X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

شوهر آهو خانم !


سفره آماده و ما قدم زنان منتظر مهمونا ...

چه مهمونائی ؟

مهمونای بسیار عزیز و محترمی ...

خانومم دَم به دقیقه از غذاها بو میکشید و ازم نظر میخواست ...

- یعنی می گی غذاها خوب شدن ؟

- ترشی شون ! شوری شون ! تندی شون !

بهش گفتم : زززن ! تو رو خدا بس کن ! مگه بار اوله که میان خونه مون ! یا مگه میخوان بیان خواستگاری دختر نداشته مون که اینهمه استرس داری !

میگفت ، ( و البته درست هم میگفت ) چون روزه ام اصلن نمیدونم چی پختم ! خدا کنه غذام بد مزه نشده باشه ...


 -----------------------------------------------------------

دیگه کار از صبر و انتظار گذشته بود . منو خانومم یه چشم به تلویزیون و یه چشم به آیفون که کی زنگو میزنن ...

درست یادم نیست ، اذان گفته یا نگفته ، تلفن خونه زنگ خورد . خانومم تلفنو جواب داد . اولش کمی تعجب کرد که چرا الان داری زنگ میزنی؟!

بعد تعجبشو اینطوری بیان کرد :

 وااااااا مگه ممکنه ! راست می گی ؟ باز چی شده ؟

اونطرف خط کی بود و حرف و حدیثها چی بود نمیدونم ولی شنیدم که خانومم گفت :

خب اشکالی نداره ، بااااباااا نگــراااااان نباش ، جائی نرفته ! هرجا هست پیداش میشه ...

جونِ من بغض نکن ... بلند شو خودتو بچه ها بیاین اینجا ...!

نه ، نه ، تو فکر ما نباش ... راحت باش عزیزم . بی خبرمون نذار . خداحافظ ...


و حالا این من بودم که استرس داشتم !

ـ مژگان ! میشه بگی چی شده !؟

خانومم در حالی که هنوزگوشی تو دستش بود و به یه نقطه خیره شده بود گفت : هیچی ! بیا افطار کنیم !

گفتم : مگه آهو خانم اینا نمیان ؟

مژگان با بغض گفت : نه ! شوهر آهو خانم از صبح زود از خونه زده بیرون و تا حالا نیومده !

پرسیدم چرا ؟ مگه مشکلی براشون پیش اومده ؟

گفت : آره . ظاهرن امروز صبح طبق معمول باهم بحثشون شده ... و شوهرش بعد از جر و بحث زیاد ، از خونه زده بیرون ...

به خانومم گفتم میخوای بریم پیششون ؟

گفت نه ! آهوخانم میخواد تنها باشه ...

راستش افطار کردیم ولی چه افطاری ؟ لقمه هائی که با طعم تلخ بغض به زحمت از گلومون پایین میرفت ...

آخرای شب خانومم با آهو تماس گرفت و از حال و روزِشوهرش پرسید ... از چشای گرد شده ش فهمیدم که کبوتر فراری هنوز به خونه برنگشته ...( کبـــوتـــرررررر...!!!)

 -----------------------------------------------------------

روزها پشت سرهم اومدن و رفتن و ما همچنان از مرد خونه ی دوستمون بیخبر بودیم ...

یعنی کجا ممکنه رفته باشه ؟

و این سوال بی پاسخی بود ، که حتی برا فهمیدن جوابش ، آهو خانم تمایل به تماس با فامیل رو هم نداشت ...


 -----------------------------------------------------------

آهو خانم یاد چند سال پیش افتاد که بازم شوهرش با شنیدن اینکه چرا بالا چشمت ابروست ، خونه و زندگی رو ول کرد و غیب شد !!!

اولین بار بود که شوهرش شب به خونه نمیومد و آهو با دوبچه کوچیک ، توی یه شهر غریب ، زمین و زمان رو بهم دوخت بلکه بفهمه مردِ خونه ش کجاست و چرا امشب و شبهای بعد به خونه نیومده ؟

مگه بگو مگو تو هر خونه ای نیست ؟ پس چرا مرد من تحمل یه حرف مخالفو نداره !؟



به آهو خانم گفتم باز سر چی بحثتون شده ؟

گفت سر هیچی ! واقعن هیچی ! مگه من توی زندگی چی ازش خواستم ؟ سه چیز :

مثه همه ی زن و شوهرا باهم حرف بزنیم ،

بهم محبت بکنیم ،

کمی توی باری که از زندگی بردوشمه مشوقم باشه !!! همش نگه مگه تو چکار می کنی ؟

همین ...! اینا درخواستهای زیادیه ؟

آهاااان چند چیز دیگه : مثه اکثر مردا شیک بگرده ، با دمپائی نره مهمونی ، سالی یه بار برا تولدم یه شاخه گل بخره ، هدیه های تولدی رو که بهش میدم استفاده کنه ، لباسای رنگ و رو رفته و چرک و چروک نپوشه ...!!!

خیلی زیاد شدن نــــــــه ؟؟؟

من که راستش شرمنده ش شدم ! حرفی برا گفتن نداشتم ... میخواستم ایشونو دلداری بدم ولی با چی ؟


 -----------------------------------------------------------

روزها پشت سرهم به سختی و جون کندن گذشتن و از شوهر آهو خانم خبری نشد که نشد ...

یعنی کجا ممکنه رفته باشه ؟

بیش از یک هفته از نبود ایشون می گذشت و نگرانی داشت همه مونو دیوونه می کرد ...

آهو خانم میگفت ممکنه بازم ول کرده و رفته کردستان !

کردستان ؟؟؟

بله ، آخه چند سال قبل هم که بحثمون شد ، برا اینکه منو تنبیه کنه چند روز رفت کردستان !!!


 

یه روز آهو خانم بهمون زنگ زد ، نه با خوشحالی ! که با عصبانیت ...

خبر برگشت شوهرشو بهمون داد...

خانومم هیچّی نگفت ! منم هاج و واج ، هی ازش موضوع رو می پرسیدم ...

خانومم در حالی که دوستشو به آرامش دعوت میکرد ازش خداحافظی کرد .

من اما ، با استرس از خانومم موضوعو پرسیدم . خانومم گفت : میدونی شوهر آهو خانم این چند روزه کجا بوده ؟

گفتم جون به سرم کردی ! کجااا ؟

گفت : فقط همین یه کلام رو به آهوگفته که من رفته بودم عراق ...!!!

چرا عراق ؟

آخه میخواسته اگه خونواده ش در عذابن اونم معذب باشه ...و هیچ جا بدتر از عراق به ذهنش نرسیده !!! عراقی که درگیر جنگ با داعش بود ...!!!

آهو می گفت : نشست روبروم تا از علت کارش برام بگه ! ولی من بهش گفتم اصلن برام مهم نیست کجا بودی و چرا ... !


و این مکالمه ی ناتمام ، ناتمام موند ...


و الان یک سال از اون روزای تلخ گذشته ولی همچنان این راز ِ سر به مهر و این مکالمه ناتمام ، بصورت راز مونده و هیچکدام حاضر به حرف زدن نشدن ...  

[ دوشنبه 15 تیر 1394 ] [ 00:20 ] [ بهمن ]

[ 37 نظر ]