X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

زن و شرط بندی ...!!!

وقتی تصمیم گرفتن که بینشون قضاوت کنم ، تازه سرمو از رو کاغذ برداشتم و به حرفاشون گوش دادم ...

- خیره حاجی ؟ چی شده ؟

حاجی با اون هیکل درشت و استخونیش گفت : مهندس ! من تورو قبول دارم ، هرچی گفتی رو حرفت حرف نمی زنم . نظرت برام سنده ، پولارو می ذاریم پیش تو ...

-  خیر باشه اینشاالله ، از چی حرف می زنی ؟ کدوم پول ؟

همکار دیگه مون رو به حاجی کرد و گفت : حاجی ! برا من صد تومن پولی نیست ! من بدون شرط بندی هم حاضرم بهت ثابت کنم من از اون سوسولاش نیستم ! اگه هم پاش بیفته بد جوری بهت ثابت می کنم ! ولی خجالتش برا تو می مونه ... 

حاجی ، که از اون مسلمونای دوآتیشه بود و اعتقادات محکمی داشت ، از اون طرفم سعی میکرد ، به خیال خودش ، از قافله ی مردونگی عقب نمونه ! برا همینم خیلی تاکید میکرد شرطشون ضمانت مالی هم داشته باشه !

حاجی ، یه مرد باخدا ، از اونائی که سعی کرده بود توی زندگی نون رو به نرخ روز نخوره و برا خودش و کارش یه چارچوب شرعی تعیین کنه !

 از اونائی که حتی پول نیم روز ماموریت نرفته هم توی فیش حقوقیش نبود و اصطلاحن از آب شب مونده هم پرهیز می کرد . 

حالا چی شده که می خواست شرط بندی کنه !؟ خیلی برام عجیب بود ...

حتمن یه مسئله ی خیلی مهمی پیش اومده که کارشون به شرط بندی کشیده و منو وکیل وصی خودشون قرار دادن ...

 البته ، همکاردیگه مون هم ، کم از حاجی نبود !

اونم از اون مردان نیک روزگار ، از اونائی که نمازش رو به هر کاری ترجیح می داد ... از اونائی که یه عمر با نام نیک و سابقه ی درخشان توی اداره خدمت کرده بود ...

-  خب ! میشه یکی تون منو روشن کنه ؟ میشه بفرمائید من قاضی چه پرونده ای هستم که رو بُرد و باختش نفری صدهزار تومن از جیب مبارکتون مایه گذاشتین ؟

تازه این وسط ، یکی می بره و یکی می بازه ! حالا از این معامله چی به من می رسه ؟

حاجی گفت : خوو تو هم شرط بندی کن و صد تومن بزار ، اگه تو هم بردی نوش جونت !

اون همکارمون گفت : نه حـــاجی ! مهندس از اوناش نیست ، نه پولشو میده و نه جراتشو داره !

معلوم بود با این حرفش می خواست منو تحریک کنه ! منم که با این حرفها تحریک نمی شم ! ولی بهش گفتم : تا نگی شرط بندی سر چیه محاله منم بیام تو بازیتون ، چه رسه به اینکه قاضی هم بشم !

حاجی گفت : عجله نکن ! الان برات توضیح میدم ! ولی یه مسئله رو باید توی این شرط بندی رعایت کنیم ...

همکارمون که معلوم بود داره لاف میاد ،گفت : بازم چه شرطی ؟ خوو حاجی اگه نمی تونی ، یا اگه نمی خوای ، اینقدر شلوغش نکن ! قول میدیم قضیه رو همین جا تمومش کنیم و بین خودمون سه تا بمونه ...

حاجی تا اینو شنید صداشو بالا برد و گفت : گـــــوش کــــن ببین چی میگم !  میخوام بگم باید همین الان بریم . فردا و پس فردا و روز دیگه رو اصلن قبول ندارم ... همین الان !

آخه از تو بعید نیست الان بری خونه و سر رات چند شاخه گل بخری و از زنت خواهش کنی بهت کمک کنه ...

همکارمون از رو صندلی نیم خیز شد و با عصبانیت گفت : مــــــــــــن ؟ بچه ای حاجی ! معلومه هنوز منو نشناختی ! مرد و قولش ! یالا ! یالا بلند شو همین الان بریم ...

