X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

چه دنیای عجیبیه ...!

با پدر خانومم رفتیم مجلس فاتحه خونی ...

توی ورودی مسجد ، مرد میانسال اخموئی بود که لباس مشکی به تن ، ابروها گره خورده ، دستاش زیر بغلش ،  بدون اینکه اشک بریزه ، مات و مبهوت به کفشهاش نگاه میکرد ...

توی مسیر فرصت نشد بپرسم مجلس ختم کی میریم ، ولی موقعی که پدرخانومم با صاحب عزا ( همون مرد میانسال اخمو ) دست داد جمله ای بهش گفت که خیلی تعجب کردم :

مشتی علی ! راستش نمیدونم بهت تسلیت بگم ، یا تبریک ! خدا انشاالله بهت صبر بده بتونی این مصیبت هارو تحمل کنی ...

پیش خودم گفتم پدرخانومم نگفت میریم مجلس ختم یه شهید  ! تازه ، الان چه وقته شهادته ! ( آخه سالها از پایان جنگ گذشته بود !)

خلاصه همش توی فکر فلسفه این تبریک و تسلیته بودم ...تا اینکه اومدیم بیرون و به پدرخانومم گفتم : عمو جریان چیه ؟ چرا به صاحب عزا تبریک و تسلیت گفتی ؟

پدر خانومم گفت : داستانش مفصله !

- اون مرد پیرهن مشکی رو دیدی ؟

- مشتی علی رو میگی ؟

- آره ؛ این بنده خدا کشاورزه ، چند روز قبل ، میاد شهر ماشینشو بفروشه .( یه ماشین گرون قیمت داشته ! ) چون چِک و مِک رو قبول نداشته بنگاه دار هم تمام پول ماشین رو نقدن بهش پرداخت میکنه ...*

مشتی علی هم پولا رو میریزه توی گونی و چون دیر وقت بوده میره خونه ی برادرش که توی شهرزندگی میکنه ...

شب همونجا توی اتاق پسر برادرش که سربازه و از بد روزگار ، اون شب خونه نبوده ، میخوابه ولی تا صبح نگران چشمای حریص و پرسشهای بی ربط و سرکشی های بیموقع برادرش بوده ...

نزدیکای صبح ، یه ندائی بهش میگه تا جونت رو از دست ندادی از خونه بزن بیرون ، دیگه صبح شده و شهر هم بیدار شده ...

ایشون یواش پولاشو میزنه زیر بغلش و دِ برو که رفتی ...

از اونور هم پسر برادرش ( همون سربازه ) صبح زود میاد خونه ! چون کلید داشته یواش کلید میندازه و خسته و کوفته میره سر تشک آماده میخوابه ...

از اینجای ماجرا به بعد رو خودِ شیطون رسمن مدیریت میکنه ...

به برادره میگه : بدبخت ! تا صبح نشده برو کارشو تموم کن و پولارو بردار و یه عمر راحت زندگی کن !

وجدانه بهش میگه : بیچاره ! نکن اینکارو ! برادرته ! تازه اگه کشتیش ، جنازه شو چکار میکنی ؟

شیطونه میگه : برادر کیلوئی چند ؟! فعلن تا روز نشده برو کار رو تموم کن وگرنه این فرصتو از دست میدی و یه عمر پشیمون میشی ...

خلاصه آهسته بلند میشه ، از توی آشپزخونه یه چاقوی بزرگ برمیداره ، میره بالا سر برادرش و تا میتونه با چاقو بهش ضربه میزنه !

وقتی که خیالش راحت میشه ، پتو رو کنار میزنه و با تعجب با جنازه ی خونین پسرش روبرو میشه ... پسر بیچاره ای که اومده بود خونواده شو ببینه ...

پدرخانومم میگفت : مشتی علی ، اگه اون روز صبح زود از خونه نزده بود بیرون ، الان بجای پسر برادرش ، زیر خاک بود ...

منم برا همین بهش تبریک گفتم که زنده مونده ، تسلیت گفتم که پسر برادرش زیر خاکه و برادرش هم گوشه ی زندون ...

میبینی چه دنیای عجیبیه ...

*این ماجرا مال زمانیه که هنوز پولهای درشت ایران چک و کارتهای عابر بانک در اختیار مردم نبود .

[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 14:56 ] [ بهمن ]

[ 27 نظر ]