X
تبلیغات
رایتل

دریای زندگی

کفشهایم را می پوشم و در زندگی قدم می زنم ... من زنده ام و زندگی ارزش رفتن دارد ... آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم گوش ناامیدی را کر کند ... زندگی به سادگی رفتن است ! به همین راحتی ... زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد ...

مرغ تعاونی ...!!!

خسته و کوفته اومدم خونه ...

خانومم توی حیاط قدم میزد تا من برسم !

تعجب کردم ! آخه کمتر پیش میومد چنین استقبالی ازم بشه ، اونم توی درگاه ...

گفتم : خیره ؟ و البته چشای گرد شده ام ، تعجب و نگرانیمو نشون می داد !

میگه : خیره ! مگه خبر نداری ؟

میگم : معمولن هر خبری هست پیش شما خانوماست !

میگه : خودتو به اون راه نزن ! تعاونی اداره تون مرغ آورده . به هر نفر با دفترچه ، چهار تا مرغ میدن . از زنِ همساده شنیدم !

میگم : من که نشنیدم ! حالا یا آوردن و تموم شده ، یا تازه آوردن که عجله ای نیست ، بذار فردا میرم . امروز خسته ام ...

میگه : تعاونی تون که خیری برامون نداره ! حالا برو تا تموم نشدن ... ظاهرن دیروز آوردن ...

از خونه تا تعاونی اداره راهی نیست ... ولی چون خسته ام ، با بیحالی ، راهمو به سمت تعاونی کج میکنم ...

از دور میبینم که صفی در کار نیست  ! راستش احساس دوگانه ای بهم دست میده ! هم خوشحالم ، هم نگران ...

خوشحال از اینکه بالاخره یه جا ، نفر اول شدم ! و نگران از اینکه ، نکنه مرغ از قفس پریده و فریزرهای چند صد تنی تعاونی خالی شدن ...

میدونم خوشحال میشین اگه بشنوین هنوز مرغ از قفس نپریده و تونستم برا اولین بار نفر اول بشم ...

اما شرمنده ی اخلاق ورزشی تونم ! لامصب وقتی بخواد مرغ از قفس بپّره ، براش فرقی نداره زنده باشه یا مُرده ! ( ببخشید کشته !)

با استرسِ مردی که پشت درِ اتاق زایمان منتظر شنیدن خبر پدر شدنشه ! رفتم و دفترچه رو به مسئول تعاونی نشون دادم که بگم : منم زِ خوتونم ! منم سازمانیم ! حالا عایا مرغ گیرم میاد یا نه ؟

مسئول فروش ، نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : تا حالا کوجا بودی ؟ خواب تشریف داشتین ؟

چشامو که از تعجب به اندازه ی یه گردو ، درشت شده بودن ، به زحمت نی نی کردم و گفتم : خوااااااااب ؟؟؟

مگه چند هفته است مرغ آوردین ؟

- همین دیروز !

- خب ، از دیروز تا امروز مرغا تموم شدن ؟

- خدا خیرت بده ! همون دیروز تموم شدن ... انشاالله نوبت بعد ...

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... گریه ام از دست خالی م بود که باید به خانومم نشون میدادم ... ولی مگه چاره ای هم داشتم ... وقتی کف دست مو نداره خوو فایده ای نداره توش مو بکاری ... داره؟؟

رفتم و با شرمندگی دفترچه رو تحویل خانومم دادم و گفتم متاسفانه بیست و چهار ساعت دیر رسیدم ...

خانومم که خیلی تعجب کرده بود گفت : اشکالی نداره ، خدا بزرگه ...

راستش از اینکه خدا بزرگه شکی ندارم اما اشکالی نداره رو نمیتونستم هضم کنم ... یعنی چی ، اشکالی نداره ! نه دادی ، نه اعتراضی ...



فردا عصر که از سرِ کار برگشتم ، کلید انداختم و رفتم داخل خونه ... چائی آماده بود و خانومم داشت تی وی نگاه می کرد ...

طبق عادتِ نود درصد ما ایرانیا ، بی دلیل رفتم درِ یخچالو باز کردم که چشمتون روز بد نبینه ...

فَکَم با تمام اجزاء وابسته ش مثه لب و لوچه و دندونا و لثه ها اومد پایین تااااااااااااااا روی زانوهام ...

فکمو جمع و جور کردم و از عیال مربوطه که مثه شیـــر ! نشسته بود و تی وی نگاه میکرد پرسیدم اینهمه مرغو از کوجا آوردی ؟؟؟!!!

عیال مربوطه ! دستاشو پشت سرش قلاب کرد و با ادا گفت : از تعااااااونی تووووون !

- چطوررر ؟ اونا که گفتن نداریم !

-  بلـــــــــه ! ولی اینارو خانم همساده زحمت کشیدن و برامون گرفتن ...!

خااااانوم همــــــــسااااااده !!!؟؟؟ شوهر ایشون که همکارمون نیست ؟

- میدونم ، ولی ایشون با خانوم مسئول فروشگاه تعاونی تووووون ! دوست صمیمی هستن و برا همه ی همسایه ها مرغ گرفتن ، تازه به منم گفت اگه بیشتر هم بخوای برات می گیرم ... اونم بدون دفترچه !!!

*************************************************

  راستش من تو این فکر نبودم که بالاخره حق به حق دار رسید و منم با واسطه و بدون دفترچه ، به سهمیه ام رسیدم ! بیشتر تو این فکر بودم که حق ِعضویت من و صدها امثال منِ کارمند بدبخت توی صندوق تعاونی اداره ، باید خرج تهیه مرغ و تخم مرغ و برنج و لوبیا و هزار کوفت و زهرمار تعاونی بشه برای در و همسایه ای که اکثرن خودشون بقّالن و چقّال و هیچ ربطی به سازمان ما ندارن ... !!!؟؟؟

-  

[ سه‌شنبه 19 خرداد 1394 ] [ 23:50 ] [ بهمن ]

[ 20 نظر ]