X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

نوهاااااااااااااررررر ...!!!؟؟؟

یه گندی زده شده بود به مملکت که سی و شش میلیون نفوس ، دست به دست هم داده بودن برا برطرف کردنش ...

یه کشور مورد هجوم واقع شده بود ... و مردمی غیور و دلیر در برابر این هجوم وحشیانه ، سینه سپر کرده بودن ...

مردمی از هر ایل و تبار، زن و مرد ، با تمام توان ...

از هر سنخ ، با هر سن ، از کودک و نوجوان ، تاااااااااا پیر و کهنسال ...

از لر و کرد و تُرک و بختیاری گرفته تاااااااااا بلوچ و فارس و عرب و مازنی ...

از شمال و جنوب ، تاااااااااا غرب و شرق ...

چی میگم !!! دفاع از آب و خاک و ناموس و دین و وطن ، که به چارچوب " گربه نشان " کشورمون محدود نشده بود ...

عشق و بیقراری در دفاع از خاک آباء و اجدادیمون ، از مرزهای جغرافیائی هم گذشته بود و حس همکاری و خدمت و نوع دوستی فرا مرزی شده بود ...

چه انسانهای شریف و متعهدی که دست از زندگی و امکانات رفاهیشون شسته و ترک خونه و زندگی کرده و اومده بودن تا باری از دوش کشور زخم خورده شون بردارن و مرهمی بر پیکر زخم خورده ی وطن باشن ...

و از این میان دکتری بود که به عشق خدمت به هموطناش اومده بود تا دینی رو که احساس می کرد بر عهده داره ، ادا کنه ...

شبانه روز و خستگی ناپذیر توی بیمارستانِ منطقه جنگی ، مشغول مداوای مجروحین جنگی بود ، بدون اینکه خم به ابرو بیاره ... و چقدر لذت می برد که بالاخره تصمیم گرفت و اومد و تونست کاری بکنه ...

و اونروز ، بعد از یه صبح سنگین کاری ، و مداوای ده ها مجروح جنگی ، توی دفترش نشسته بود و داشت نهار می خورد ... 

" نُـــــــهاااااااااااارررررررر ...!!!؟؟؟

اونم ظهرماه مبارک رَمِضُون !!!

اونم موقعی که جوونای کشورمون دارن بخاطر دفاع از همین ارزشها شهید میشن ...؟؟؟

خیلی بیجا میکنی که داری روزه خواری میکنی ...!

هر کی میخوای باش ! مگه از رو جنازه ام رد بشی که بزارُم توی ماه مبارک ، روزه خواری کنی ...! "

 

اینا اعتراضات کارگر نظافتچی بیمارستان بود که رفته بود اتاق آقای دکتر رو تمیز کنه و ناغافل با صحنه فجیع روزه خواری ایشون مواجه شده بود ...

آقای دکتر هرچی سعی می کرد براش توضیح بده که دین ، یه موضوع شخصیه و ربطی به دیگران نداره و اینکه من اگه روزه خواری کردم ( به قول شما ) توی انظار نبوده بلکه توی اتاق شخصی خودم بوده ، و از اون مهمتر قصد من توهین به روزه دارا نبوده و نیست ! تو کَت اون کارگره نرفت که نرفت ...

بحثشون که بالا گرفت و به اوج خودش رسید با زدن یه سیلی محکم و آبدار ، خاتمه پیدا کرد ...

از اون سیلی ها که سرخیش تا ابد بر چهره می مونه ...

صدای سیلی به گوش رئیس بیمارستان هم رسید و سریع خودشو به محل درگیری رسوند ...

آقای دکتر ، نهار نخورده ، لباسشو از تنش در آورد و کیفشو برداشت و از اتاقش خارج شد ...

رئیس بیمارستان با تمام وجود از موضوع پیش اومده معذرت خواهی می کرد و از ایشون خواهش می کرد که برگرده ...

آقای دکتر ، اما ، در حالی که دستش رو روی گونه ی سرخ شده اش می کشید نگاهی به رئیس کرد ، نگاهی هم به سیل مجروحینی که گوشه گوشه ی بیمارستان روی زمین رها شده بودن و با بغضی در گلو از بیمارستان ، از منطقه ی جنگی و از ایران رفت که رفت که رفت ... 

[ سه‌شنبه 2 تیر 1394 ] [ 00:11 ] [ بهمن ]

[ 37 نظر ]