X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

فرشته ...

رسیدگی به امورات یه پیرمرد و پیره زن خونه نشین ، ثواب داره .  

براشون نون بخری ، میوه بخری ، کاراشونو انجام بدی ! از تنهائی درشون بیاری و به درد دلشون گوش بدی .

گاهی اوقات شاهد مشاجره ی شیرینشون باشی و به عشقی که حتی توی لایه های پنهان مشاجره شون موج میزنه غبطه بخوری ...

مقایسه این عشق با عشقای خیابونی و مجازی واقعن عذاب آوره ... بقول شاعر ، این کجا و اون کجا ...

سینه شون پر از خاطراته و هرکدوم دنبال گوشی برا شنیدن ! یه گوش اختصاصی تنها برا خودش ! و دعواشون سر اینکه بزار من اینو بگم ... و اون یکی بگه : آخه زن ، تو بلدی خاطره تعریف کنی ؟

و زن  هم برزخ بشه که : نه اروااا عمه ت ! تو بلدی !

از اینکه ببینی هر روز چشم انتظارن که کی زنگ خونه شونو میزنی ، دلت به درد بیاد و از اینکه نمیتونی تمام وقت در خدمتشون باشی شرمنده باشی و ناراحت ...  

یه روز موضوع رو به پسرشون که توی کانادا زندگی میکنه گفتم ! بهش گفتم شما که ماشاالله وضع زندگیت خوبه ، چرا پدر مادرتو نمیبری پیش خودت اونور آب !

پسره گفت من از خدا میخوام ، مادرم قبول نمیکنه !

بهش گفتم : اون با من ...

و ســه ســـوتــــــــــــــــــه ! راضیشون کردم راهی دیار کفر بشن ... 

( آخه میگفتن اونجا بانگ مسلمونی نیست ...! )

و اینچنین شد که اون زوج عاشق ، برا اولین بار توی عمرشون پا گذاشتن بیرون از زادگاهشون ...

چی به سرشون اومد و توی دیاری که بانگ مسلمونی نبود ! چه حال و روزی داشتن ؟ خبر نداشتم ...

 تا اینکه حدود یکسال ، کمی کمتر یا بیشتر ، برا دید و بازدید و رفع دلتنگی هاشون اومدن ایران .

خب ، منم دلتنگشون بودم و رفتم دیدنشون ...

پیرمرده چه تیپی بهم زده بود ! شاید ده سال جوونتر به نظر میرسید ! و چه حسرتی میخورد که چرا اینقدر دیر رفته ! با آب و تاب و لذت از چیزائی برام حرف میزد که توی عمرش ندیده بود ...

من که باورم نمیشد ...

می گفت : هنوز چند روز از رفتنمون به کانادا نگذشته بود که یه روز ظهر زنگ خونه پسرمو زدن . عروسم رفت در رو باز کرد و بعد از چند لحظه اومد و گفت : حاج آقا ، ماشین اومده دنبالتون که برین مسجد برا نماز !

چقدر خوشحال شدم و برا پسرم دعا کردم که اینهمه به فکر باباشه ! ولی عروسم گفت : بابا ، این ماشینو " شرکت بیمه " فرستاده ! این از وظایف بیمه است که اگه تمایل داشته باشین شما رو پنج وقت با ماشین ببره مسجد برا نماز و همونجا بمونه تا بخوای برگردی ...

پیرمرد در حالی که سرشو تکون میداد با تمسخر گفت : ببین ، کافرا چقدر به فکر مردمشونن ...؟

حاجی که حالا دیگه حرفای بودار هم میزد ، همش حین صحبت ، دستاشو روی پاهاش می کشید و حسرت می خورد ! انگار یه چیزی عذابش میداد ! یه کمبود ، یه نقص ! یه تفاوت فرهنگی ...

بهش گفتم حاجی ، دیدی به این بدی هم که فکر میکردی نبود ؟

حاجی سرشو تکون داد و گفت حالا اینو گوش کن :

 یه روز کسی خونه نبود و منم حوصله ام سر رفته بود . از خونه رفتم بیرون و توی پارک نزدیک خونه رو یه صندلی نشستم ... اصلن سرخیال هوا نبودم ! فکر کردم ایرانه ...

بعدِ نیم ساعت ، از سوز سرما ، بدنم کرخت شد و نمیتونستم تکون بخورم ... از بد روزگار هیچکی هم اونجا نبود !

داشتم بیحس میشدم که دیدم یه دختر جوون از کنارم رد شد و نیم نگاهی بهم کرد .

نا نداشتم حتی التماسش کنم و ازش کمک بخوام ! تازه رومم نمیشد . خدارو شکر خودش با یه نگاه متوجه شد که دارم از حال میرم . اومد دو زانو جلوم نشست و باهام حرف زد !

راستش از حرفهاش چیزی نفهمیدم ولی تُن صداش خیلی مهربون بود ! توی اون هوای یخی و سوزناک ، دستکش هاشو درآورد و با دستاش دو طرف صورتمو به آرومی ماساژ داد و با دهنش دستامو ، هاااااااا  میکرد و با گرمای دهنش دستامو گرم می کرد !

توی چشام نگاه میکرد و با لبخندی ملیح ، دوباره بهم امید به زندگی میداد . ناخودآگاه احساس کردم نوه مه ... احساس کردم پاره ی تنمه ...

اون لبخند میزد و من اشک میریختم ...

بعد دوباره دستامو گذاشت زیر بغلش و بازم با دوتا دستش صورتمو خوووووب ماساژ داد !

بیش از ده دقیقه کنارم موند و مثه یه دختر جونسوز بهم رسیدگی کرد ، وقتی دید حالم کمی بهتر شده یه اُکی گفت و ازم خداحافظی کرد و رفت ...

حاجی میگفت وقتی ازم دور میشد ، از پشت سر که نگاش کردم احساس کردم اون دختر یه فرشته بود ...

من تا حالا فکر می کردم فرشته ها حتمن نماز میخونن ! ولی اونروز فهمیدم به هر انسان مهربونی میشه گفت " فـــرشتــه " ...

[ چهارشنبه 28 مرداد 1394 ] [ 08:05 ] [ بهمن ]

[ 23 نظر ]