X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

تفنگ شکاری ...

چقدر خندیدیم وقتی نامه اش رو برامون خوند ...

هرکدوم از بچه ها یه تیکه مینداخت ... هر کی سعی می کرد متلک بهتری بهش بگه تا بقیه با صدای بلندتری بخندن ...

البته خدائیش خنده هم داشت ...

آخه این نامه با شرایط اون روزگار و متنی که تهیه شده بود یه نوع طنز بود و علی خودش نمی دونست ...  

یا شاید می دونست و می خواست شانسشو امتحان کنه !

بهش گفتم آخه علی جان ، برادر من ، چی فکر کردی که این نامه رو نوشتی ؟

می گفت : اولندش ، نامه رو برا یه ایرانی نمی فرستم که نخونده بره تو سطل زباله !

دومندش ، از قدیم گفتن ، سنگ مفت ، گنجشک مفت ! یا بخت و یا اقبال ، مگه می خوان اعدامم کنن ! فوقِ فوقش کسی جوابمو نمیده ! بیشتر از این که نیست ...؟

خب ، یه جورائی هم حق داشت .

علی بالاخره کسی رو پیدا کرد که نامه رو براش ترجمه کنه و فرستادش سفارت آلمان در تهران .

بچه ها بهش میگفتن علی ! الان شرکت آلمانی فکر میکنه این اسلحه رو برا جبهه می خوای و چیزی بهت نمیده ...

علی هم می گفت : اگه آلمانی ها مثه شماها خنگ باشن و فرق تفنگ شکاری رو با تفنگ جنگی تشخیص ندن ، همون بهتر که چیزی بهم ندن !

علی ، ازبین اینهمه تفنگ بادی شکاری ، عاشق این تفنگ شده بود و می گفت برا بدست آوردنش حاضره تا خود آلمان هم بره ...

بیچاره با چه زحمتی نامه ای برا شرکت سازنده ، توی آلمان تهیه کرد و از اونا خواسته بود اگه ممکنه یا بهش آدرس بدن خودش یه تفنگ با این مشخصات تهیه کنه ، یا یکی براش بفرستن با هر هزینه ...

بچه ها بهش می گفتن : علی ، الان با این درخواستت ، شرکت سازنده رو ذوق مرگ میکنی ! اونا هیچوقت فکر نمی کردن معامله ای با این حجم ، با ایرانیا داشته باشن ...

خدائیش صبر و طاقت علی خیلی زیاد بود و در برابر اونهمه شوخی ، فقط لبخند می زد و هیچی نمی گفت ...

علی یکی از بهترین پاسدارهای نمونه ای بود که توی عمرم دیده بودم ! یه انسان به تمام معنی !

چند هفته گذشت و همچنان تفنگ شکاری علی ، سوژه ی خنده ی بچه ها بود !

تا اینکه یه روز ، نامه ای بدست علی رسید که همه رو شوکه کرد ... 

نامه از سفارت آلمان در تهران بود ...

دریافت همین نامه ، بدون اینکه بدونیم چی توش نوشته ، بُرجک خیلی هارو پایین آورد !

ترجمه نامه رو برامون خوند :

" علی عزیز ، از اینکه اسلحه بادی شکاری ما مورد علاقه شما قرار گرفته به خودمان می بالیم و بسیار خرسندیم . ولی متاسفانه چندین ساله شرکت سازنده ،  ساخت این اسلحه رو متوقف کرده و محصول دیگه ای تولید میکنه ! ولی ما به شما پیشنهاد خرید اسلحه های مشابه رو میدیم !

شما کافیه با سفارت ما در تهران تماس بگیرین تا کلیه مشخصات رو دراختیار شما قرار بدن ..."


قضیه ، جدی تر از اونی شده بود که همه مون فکرشو می کردیم !

آخه کی فکر می کرد سفارت آلمان ، پیگیر خرید یه دونه اسلحه بادی شکاری برا یه نفر در یه گوشه پرت از دنیا بشه ، اونم نفری از یه شهر گمنامی ازکشوری تحریم شده و جنگزده ...

 

هرچند علی به اسلحه مورد علاقه ش نرسید ولی ناخودآگاه پیروز این معامله شد ...

علی هیچی نمی گفت . اصلن اونهمه شوخی و مسخره بازی بچه هارو به روشون نیاورد .

 ولی بچه ها ، خودمون به خودمون ، تا چند وقت می گفتیم : یعنی اگه این شرکت توی کشور ما بود و همچین نامه ای به دست مدیر فروش اونجا می رسید چکار می کرد ؟

تنها جواب بچه ها به این سوال ، به اتفاق آراء این بود :

 بدون تامل ، نامه یه راست میرفت توی سطل زباله ...

و پشت بندش مدیر فروش اون شرکت می گفت : 

عمه بیامرز ! چی نوشته ! حتمن میخواد نامه فدایت شوم براش بنویسیم ... 

گــــــورررر باباش ! فکر کرده ما بیکاریم ...

[ سه‌شنبه 10 شهریور 1394 ] [ 00:38 ] [ بهمن ]

[ 23 نظر ]