X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

نــــــــــــــــــــــــــــه ...!!!

نه ، نه ، اصلن حرفشو نزن ...

نــــــــــــــه ! باور کن امکان نداره ! خب من چکار کنم ، نمیشه ! اگه راهی داشت ، حتمن در خدمتتون بودم . فقط میتونم بگم شرمنده ...

 

این همه " نه " کلماتی بودن منفی با باری کاملن مثبت ...

" نه " یکی از ساده ترین کلمات زبان ماست که گاهی اوقات بیان اون فوق العاده مشکله ...

برا من که همیشه سخت بوده ، حتی همین حالا ...


یادمه با همکارم از سفر خارج برمی گشتیم ... از ژاپن ...

توی فرودگاه توکیو، هر کدوم با یه کیف سامسونت نشسته بودیم در انتظار پرواز...

یه آقائی که از دور مارو نشونه گرفته بود اومد سراغمون . سلام کرد و گفت : ظاهرن شما ایرانی هستین .

( تابلو بود ! آخه توی اونهمه مسافر، فقط ما دونفر سبیل کَت و کلفت شرقی – ایرونی داشتیم ...)

بهش گفتم : امرتون !( البته با خوشروئی )

ایشونم که یه هموطن ساکن ژاپن بود و همسر ژاپنی و دو تا بچه هم داشت ، بدو رفت برامون دوتا نوشابه خرید و از در دوستی در اومد که ظاهرن شما بار و بندیل ندارین ...

بهش گفتیم سفر ما ماموریت اداری بوده و چیز خاصی نخریدیم .

 ایشون که حالا دیگه مارو با اون نوشابه ها ، کاملن نمک گیر خودش کرده بود گفت اگه میشه بخشی از خریدهای مامان جونشو به حساب خودمون بزنیم ...( آخه مامان جونش حدود چهل کیلو اضافه بار داشت ... )

ما هم که " نه " گفتن توی مراممون نیست ، قبول کردیم و نفری بیست کیلو از اضافه بار مامان جونشو زدیم به حسابمون ...


مهمانداری از کادر پرواز از اینهمه جوانمردی ، اونم توی دیار غربت ، خوشش اومد و آقائی رو صدا زد و گفت : علی آقا ؛ ایشون ( اشاره ش به ما بود ! ) هنوز ظرفیت خالی دارن ، میتونی بارت رو بدی اینا ببرن ...

علی آقا که گل از گلش شکفت ، سلامی کرد و گفت : شما با اینکارتون خدمت بزرگی به ورزش کشور می کنین ...

ما هاج و واج که حمل بار چه دخلی به ورزش کشورداره !

که علی آقا نذاشت توی گیجی و خماری بمونیم وادامه داد : اینا لباسای تکواندوکارای تیم ملیه که چند روز دیگه مسابقه دارن و شدیدن منتظر این لباسا ...


خب خدارو شکر که ما هم اگر چه ورزشکار نیستیم ولی بشدت مخلص هرچی  ورزشکاره هستیم ... فلذا اینجا هم بله رو گفتیم !


تازه میخواستیم یه نفس راحت بکشیم که یه آقائی شیک و پیک ، با عینک دودی ، ( که من مونده بودم چطوری اطرافشو میبینه ! ) قد بلند و کیف بدست ، خیلی آهسته  وکمی هم ترسناک گفت : آقـــــــــــاااا ...!!!

از ترس ، یواش سرمو برگردوندم و با لرز گفتم : با منی ؟

ایشون با نوک انگشتش اشاره کرد که برم خدمتش ...

پیش خودم گفتم نکنه مامور حفاظت پروازه و از اینکه نشناخته ، اینهمه بار رو قبول کردیم میخواد بهمون گیر بده ...

خیلی مودبانه رفتم خدمتشون و گفتم امری داشتین ؟ ( از اینکه چشاشو از پشت عینک دودی نمیدیدم خیلی معذب بودم ! )

ایشون با همون هیبت گفت : ظاهرن شما ظرفیت بار آزاد دارین ؟

بنده خدا منتظر جواب من نشد و ادامه داد : میخوام ازتون خواهش کنم این کیف منو با خودتون ببرین و تهران ازتون تحویل میگیرم ...

 

لعنت به عمری که یه دونه " نه " توش گفته نشه ...

خواستم بگم ، آقای محترم ، شما نیازی نیست کیفتونو به بار تحویل بدین ، کیف جزء بار محسوب نمیشه ...

خواستم بگم " نه  ، نمیتونم ، شرمنده " ولی دیدم جرات اینکار رو ندارم ...( آخه " نه " گفتن تمرین میخواد ! )

هنوز درگیر خودم بودم ، که یهووو دسته کیف رو توی دستم احساس کردم ...

کیفو از ایشون گرفتم و توی ذهنم شروع کردم به دعوا کردن با خودم ! 

چقدر زدم توی سر خودم ، خدا میدونه ! 

چقدر با لگد به خودم اردنگی زدم ! 

چقدر فحش و فضیحت نثار خودم کردم خدا میدونه ...


از مرز ژاپن گذشتیم ولی مثه آدمای خلافکار از صدای پشت سرم هم میترسیدم ...

و از مرز کشور خودمون ! تنها معجزه نجاتمون داد ... خدارو شکر ...


قرار شد نماینده تیم ملی تکواندو ، توی فرودگاه با یه دسته گل به استقبالمون بیاد ( دسته گل نشونه ما و اونا بود !)

قرار شد خونواده ی مامان جون ، توی تهران در خدمتمون باشن ( چون ساعت یازده شب می رسیدیم و جائی رو نداشتیم ! و قرار بود شب رو مهمون اونا باشیم ! )

قرار شد اون آقای شیک پوش توی تهران از خجالتمون دربیاد ...


وقتی رسیدیم فرودگاه ، حتی یه نفر هم ازما تشکر نکرد که نکرد ... هر کی رفت دنبال بار و بندیل خودش ...

جالب اینه که بار و بندیل مامان جون رو تا دم در براش بردیم ، ایشون که هیچ ، بچه ها و نوه هاش هم محل سگی بهمون نذاشتن ...( آخه بیچاره ها فکر می کردن ما باربرای فرودگاه هستیم ...)

حالا همه ی اینا یه طرف ...


راستی راستی توی اون کیفه چی بود که اُوشون نمیخواست خودش اونو از مرز دو کشور رد کنه ...؟


برا این سوال ، هیچوقت نتونستم جوابی پیدا کنم ...


 

پ.ن : مزید اطلاع عزیزان ، لینک پاورپوینتی رو از وبلاگ " استاد بهرامپور" براتون انتخاب کردم که دیدنش رو بهتون توصیه میکنم ...

" قدرت نه گفتن ..."

 

[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 01:29 ] [ بهمن ]

[ 37 نظر ]