X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

بازنشسته ...

بجای اینکه بره کارت بزنه ، یه راست رفت کنار شیرِ آب ، کفشاشو در آورد و پاهاشو با جوراب گرفت زیر آبِ سرد ...

رفتم پیشش ، خواستم بهش سلام کنم دیدم پیشونیش خیس عرقه ! دونه های درشت عرق از پیشونیش می ریخت رو شلوارش !

نگرانش شدم ، تا حالا اینطوری ندیده بودمش ! دستمو گذاشتم رو شونه ش و حالشو پرسیدم . هیچی نگفت ! به سختی نفس می کشید و مرتب آب میزد به صورتش ... 

عاقله مردیه که کمتر نمونه ش رو توی عمرم دیدم . کارمند یه سازمان معتبر ، با یه پست سازمانی خیلی خوب ! و حالا بازنشسته با حقوقی نسبتن خوب . 

سالها پیش که هر کسی دنبال درس خوندن نمیرفت ، لیسانس زبان فرانسه رو گرفته بود . 

اهل مطالعه و تحقیق . قرآن رو بلد بود با تفسیر آیاتش ، نهج البلاغه رو کامل خونده بود . اشعار حافظ رو برام تفسیر میکرد طوری که شعر حافظ به جان و دلم مینشست ... هیچ وقت ، اونو بدون کتاب ندیدم ! از اون کتابای مرد افکنِ هزار صفحه ای ... 

از گذشته اش که برام حرف میزد متوجه شدم توی اداره شون چه بُرو بیایی داشته برا خودش! چه خدم و حشمی و چه ارباب رجوعی که محتاج یه نیم نگاهش بودن ... 

وقتی باهاش حرف میزنی انگار با بید مجنون همصحبت شدی ! افتاده و سربزیر ...

کلامش ، هر شنونده ای رو مسحور و شیفته ی خودش می کنه .

و حالا دست تقدیر اونو نشونده بود روی صندلی نگهبانی شرکت ما ...

پرسیدم چراااا؟

گفت : چی چی رو چراااا؟

گفتم همینی که اومدی و نگهبانی میدی ؟

گفت : زندگیه دیگه ! خرج داره !

گفتم خدارو شکر اونقدر میگیری که نیازی نداشته باشی !

گفت : اگه تنها بودم حتمن همینه که شما میگین ...

گفتم مگه هنوز عیالت سنگینه ؟

گفت : چه جور هم ... !

و اخمهاش  گره خورد ! کمی فکر کرد و شاید بخاطر اینکه سبک بشه ادامه داد: 

 متاسفانه دامادم خیلی اهل کار نیست ! هفته ای چهار ، پنج روز خونه مون لنگر میندازه و من باید براش کنگر ببرم ... از خورد و خوراکش گرفته تااااا حموم و دستشویی و پول تو جیبیش !

کمی بغضشو قورت داد و گفت : 

 بدبختانه پسرمم بدتر از دامادمه ! اونم با زن و بچه ش نون خورم هستن ! تازه یه تو راهی هم دارن که دیگه مخارجش هنوز نیومده ، قوز بالاقوزه !

عروسم دوتا پاشو کرد تو یه کفش که ما ماشین لازم داریم ، اونم مدل بالا ! و الان قسط سنگین ماشینشونو من میدم ...

میترسید نکنه دامادش متوجه بشه و اونم درخواست ماشین بده ...

می گفت : یادش بخیر زمانی که چوپون بودم و توی روستا زندگی می کردم . واقعن از غم عالم و آدم بیخبر بودم !

می گفت : خوشی زد زیر دلمو اومدم شهر برا ادامه تحصیل و مثلن زندگی بهتر ... خدارو شکر به همه چی رسیدم ، برا خودم سری شدم توی سرا ، بدون اینکه لحظه ای خدارو از یاد ببرم ، سعی کردم لقمه ی حلال سرِ سفره ام ببرم ، بقول قدیمیا از آب شب مونده هم پرهیز می کردم . حالا نتیجه زحمات و تلاش یه عمرم شده این که پسرم بهم تودهنی بزنه ...

گفتم تودهنی ؟ اونم پسرت ! باورش سخته !

گفت : الان پسرم از شهرستان تماس گرفته میگه همین الان چهارصد برام کارت به کارت کن شدیدن نیاز دارم ...

بهش میگم : الان کارتم خالیه ، آخه هرچی حقوق گرفتم خرج اقساط تو و رضا شدن ... ( رضا دامادمه ! )

نمیدونم کجا گرفتار شده بود که وقتی فهمید نمیتونم کمکش کنم با عصبانیت سرم داد زد و گفت :

توی بیشعور!!! باید همون چوپون می موندی !!! آخه تو به شهر اومدن چه ...؟؟؟ 

دستمو از رو شونه ش برداشتم ... احساس کردم شونه هاش دارن می لرزن ... رفتم از اتاق نگهبانی براش یه لیوان آب خنک بیارم ! 

 توی راه با خودم فکر می کردم ، یعنی یه لیوان آب خنک ، میتونه این حجم از آتیش دلش رو خاموش کنه ...؟

[ یکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 08:32 ] [ بهمن ]

[ 27 نظر ]