X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

تهدید ...

آقا بهمن آخه ما چه هیزم تری به شما فولوشیدیم که هی پستهای "اشک آدمها را در بیاور" میذارین؟

متن فوق ، اعتراض زیبای نگین بانوی عزیزبود که در پست " نوهاااار " نوشته بودن و من در راستای این کامنت و اطاعت امر ایشون ، میخوام شمارو به خوندن یه داستان نیمه طنز دعوت کنم . امیدوارم در انتهای این خاطره لبخندی ملیح بر لبانتون نقش ببنده ...

 

 همه میدونیم تهدید کردن خیلی کارِ بدیه !

گاهی وقتا ، ما آدما از روی عصبانیت ، چشامونو میبندیم و ( بلا نسبت همه ی عزیزان ) زیپ دهنو باز می کنیم و هرچی از توش در میاد میگیم و بعد که نوبت عواقبش می رسه ، مثه خرک لنگ ! در گِل می مونیم ...


اصولن آدم عصبانی مزاجی نیستم و طبیعتن اهل تهدید کردن هم نیستم ولی اهل شوخی و مزاح هستم تاااااا دلتون بخواد ...

آغا ، ما هم یه بار تو عمرمون اومدیم مثه بقیه ی خلایق ! یه نفر رو تهدید بکنیم ! تهدیدی که سر و تهش شوخی بود ، ولی متاسفانه گندش دراومد ...


سال 60 ، توی اوج مسائل جبهه و جنگ ، بچه های سپاه ، برا بالا بردن روحیه ی مقاومت مردم شهر ، یه نمایشنامه رو توی تنها سینمای متروک شهر اجرا کردن . " راهیان خط سرخ شهادت "

وظیفه من انتخاب آهنگ و اِفکت برا نمایشنامه بود ... ولی طبق نظر کارگردان ، در یکی از صحنه ها که افسر عراقی ، اسیر ایرانی رو میکُشه ، بجای استفاده از صدای شلیک گلوله ، از تیر مشقی با تفنگ ژ3 استفاده کردیم ...

صدای اسلحه ی ژ 3، که یه اسلحه ی فوق العاده پرقدرته ، توی سالن سینما آنچنان پیچید که همه چی بهم ریخت . بچه ها و زنها بشدت ترسیدن و جیغ می کشیدن ولی در نهایت ، با بخون غلتیدن بسیجی اسیر و نقشی که ماهرانه بازی کرد ، همه ی خونواده ها یاد بچه هاشون که یا شهید شده بودن یا اسیر ، یا توی جبهه در حال جنگ ، افتادن و اشک همه دراومد ...

کارگردان گفت به ریسکش نمی ارزه ! از این ببعد از صدای شلیک گلوله استفاده میکنیم ...

تاثیر این صدا که از بلندگو پخش میشد خیلی کمتر از صدای واقعی تفنگ بود ولی خب چاره ای نداشتیم ...


اینقدر نمایشنامه مورد استقبال مردم قرار گرفت ، که مسئولین سپاه یه شهر دیگه هم از ما دعوت کردن اونجا هم اجرا داشته باشیم ...

روز اول ، همه ی عوامل تئاتر توی سالن روی زمین نشسته بودیم به حرف زدن . من ساعتمو دادم به دوستی که در نقش افسر عراقی بازی میکرد و رفتم نماز بخونم . وقتی برگشتم همه رفته بودن پشت صحنه و آماده میشدن برا شروع بازی .

از دوستم سراغ ساعتمو گرفتم که یه دفعه گفت : آاااااخ ! ساعتت توی سالن موند رو زمین !

نگاه به سالن کردم ، کیپ تا کیپ مردم نشسته بودن !

به دوستم گفتم : رضا الان وقت شوخی نیست ، اگه ساعت پیشته بهم بگو !

خیلی جدی گفت : نـــه همونجا رو زمین مونده !!! ولی وقتی متوجه شد ناراحت شدم خندید و گفت : بیا ساعتت ...

با دیدن ساعتم بهش گفتم : حالمو گرفتی؟؟ منم به موقعش حالتو میگیرم ...

