X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

هتل ... تاکسی ... بیمارستان ...!!!

  چند بار مدارک رو چک کردم که خدای نکرده چیزی جا نمونه ...

وقتی مطمئّن شدم ، ساکمو بستم و عازم شدم ...

با تاخیر معمول در پروازها و دلهره از سالم رسیدن ، بالاخره به سلامتی رسیدم و مستقیم رفتم هتل . خیلی خسته بودم و شام نخورده خوابیدم ...

فردا صبح زود باید می رفتم بیمارستان . برا همینم زود خوابیدم تا برا برنامه های فردا خسته و کسل نباشم ...

از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابم برد ولی طبق برنامه ، صبح زود شاداب و سرحال بیدار شدم .

مدارک و نسخه هامو گذاشتم توی کیف و از هتل اومدم بیرون .

اگه می خواستم آژانس بگیرم هزینه هام خیلی زیاد می شد . حساب کردم یه بار با تاکسی میرم تا برا دفعات بعد مسیر رو یاد بگیرم ...

اولین تاکسی با شنیدن اسم بیمارستان جلوپام ترمز کرد ... اونم چه ترمزی ؟!

معلوم بود از اونائیه که به دشت اولِ صبح اعتقاد داره و نمیخواد اولین مشتری رو به هیچ قیمتی از دست بده ...

گردنمواز پنجره ماشین بردم داخل و سلام کردم و دوباره آدرس دادم :

- آقا ببخشید ، بیمارستان شفا میخوره ؟

راننده ، نگاهی با شک و تردید بهم کرد و گفت : از خوردن که میخوره ، ولی تا حالا نرفتی اونجا ؟

بهش گفتم راستش نه ، دیشب تازه از شهرستان اومدم و امروزم نوبت دکتر دارم . ساعت ده صبح . گفتم بخاطر ترافیک ، زود بیام بیرون که بموقع برسم ...

راننده لبخندی زد و گفت معلومه آدم دقیقی هستی و برا وقتت ارزش قائلی ! من از این جور آدما خیلی خوشم میاد ... بفرما بالا که من امروز دربست دراختیارتون هستم . فقط یه مسئله ، ماشینو دربستی میخواین یا اجازه میدین مسافر هم بزنم ؟

خدا پدرومادرشو بیامرزه ! چقدر با انصافه ...  هر کی بود ، تا اوضاعمو می دید و متوجه می شد غریبه ام و باید به نوبت دکترم برسم  ، سریع یه قیمت نجومی می داد و می گفت همینه که هست ! میخوای بخواه ، نمیخوای نخواه ...

منم ازش تشکر کردم و گفتم : خواهش میکنم ، شما اختیار دارین ، مسافر هم بزن ...

راننده ، با ذوق و شوق ، شونه هاشو بالا انداخت و گفت : بپر بالا که به مولا مخلصتم ...

منم پریدم بالا و به مولا تا بیمارستان تنگ دلش نشستم ...

از این خیابون به اون خیابون ، از این چهارراه ، به اون چهار راه ... دوتا سوار میشد یکی پیاده ! عینهو اسب شیره کش خونه !!! سرم گیج شد !!! چه غلطی کردم ...

اولش سعی کردم مسیر رو برا روزای بعد یاد بگیرم ولی دیدم نمی تونم ! اصلن مونده بودم آقای راننده چطور اینهمه خیابونو بلد شده ...

دیگه داشت دیرم میشد . یه گوشم به حرفهای راننده ، که از مسائل و مشکلات اقتصادی و اینهمه دزدی و اختلاس گله داشت و یه چشمم به ساعت که خدا نکنه دیر به بیمارستان برسم ... آخه خیلی تاکید داشتن که به موقع برسم وگرنه ممکن بود نوبتمو از دست بدم ...

راننده که متوجه استرسم شده بود گفت : حاجی نگران نباش ! مگه ساعت ده نوبت نداری ؟

گفتم چرا !

