X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

عشـــــــــــــــق عمیـــــــــــــــق ...!!!

باباهه رفته مهمونی که گوشیش زنگ خورد ...

پسرش بود !

اینوقت شب چه کاری داشت ؟

باباهه میتونست رد تماس بده ، ولی عادت نداشت به بچه هاش بی احترامی کنه ...

از بقیه معذرت خواهی کرد و جواب تلفن رو داد ...

پسرش ، طبق معمول کاری داشت که بهش زنگ زده بود ! وگرنه همیشه تلفن های احوالپرسی از طرف باباهه بوده .

- جانم ، اومدم مهمونی ، اگه کاری داری بگو ، گوش میدم ...

پسره طبق معمول کارش گره خورده بود ! برا رفع مشکلش نیاز به ماشین باباهه داشت ، اونم نه یه روز و دو روز ! چندین روز ...

نه توی شهر ! ماشین رو برا تجارت و رفتن به شهرهای مختلف می خواست ... شهرهای دور و نزدیک ! با جاده های تا حالا نرفته !

باباهه توی بد مخمصه ای گیرکرده بود! این وقت شب ، توی خونه ی مردم ، چی بگه که پسرش ناراحت نشه...

باباهه میدونست اگه به پسرش نه بگه ، ممکنه عکس العمل خوبی ازش نبینه !

اما مواردی یادش اومد که نگرانش می کرد ...

مواردی که هر بچه ای اونارو نه تنها در نظر نمی گیره بلکه اصولن اونارو قبول نداره ...

باباهه فکر کرد درسته پسرش گواهینامه داره ، ولی هنوز راننده ی بیابون نشده !

باباهه دیده بود هر حرکت اضافه ای پشت فرمون ، حواس پسرشو از جاده منحرف می کنه !

باباهه یادش اومد وقتی توی ماشین کنار پسرش نشسته بود ، پسرش حین رانندگی حتی نمی تونست صدای پخش ماشین رو کم و زیاد کنه ... اگه اینکار رو می کرد کنترل ماشین از دستش خارج می شد ! حتی نمی تونست میوه یا تخمه بخوره ! مرتب دستاش عرق می کرد ... با اینحال باباهه همیشه سعی می کرد به پسرش اعتماد به نفس بده ...

باباهه فکر کرد اگه توی جاده زبونم لال تصادف کرد و تلف شد ، چطور یه عمر خودشو ببخشه ! ( حرف و حدیث های مردم به درک ! )

فکر کرد اگه توی شهرغریب گرفتاراراذل بشه و خدای نکرده جنازه ی بچه شو تحویل بگیره ، چطور خودشو ببخشه !

باباهه کلی فکرای بد به ذهنش رسید ...

دست خودش که نبود ! فکرای بد همینجوری توی مغزش رژه میرفتن !

آخه ناسلامتی پدر بود و نمی تونست بی خیال باشه ! و اینو پسره درک نمی کرد ...

همین افکار ناجور باعث شد علیرغم همه ی رفتارای نسنجیده ای که توی این شرایط از پسرش انتظار داشت ، چشاشو ببنده و جواب منفی بده ...

تمام دلایل و دلشوره های باباهه اصلن به گوش پسره نرفت که نرفت ...!

پسره هم چشاشو بست و به باباهه گفت : 

تو هیچوقت اهل ریسک نبودی و منم هیچوقت چیزی ازت نخواسته بودم و از این ببعد هم نمی خوام ! حتی اگه الانم ماشینو بهم بدی ، دیگه محاله قبول کنم ... خداحافظ ..." 

 http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها


حال باباهه ، بعد از خداحافظی پسرش ، بیشتر از اونی که فکرشو می کرد بهم ریخت !

چاره ای نبود ! ادامه ی مهمونی براش سخت شد . به امید اینکه کمی با خودش خلوت کنه از صاحبخونه خداحافظی کرد . 

اما حالش بدتر از اونی بود که بتونه بره خونه !

کارش به بیمارستان کشید ...

ولی خدارو شکر چون به موقع رسید ، مشکل خاصی پیش نیومد و آخر شب برگشت خونه ...

