش می کنم یا کارد ..."

 " یا رومی روم یا زنگی زنگ ! "

 " پدری ازش در بیارم که توی تاریخ بنویسن ! "

اینارو با عصبانیت می گفت و با قدم های بلند به سمت مغازه حاجی می رفت ...

وقتی با تمام توان درِ مغازه ی حاجی رو باز کرد ، اول ازهمه وطبق معمول همیشه با لبخند مصنوعی حاجی مواجه شد ...

همون لبخندی که مثه چاقو بهش نیشترمی زد ...

تا اومد صداشو که توی گلوش جمع کرده بود آزاد کنه ، حاجی با اشاره ، دوستش رو نشون داد و بهش تعارف کرد بشینه ...

حالِ احمدآقا خرابترازاونی بود که این تعارفات آرومش کنه ، با اینحال ادب رو رعایت کرد و حرفی نزد ، اما حاجی که خودش رو بیدی نمی دونست که با این بادها بلرزه خیلی طبیعی و آروم گفت :

 چه خبر ؟ از این ورا ؟ خیر باشه ! راه گم کردی ؟

احمدآقا که نمی خواست جلوی دوست حاجی حرفی بزنه ، با این نیش و کنایه ها ، ناچارن بخشی از انرژی هاشو که توی راه جمع کرده بود تخلیه کرد ...

حاجی به کمک دوستش سعی کردن جلوی دهنشو بگیرند و نذارن آبروریزی کنه ...

خب ، حق با اونا بود . حفظ آبروی حاجی از همه چی واجب تربود . حتی از گُشنگی بچه های احمدآقا ...

دوست حاجی که سعی می کرد هر طور شده غائله رو بخوابونه از طرف حاجی قول داد اگه تا یک ماه دیگه حاجی پولت رو نداد بیا درِ مغازه ی خودم و پولت روازمن بگیر ...

احمدآقا ، به ایشون گفت : حاجی ، قربون سرت ، رفیق شما زبل ترازاونیه که پول منو بده ، شما خودتو تو دامش ننداز ! بذارکارمو بکنم ...

ولی ایشون حرف خودشو تکرارکرد و گفت : اونش با من ... قرار ما یک ماه دیگه همین جا ! اگه تو به پولت نرسیدی بیا ازخودم بگیر ...

احمدآقا که احساس می کرد بازم مثه دفعات قبل داره سرش کلاه میره ، از دوست حاجی تضمین خواست ...

طرف بهش گفت : مـــررررررد حسابی ! کل بازار به اسم من قسم می خورن اونوقت تو برا چندرغازت ازم تضمین میخوای ؟ حرف من سنده !

احمدآقا ، با شرمندگی گفت : حاجی جون ، بخدا قصد جسارت نداشتم ولی میدونم یه ماه دیگه بازم دستم خالی می مونه ! تازه همین چندرغاز، به قول شما ، کلی زندگیمو میسازه ...

 خب ، هر چی بود و هر چی گذشت ، بازم احمدآقا به طلبش نرسید ! بازم یه ماه دیگه باید صبرمی کرد !

روزها و هفته ها مثه برق و باد گذشتن و احمدآقا منتظر روز موعود نشست ...

و صد البته روز موعود چه زود رسید ...

حاجی بازم با دیدن طلبکار، اینباراما ، جسورترازهمیشه سرش داد زد که : 

برو عامو ! برررررو ! برررو خدا روزیتو جائی دیگه حواله کنه !

احمدآقا که حدس زده بود حاجی بازم زیر قول و قرارش میزنه ، ایندقعه برخلاف دفعات قبل ، رگ گردن کلفت نکرد ، با یه پوزخند مصنوعی راهشو کج کرد ورفت درِ مغازه ی دوست حاجی ...!

سلام کرد و ااااالـــــوعــده وفــاااا گفت !

دوست حاجی کاملن معلوم بود خودشو به نفهمی زده ، با تعجب گفت : از چی حرف میزنی ؟ کدوم وعده ؟ کدوم وفاااا؟

احمدآقا ، بیچاره آماده ی شنیدن این حرفا نبود . آخه کلی روی قول و قرار دوست حاجی حساب کرده بود ...

خب ، پیش میاد دیگه ! برا هرکسی ممکنه فراموشی پیش بیاد . این که دیگه عزا نداره ... حاجی ، ظاهرالصلاح ترازاونیه که بشه بهش گمان بد برد ...