یه تهدید که بالا و پایینش شوخی بود و از هم که جدا شدیم هیچی توی ذهنم نموند ...


ایشون بعنوان افسر عراقی باید اسیر بسیجی رو بدلیل گفتن بد و بیراه به صدام و اینکه پشت سرهم میگفت : " الموت لِصدام " با تفنگ ژ3 میکشت .

قرار این بود که با اشاره ی من و همزمان با پخش کردن صدای تیراندازی از بلندگو ، ایشون اسلحه بدست فقط خودشو تکون بده و ادای شلیک کردن رو در بیاره .

رضا به من نگاه کرد و منم دستم رو از روی دکمه ی توقف دستگاه ضبط صوت برداشتم ولی هیچ صدائی پخش نشد ...

خوشبختانه ، اسیر بسیجی زرنگ بود ، از سکوت پیش اومده که میرفت مسیر نمایشنامه رو تغییر بده ، بهره برداری کرد و با تمسخر به افسر عراقی گفت : چیه ؟ پس چرا شلیک نمی کنی ؟

آقا رضا هم با عصبانیتی که از من داشت برگشت و قدم زنان اومد به طرف من که پشت صحنه بودم و با لهجه ی غلیظ عربی گفت : میخوام بهت یه مهلت بدم ! و با خشم به من نگاه میکرد و با زبون بی زبونی میگفت : " نـــــااااااامـــــررررد ! الان جای تلافی کردنه ؟"

دستمو به صورتم کشیدم و ازش معذرت خواهی کردم و با ایما و اشاره بهش فهموندم که تعمدی نبوده و الان درستش میکنم .

فیش رابطِ بلندگوهای داخل سالن رو از دستگاه ضبط جدا کردم و صدای افکت تیراندازی رو که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اونو جابجا کرده بود رو دوباره پیدا کردم و بهش اشاره دادم که برو نقشِتو ادامه بده ...

بار دوم افسر عراقی اسلحه رو به سمت اسیر ایرانی نشونه گرفت و با تمام قدرتش فریاد زد : اَشهَدِت رو بخوااااان ..... و شلیک کرد ...

همون موقع من دستمو از روی دکمه ی استُپ ضبط برداشتم ولی فقط صدای شلیک برا خودم که پشت صحنه بودم پخش شد ...

تماشاچی ها فقط یه صدای چکوندن ماشه رو شنیدن و دیگر هیچ ...

افسر عراقی یا همون آقا رضای خودمون ! حسابی ضایع شد !

بازم بسیجیه به داد نمایشنامه رسید ... با یه لبخند تمسخر آمیز به افسر عراقی گفت : ههههه !!! تفنگتم که خالیه ...!!! و زد زیر خنده ...

راستش اوج صحنه ی دراماتیک نمایشنامه که توی اجراهای قبلی ، اشک همه رو در میاورد شده بود یه صحنه ی کاملن کمدی !

مردم از خنده روده بر شده بودن و من خیس عرق و تیزی دندونای آقا رضا رو بر گردنم حس می کردم ...

خون از چشای آقا رضا میزد بیرون ... همه مضطرب و نگران و خودم از اونا بدتر که چرا صدا در سالن پخش نشد ؟

خوشبختانه سریع متوجه اشکال کار شدم و فیش رابط دستگاه رو که از شدت استرس نزده بودم وصل کردم و دوباره دست به صورت و ریش نداشته ام کشیدم و از رضا خواستم که برا بار سوم صحنه ی اعدام رو تکرار کنه ...

.......................................................................................................

نمایشنامه با هر جون کندنی بود تموم شد ولی اون روز هرکاری کردم نتونستم آقا رضا رو قانع کنم که به پیر ، به پیغمبر اون تهدیدم فقط یه شوخی بود و این مسئله فقط یه اتفاق ساده ...

                    .......................................................................................................

خواستم بگم مواظب حرف زدن هامون باشیم ... همیشه تهدیدهامون به این راحتی ختم به خیر نمیشن ...

 

[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 18:53 ] [ بهمن ]

[ 29 نظر ]