X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

رادیو محلی ...

از مزایای جنگ تحمیلی ، افتتاح رادیو محلی برا شهرمون بود ...

رادیوئی که به منظور اعلام آژیر خطر حمله هوائی دشمن یا همون وضعیت قرمز کاربرد داشت ...

یه اعلامی و دریافت بمب های ارسالی صدام یزید کافر و بعد ، اعلام وضعیت سفید و خروج مردم از پناهگاه ها و ادامه زندگی در شرایط سخت جنگی ...


خب وقتی سهمیه اختصاصی ِ مردم ما شد موشک های نه متری و دوازده متری ! برا کوچه های سه متری و شش متری ، در عمیق ترین زمان خوابشون ، ساعت دو و سه بامداد ! دیگه اعلام آژیر معنی نداشت .

مسئولین تصمیم گرفتن از این رسانه برای انجام کارهای فرهنگی در شهر و روحیه دادن به بچه ها در جبهه استفاده بکنن .

عده ای نابلد و کاردان ، هسته ی اولیه رادیو رو تشکیل دادن .

" نابلد " چون تا اون موقع کار کلاسیک رادیوئی نکرده بودن !

" کاردان " چون ، پیش زمینه های کار فرهنگی رو بلد بودن و جسارت کار رو هم داشتن .

هسته ی اولیه این گروه رو مسئولین بسیج مرکزی انتخاب کرده بودن و منم از پایگاه بسیج محله مون برای پیوستن به این جمع فرا خوان شدم .

تشکیل یه مرکز رادیوئی از نقطه صفر ، اونم نه هر صفری !  کار سخت و طاقت فرسائی بود که ما با تلاش بسیجی وار ، اونو با موفقیت نسبی به انجام رسوندیم .


یادش به خیر ! هر روزِ اون روزا ، برام خاطره داشت ...

خوب یادمه اولین سالی که به مناسبت ماه مبارک رمضان تصمیم گرفتیم برنامه های مناسبتی داشته باشیم اتفاق مضحکی افتاد که در تاریخ چند ده ساله رادیو بی نظیره ...


یکی از اون برنامه های مناسبتی ، دعاهای خیلی کوتاه روزانه ی این ماهه که سرجمع ، هر روز دو دقیقه بیشترطول نمیکشن !!!

چون برای این برنامه دیر تصمیم گرفته بودیم ، لذا در تهیه دعاهای یومیه هم دیر اقدام کردیم .

در این میون ، وظیفه من ضبط این مناجات بود .


چون تا شروع اذان ظهرِ اولین روزِ ماه رمضان وقتی نمونده بود با عجله مناجاتِ روز اول تا پونزدهم رو روی یه نوار کاست ضبط کردیم و خیلی با عجله اونو رسوندم به واحد پخش .

همه ی پونزده دعا ، با فاصله کوتاه چند ثانیه ای از همدیگه جدا شده بودن .


نوار رو به آقا محمد ( مسئول پخش ) دادم و بهش گفتم اینا دعاهای بعد از اذان هستن ، به محض اینکه اذان تموم شد ، دعای روز اول رو از این کاست پخش کن ...

وقتی خیالم راحت شد که موضوع رو فهمیده ، بدو از واحد پخش خودمو رسوندم به روابط عمومی و قسمت ضبط برنامه ها که کمتر از هزار متر از هم فاصله داشتن و توی دوتا ساختمان جدا از هم بودن .

چون اولین بارمون بود ، میخواستم مثه یه شهروند معمولی ، منم دعاهارو بی واسطه ، از رادیو گوش بگیرم که اگه اشکالی دارن برا روز بعد اشکالشونو برطرف کنم .


اذان تمام شد و دعای روز اول ماه مبارک رمضان طبق برنامه ، از رادیو پخش شد .

میزان اکوی صدا افتضاح بود ، که باید اصلاحش می کردم . ولی صدای مداح عالی بود .

دعا که تموم شد و لذتش به تنمون نشست ، چند ثانیه سکوت پخش شد و طبق روال باید صدای تیک تاک و بعد صدای مجری پخش میشد که : 

 شنوندگان عزیز ، توجه شمارو به ادامه برنامه های شبکه سراسری جلب میکنیم


سکوت تمام شد و بر خلاف انتظارمون مداح با همون صدای آرومش اعلام کرد : دعای روز دوم ماه مبارک رمضان "

من :

مسئول روابط عمومی رادیو :

مدیر مسئول رادیو :

دوباره من :smiley face crying emoticon


مدیر رادیو بهم نگاه کرد و گفت : محمد داره چکار میکنه ؟ مگه براش توضیح ندادی ؟

قسم و آیه و قرآن که به پیر و به پیغمبر ، براش گفتم چکار باید بکنه ...

تا ما داشتیم جر و بحث می کردیم ، مداح با همون صدای نازنینش گفت : دعای روز سوم ماه مبارک رمضان "

مدیرمون با دو دستش زد توی سرش و گفت : آبرومون رفت ... به محمد زنگ بزنید ببینید چه غلطی داره میکنه !!!

ولی مگه لامصب تلفونو جواب میداد !

هنوز گوشی دستمون بود که دعای روز چهارم ماه مبارک رمضان هم پخش شد ...

مدیر رادیو سرم داد زد و گفت برو ببین شاید محمد مُرده ! برو جلو این گندو بگیر ...


نمیدونم مسافت بین دو تا ساختمونو چطوری دویدم ...upset smiley emoticon


وقتی رسیدم ، مداحمون داشت دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان رو برا روزه داران عزیز میخوند ...

هر چی توی اتاق پخش رو نگاه کردم اثری از آقا محمد ندیدم که ندیدم ...

مجبور شدم به محض اینکه دعای روز هشتم تموم شد  ضبط صوت رو قطع کنم و نوار " ادامه برنامه ها از شبکه سراسری "رو پخش کنم و غائله رو تموم کنم ...super sad emoticon


بعد از ختم غائله ، تازه دیدم آقا محمد سلانه سلانه داره از دستشوئی میاد و با لبخند ملیح همیشه گیش میگه : تــــو اینجا چکار می کنی ؟

از اینهمه بی خیالیش کفرم بالا اومده بود . سرش داد زدم : لامصب ! تو نوار رو پخش میکنی و میری دستشوئی ؟

و آقا محمد خیلی ریلکس گفت : مگه گناه کردم ! خوو گفتم تا دعارو میخونه منم برم وضو بگیرم !

بهش گفتم  : الان خبر داری تا روز چندم ، دعا پخش شده ...؟؟؟

و خوشبختانه ! آقا محمد اصلن توی باغ نبود ...!!!

 

 

جالب اینه مساجد شهرمون و شهرهای اطراف تاااا جبهه ها ، شاهکار مارو از بلندگوهاشون پخش کرده بودن ...

دوستم می گفت : پیرمردی توی مسجد نشسته بود منتظر شروع نماز . در حالی که دستشو رو زانوهاش می کشید با طنز خاصی گفت : وَاااالا !!! خدا خیر دُها به رودیُمُون ! اَمسال خوب سیمُون مارَمَضُنَه وارُندِنِش ...!!! *

 

<!--[if !supportLists]-->* <!--[endif]-->پ.ن:آ وَالله ! خدا به رادیو مون خیر بده ! امسال خوب برامون ماه رمضانو تموم کردن...  

[ دوشنبه 22 تیر 1394 ] [ 15:41 ] [ بهمن ]

[ 32 نظر ]