گفت : ساعت ده با من . بهت قول میدم یه ربع به ده درِ بیمارستان باشی ...

با این قولش کمی آروم شدم ، فقط کمی !

راننده مثه اینکه دل پری از روزگار داشته باشه ! همش از اینکه ماها، خوبی رو فراموش کردیم گله می کرد ، از حقه بازیهای مردم ، از اینکه من سر تو کلاه میذارم و یکی دیگه سر من ! از اینکه چی بودیم و چی شدیم ؟

خلاصه وقتی ایشون با اون بیان شیواشون اوضاع نابسامان مملکت رو خوووب تحلیل کرد و از اینهمه بد اخلاقیهای مردم و مسئولین گله ها کرد ، با یه حرکت جانانه ، وارد خیابونی شد که از دور تابلوی بیمارستان رو می تونستم ببینم ...

نگاه به ساعت و یه ربع مونده به ساعت ده ، باعث شد ناخودآگاه لبخندی بزنم و یه دست مریزاد به راننده بگم ...

موقع پیاده شدن ، خیلی خیلی از راننده تشکر کردم و مبلغ رو پرسیدم ...

راننده کمی مِنّ و مِنّ کرد و گفت هرچی بدی خدا برکت ...

منم قیمت رو بعهده خودش و انصافش گذاشتم و صمیمانه بخاطر به موقع رسیدن ازش تشکر کردم .

راننده ده تومن خواست . ده تومن برا اینـــــهمه مسیــــــر ... واقعن مبلغ ناچیزی بود !

 منم بخاطر جبران زحماتش خواستم بهش انعام بدم ولی ته دلم گفتم نه ، نکن اینکار رو ، توقعش میره بالا ...

خب خدارو شکر به موقع رسیدم و ویزیت شدم و قرار شد فردا صبح برا نمونه گیری و آزمایشات لازمه ساعت هفت صبح بیمارستان باشم ...

چون به اندازه کافی تا ظهر فرصت داشتم سلانه سلانه از بیمارستان خارج شدم و توی خیابون برا خودم قدم میزدم که چیز عجیبی توجهمو جلب کرد ...

اصلن باورم نمیشد ... مگه میشه ! مگه ممکنه !

 خداااااای مـــــن ! ما توی چه جامعه ای زندگی می کنیم ...

یه بار دیگه برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم ، دوباره به جلو نگاه کردم ... از شدت عصبانیت میخواستم دیوونه بشم ... میخواستم به زمین و زمان فحش بدم ... از اونچه که میدیدم  شوکه شده بودم !

 

دوستان عزیز ، نمیدونم تا اینجای ماجرا ، چه برداشتی داشتین و چه ذهنیتی براتون پیش اومده ؟

دوست دارم بعد از خوندن ادامه ماجرا و فهمیدن علت تعجبم ، توی کامنت هاتون برام بنویسین شما چی فکر میکردین و چه چیزی باعث اینهمه تعجب من شده بود ؟

خیلی دلم میخواد نظرتونو بدونم ...

لطفن بقیه ماجرا رو در ادامه مطلب بخونید ...

 

 دلم می خواست راننده رو می دیدم و با مشت می زدم تو دهنش ...کصــــافــط نــــاااامــــــرررررد ...

از اینکه منو هالو فرض کرده بود می خواستم منفجر بشم ...

چاره ای نبود ، کلاهی بود که سرم رفته بود و کاریشم نمیشد کرد ...

به راهم ادامه دادم و با عصبانیت رفتم داخل هتـــــل ...!


 حداقل خوشحال شدم که برا فردا صبح ، فاصله هتل تا بیمارستان رو فقط باید ده دقیقه پیاده روی بکنم ... 

[ پنج‌شنبه 5 شهریور 1394 ] [ 21:53 ] [ بهمن ]

[ 42 نظر ]