احمدآقا ، اول کمی آب دهنشو قورت داد ، یه بسم الله گفت و سعی کرد ماجرای یه ماه قبل رو برا دوست حاجی یادآوری کنه ...

دوست حاجی ، با شنیدن اسم رفیقش ، دستشو زد رو شونه ی احمدآقا و با اَخم و تَخم ، بهش گفت :

 بررررو بابا ، برررو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ... ! بنده ی خدا ! اگه اونروز من دخالت نکرده بودم که حاجی میدادت دست پلیس و الان گوشه ی هُلُفدونی داشتی آب خنک میخوردی ! برو مزاحم کسب ما نشو ...

احمدآقا ، گیج و منگ ، مثه یه قمارباز که همه چی رو باخته ، ازاونور رونده و ازاینورمونده ! نمی دونست چکارکنه ... ! بره ، بمونه ، هواااار کنه !

در یه لحظه ی ناامیدی ، فکری به ذهنش رسید ...

دستاشو به کمرش زد و رو به دوست حاجی گفت :

ببین حاجی ! من اونروزاومده بودم یا پولمو بگیرم یا حاجی رو پولش کنم ! ولی شما با وعده وعید الکی خَرم کردی ، حالاهم من دیگه طلبی ازحاجی ندارم ، من پولمو از تو میخوام .

اگه به زبون خوش دادی که دادی ، اگه ندادی موقعی که مُردی تا پولموازبچه هات نگیرم اجازه نمیدم دفنت کنن ...

حاجی با شنیدن این تهدید ، دستاشو گذاشت روشونه ی احمدآقا و با هُل ازمغازه بیرونش کرد ...

احمدآقا ، با ناامیدی قید طلبشو زد ! ولی به دوستاش سپرده بود هروقت فلانی مُرد بهم خبر بدین حتمن میخوام توی مراسم خاکسپاریش شرکت کنم ...

 http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

چند سال گذشت و احمدآقا کینه ی قدیمی رو توی دلش زنده نگه داشت تا اینکه خبرمرگ دوست حاجی به گوشش رسید ...

تا شنید دوست حاجی مُرده ، سوار بر دوچرخه ، تِلِکُ و تِلِک خودشو رسوند خاکستون .

درست موقعی که میخواستن حاجی رو سرازیر قبر بکنن ، از دور هی صدا می زد:

صبــــر کنین ! دســــت نـــگه داریـــن !

جمعیت ، برگشتن ببینن چی شده ؟

احمدآقا ، نفس زنان اومد و رفت بالای قبرودوتا پاش رو گذاشت دو طرف قبروبا صدای بلند فریاد زد :

مردم ! من پونصد تومن از حاجی طلب دارم ، تا الان هر کاری کردم پولمو نداده ، من بهش گفته بودم اگه پولمو نداد نمیذارم دفنش کنن ! حالا هم دارم به بچه هاش میگم من از باباتون طلبکارم ، یا پولمو بدین یا نمی بخشمش !

بچه های حاجی هرکاری کردن نتونستن جلوی آبروریزی رو بگیرن!

پسر بزرگ حاجی ، یه بسته اسکناس درشت به احمدآقا داد و بهش گفت ، پاهاتو جمع کن و بذارحاجی رو خاک کنیم !

احمدآقا ، با تکبر خاصی گفت : مگه من گدام که اینطوری بهم پول میدی ؟ ... همون طلبم کافیه !

کمی پاهاشو بالای قبر جابجا کرد . نوک انگشتشو با زبونش خیس کرد وانگارنه انگارجمعیتی منتظردفن حاجی هستن !  یکی یکی وبا حوصله ، پولارو شمرد تا شدن پونصد تومن !

طلبشوازپولا جدا کرد و گذاشت توی جیبش و بقیه رو داد دست پسرحاجی و بهش گفت حالا باباتو خاک کن !

قبل از اینکه پاشو از رو قبر برداره ، رو به جنازه ی حاجی کرد و گفت :

حـــــــااااااااااااااجی ! دیدی بالاخره پولمو گرفتم ...

احمدآقا از قبر و جنازه و مردم دور میشد و مردم :

عده ای متعجب ... 

عده ای گریان ...

و عده ای هم ریز ریز داشتن می خندیدن ...  

[ دوشنبه 23 شهریور 1394 ] [ 01:03 ] [ بهمن ]

[ 40 نظر ]