باباهه اولش نتونست بخوابه ، بعد که خوابید تا صبح خوابهای آشفته می دید ... حتی توی خواب هم بغض لعنتی ولش نمی کرد !

از خوابهاشم معلوم بود غصه داره !

توی خواب ، بچه شو دید ! خیلی کوچولو و ناز که داره شنا میکنه ! نگران بود نکنه توی آب غرق بشه !

یه لحظه غفلت کرد و شد اونی که نباید بشه ... crying a puddle emoticon

جسد کبود شده ی بچه ش رو از آب گرفت و با تمام توانش فریاد میزد : خـــــــــــداااااااااااااااااااا ...

بچه رو بغل کرده بود و پابرهنه از اینور به اونور میرفت و داد میزد : کممممممممک ...

اما کسی نبود به دادش برسه ...

چطور اون شبو صبح کرد خدا می دونه ...

صبح هم با بار سنگینی از غم و غصه که قلبشو فشرده بود از خونه خارج شد .

برخلاف همیشه با قدمهای سنگین عازم اداره شد ! بدون اینکه انگیزه ی کار کردن داشته باشه ...


از اونور ، مادره با پسره تماس گرفت و بابت حرف و حدیثهای دیشب گله ها کرد ...

بهش گفت که دیشب بابات حالش بد شد و رفتیم بیمارستان ...

کلی از باباهه دفاع کرد ! از اینکه باباهه بجز خدمت به شما فکر و ذکری نداره .

از اینکه باباهه هر چی داره و نداره رو برا شما گذاشته و خودشو از لذات زندگی محروم کرده ...

از اینکه تنها چیزی که برا باباتون اهمیت نداره ، پوله !

از اینکه باباهه یه تار موی شماهارو به کل دنیا نمیده !

 شب باباهه فهمید که بچه هاش از بیمارستان رفتنش باخبر شدن ! نگران حال بچه هاش شد !

به زنش گفت چرا به بچه ها اینو گفتی ؟ لازم نبود اونا بفهمن ...

زنش میگفت بچه ها باید بدونن با حرفای بی ربطشون چه بلائی میتونن سر خودشون و ما بیارن !

ولی دیگه کاریش نمیشد کرد ! بچه ها فهمیده بودن ...

 http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

و حالا باباهه ، چشم به درِ خونه ، که الان پسرش میاد و خودشو رو دست و پاش میندازه و میگه بابا غلط کردم ! بابا من نمیخواستم اینطور بشه ! من نمیخواستم ناراحتتون کنم ... چی شد که کارت به بیمارستان کشید ! خدا منو بکشه اون روز رو نبینم ...

و باباهه توی خیالش به پسرش میگفت : عزیز دل بابا ! عمر بابا ! اگه من بهت نـــه گفتم چون دوسِت دارم ! منی که توی نمازام دعا میکنم خدایا اگه خدای نکرده قراره بچه هام برن جهنم ، سهم جهنمشونو به من بده ، از دادن یه ماشین ابا دارم ؟

 

البته باباهه هنوز ناامید نشده ، هنوز چشم انتظاره که لااقل پسرش اگه فرصت نداره پاشه بیاد ، یه تلفن بزنه و بگه بابا پس چی شده ؟ چرا رفتی بیمارستان ؟ من که حرفی نزدم که اینقدر ناراحت شدی ؟

 

باباهه هنوز کور سوی امیدی داره ! الان دیگه هر روز گوشیشو چک میکنه شاید پیامی و سلامی از بچه هاش ببینه !

پیامی برا دل خوشی بابا ! یه پیام محبت آمیز ، مثه اینهمه پیام ،که حتی زحمت نوشتن هم نمی خواد ! فقط کافیه اونو کپی کنه ...

 

باباهه دیگه امیدش ناامید شده ! الان فهمیده چقدر برا بچه هاش اهمیت داره !

چه عشق عمیق یه طرفه ای بینشون هست ...!

باباهه الان دیگه خیالش راحته وقتی برا همیشه از پیش بچه هاش بره ! شاید چشمی هم براش نمناک نشه ...  

[ شنبه 14 شهریور 1394 ] [ 23:33 ] [ بهمن ]

[ 30 نظر ]