X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

آقای ایکــــــــــس ...!

نمازم که تموم شد مستقیم اومد سراغم ...

جَوون خوبیه و کارای مسجد اداره رو انجام میده . باهاش دست دادم و تقبل اللهی به هم گفتیم ...

خواستم برم که دیدم دستمو گرفت و شروع کرد به درد دل کردن ... از هر دری سخنی ...

از سختی های کارش و اینکه برا رسیدگی به مسجدی به این بزرگی خیلی دست تنهاست ...

از اینکه حق و حقوقش رو به تمام و کمال و به موقع نمیدن !

از اینکه ایشونو برا خدمت به مسجد استخدام کردن ولی ایشون ( البته برای رضای خدا !!! ) هرکاری که از دستش بر بیاد رو انجام میده ...

خادم مسجده ، ولی اذان هم میگه ، بین الصلاتین ، دعا هم میخونه ، گاهی اوقات بعد از نماز قرآن هم میخونه ... چراغها و بلندگو رو روشن و خاموش میکنه ، جارو میزنه ، برای پیشرفت اسلام حاضره آب حوض هم خالی کنه و بقول شاعر شیرین سخن ! سِّیِ دل همکارا خودشو تو گِل می پِلِکونه ...

خلاصه همونطور که من اونروز خسته شدم بس که گله و شکایت شنیدم ، دیگه نمیخوام شما رو خسته کنم ...

صحبتهاش به درازا کشید و من مونده بودم ، خدایا امروز چه تقبل االهی بود که گرفتارش شدم و مثه کَنه بهم چسبیده و به هیچ صراطی هم ، مستقیم نیست ...

خوو آخه اخوی ! اینهمه درد رو که نباید یه جا برا کسی تعریف کنی ! نمیترسی طرف غمباد بگیره و بیفته رو دستت ؟

حالا هی ایشون عرض میکرد ! و هی من نگاه به ساعتم ! که کارای اداریم مونده و الان مدیرمون میگه مگه یه نماز چقدر طول میکشه ؟

با هر جون کندنی بود طلسمو شکوندم و خودمو از چارچوب نگاهش خارج کردم و به سمت درِ مسجد حرکت کردم که یعنی دیگه باید برم ...

راه افتادم به سمت کفشام ! 

ایشونم همزمان با من کفشاشو پوشید ...

از درِ مسجد خودمو انداختم بیرون ...

 ایشونم چسبیده به من از همون در خارج شد ...

با یه آااااااااااه عمیق که از اعماق وجودم خارج شد ! بهش حالی کردم همه جا آسمون همین رنگه ، منم دلم خونه ، ولی چاره چیه ! باید سوخت و ساخت ...

با چشای نیم گردش گفت : مهنـــــــــــدس نفرماااااااااااائید ، حداقل دیگه همه میدونن آسمون شما ، خدارو شکر آبی ِ آبیه !

حالا نوبت من بود که با تعجب و چشای گرد شده ازش بپرسم :

-کی ؟ آسمــــون مـــــــن ؟

- بله ! آسمون شوما ... خدا خیرتون بده ، شوما توی خونه های سازمانی ، ماشینای آنچنانی ! همه جور امکانات رفاهی و تفریحی و زندگی ، از شیر مرغ تااااااااااا جون آدمیزاد ! ما که بخیل نیستیم ! خدا بیشتر بهتون بده ...


یه دفعه مثه کسی که یه سطل آب سرد روش بریزن و پشت بندش یه پسِ گردنی محکم هم بهش بزنن ! داشتم کله پا می شدم ! بهش گفتم : منو خونه ی سازمانی ؟منو ماشین آنچنانی ؟ مرررررد حسابی ، من الان بیست و هفت ساله تقاضای خونه ی سازمانی دادم ! دیگه کم کم توی نوبت دارم کَپک میزنم 

یارو با تعجب گفت : واااااااااا ! مگه شوما آقای ایکسX  نیستین ؟

گفتم : خدااا خیرتون بده ، نــه ! آقای ایکس کجاااااا و من کجا ! بنده آقای ایگرک Y هستم ...

طرف که معلوم بود وا رفته ، گفت : ببخشید ، راستش من تا حالا هر وقت شومارو میدیدم فکر میکردم آقای ایکس هستین ...


خدارو شکر درد دلهاش ختم به خیر شدن و این X نبودن بنده باعث شد که ما به خوبی و خوشی و خیلی راحت ، از هم جدا بشیم ...

ولی نکته ی زیبای قضیه اینجاست که فردا بعد از نماز که من فکر میکردم دیگه از ماجرای دیروز ، باهاش رفیق جینگ شدم ، رفتم بهشون تقبل الله بگم ، خیلی سرد و معمولی فقط بهم گفت : " قبول حق ! " و از کنارم رد شد ...

چراااا ؟

آخه من آقای ایکس نبودم که ...


و من موندم چرا ما آدمها ، روابط اجتماعیمونو بر اساس پارامترهایX   و Y  تعریف میکنیم !

روابط اجتماعی که سهله ! اکثر ماها ، روابط بینی و بین الهی مونو هم بر اساس همون پارامترها تعیین میکنیم ...

بعضی از روزها ، وقتی میرم مسجد میبینم حتی جایی برا کفشهامم نیست ، خودم به جهندم !

و اون روز ، روزیه که جناب مدیر عامل برا نماز ظهر تشریف آوردن مسجد ...   

[ دوشنبه 25 خرداد 1394 ] [ 20:53 ] [ بهمن ]

[ 44 نظر ]