حاجی هم دستشو گرفت و بلند شدن که برن !

اونا راه افتادن ، ولی من از جام تکون نخوردم .

حاجی ، که معلوم بود برا اثبات حرفش خیلی عجله داره ، با تعجب نگاهی به من کرد و گفت : مهندس ! چرا نشستی ؟ پَ دِ بلند شو بریم !

منم که واقعن از کنجکاوی داشتم دیوونه می شدم ، ولی برخلاف باطنم ، خیلی ریلکس پامو رو پام گذاشتم و از جام جُم نخوردم !

تا حاجی اومد صداشو برام کلفت کنه ، بهش گفتم : 

حاجی جون ، نیگا کن ببین چی میگم . یعنی منی که قاضی این پرونده ی مهم شدم نباید بفهمم قضیه چیه ؟ نباید بدونم کی کیو کشته ؟

حاجی خندید و گفت : ببخش ، یادم رفت موضوعو بهت بگم !

راستش منو ایشون داشتیم در مورد زن ذلیلی حرف می زدیم ...

-   زن ذلیلی ؟؟؟

-  آره دیگه ! زن ذلیلی ! ایشون ادعاش میشه زن ذلیل نیست ! ولی با شناختی که ازشون دارم مطمئّنم ترسوتر و زن ذلیل تر از خودش خودشه !

-  خب حاجی ، زن ذلیل ! حالا باید چی رو ثابت کنیم ؟

حاجی گفت : قرار گذاشتیم همین الان بریم در خونه مون ، من زنگ خونه رو می زنم ، عیالو صدا می زنم و بهش میگم بیاد دم در ، تااا اومد ، یه سیلی محکم میزنم تو گوشش و بهش میگم برو داخل ... ایشونم باید همین کار رو بکنه ! اگه تونست یه سیلی به زنش بزنه ، نامردم اگه صد تومن بهش ندم ...

 


 

یه دفعه مثه کسی که خبر فوت عزیزشو بهش بدن ، زانوهام سست شد و دوباره نشستم رو صندلی ...

حاجی گفت : پ چی شد ؟ چرا نشستی ؟

راستش منگ بودم ! گیـــــج و منــــــگ ...انتظار این حرفارو ، لااقل از حاجی نداشتم ! چه حااااااجئی تو ذهنم ساخته بودم و چی می دیدم ؟ نمی دونستم چطور و از کجا حرف بزنم ...

چند نفس عمیق کشیدم و گفتم : آخه این چه شرطیه مومن ؟ تقویمو نگاه کردین که دارین حرف میزنین ؟ بابا چرا هنوز خوابین ؟ خیر سرمون قرن بیست و یکمیم !

حاجی جان ، تو که اهل خدا و پیغمبری ! حتمن شنیدی حضرت علی (ع) شب زفافش ، پاهای حضرت فاطمه (س) رو توی تشت آبی می شوره ، بعد بخاطر برکت خونه ش اون آبو چهار طرف حیاط خونه ش می ریزه و میگه میخوام خونه مو از درد و بلا و چشم بد حفظ کنم ؟

حاجی گفت : تو زنامونو با حضرت فاطمه (س) مقایسه میکنی ؟

-  حاجی ! حااااجی !!! این چه حرفیه میزنی ؟ کاری که حضرت علی (ع) انجام داده روش زندگیه ، سرمشقه برا ما ، تازه کجای قرآن داریم که مرد به زنش سیلی بزنه ؟

حاجی ، الان بیایین باهم بریم در خونه مون ، من زنگو می زنم ، خانوممو صدا می زنم ، وقتی اومد بیرون ، جلوی شما ، دستاشو می بوسم و بهش میگم بفرما داخل ، ببخش مزاحمت شدم ،کاریت نداشتم ... نفری صد تومنم بهتون میدم ... زن ذلیل عالمم هستم ...

همکارمون که تا حالا ساکت مونده بود ، با نیشخندی تلخ رو به حاجی گفت : دیــــدی گفتم حـــااااااااجی ...؟ 

[ یکشنبه 1 شهریور 1394 ] [ 18:41 ] [ بهمن ]

[ 28 نظر ]